گاهنامۀ هنر و مبارزه

16 ژوئیه 2014

25 تیر 1393

یکشنبه 22 تیر 1393

 [مروری بر سایت های انترنتی]

 نوشتۀ حمید محوی

دربارۀ ترجمه دو کتاب

ترجمۀ دو کتابی که اخیراً در انترنت کشف کردم، «جامعۀ نمایش» نوشتۀ گی دو بور Guy Debord و «خدا بزرگ نیست» نوشتۀ کریستوفر هیچنز Christopher Eric Hitchens. نام مترجم جامعۀ نمایش قید نشده و تنها نام یک آدرس انترنتی به نام «قیام» دیده می شود. و در مورد هویت مترجم کتاب «خدا بزرگ نیست» نیز می توانیم بگوئیم که تقریباً ناشناس است چون که تنها نام فامیل «بهمنیار» قید شده، ولی معلوم نیست کدام بهمنیار؟ چون که بهمنیارها در ایران بسیارند، مابقی مشخصات هر دو کتاب را به عهدۀ خوانندگان واگذار می کنم.

در اینجا آدرس انترنتی هر دو کتاب را برای تسهیل دسترسی خوانندگان به متون ترجمۀ فارسی یادآور می شوم :

جامعۀ نمایش

http://www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/ketabkhani_10/ketab10992/ketab10992.pdf

خدا بزرگ نیست

http://mamnoe.files.wordpress.com/2014/06/khoda-bozorg-nist.pdf

 

در خوانش کتاب «جامعۀ نمایش» نتیجه می گیرم که مترجم اساساً از متن اصلی نه تنها درک درستی نداشته، بلکه اساساً هیچ درکی نداشته است. چون که در برخی موارد پیش می آید که مترجم جمله ای را به درستی ترجمه نکرده باشد، و یا برداشت درستی از نیّت نویسنده نداشته باشد. ولی این مورد خاص حاکی از این امر است که مترجم هیچ درکی از متن اصلی نداشته. در نتیجه، برای من جای بسی شگفتی است که «مترجم» ( ؟ ) چرا اساساً اصرار داشته که حتماً این کتاب را به این شکل و به عنوان ترجمه به ما عرضه کند ؟

در مورد ترجمۀ کتاب «خدا بزرگ نیست» در حد ده صفحۀ اول، می توانم بگویم که البته نسبت به ترجمۀ کتاب «جامعۀ نمایش» از وضعیت معتبرتری برخوردار است. زیرا در اینجا دست کم مترجم به محتوای متن اصلی کمابیش تسلط داشته است، ولی احتمالا به دلیل ترجمۀ تحت الفظی، و تسریع در کار ترجمه، و یا نبود تجربه در کار ترجمه، یا نبود دقت در جملات فارسی، متن ترجمۀ فارسی در وضعیت بسیار نامطلوبی بنظر می رسد.

البته از دیدگاه من کریستوفر هیچنز بیشتر به جمع روزنامه نگاران رسانه های حاکم در غرب تعلق دارد، با این وجود فکر می کنم که اینگونه ادبیات انتقادی در زمینۀ مذهب، حتی نویسندگانی مانند هیچنز، می تواند در متن میان فرهنگی ایران و جهان جایگاه خاص خودشان را داشته باشند. در هر صورت من فکر می کنم که این نوع کتاب ها باید به شکل مناسب ترجمه و متشر شود.

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 16 Jul 2014ساعت 12:38 توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه

13 ژوئیه 2014

یکشنبه 22 تیر 1393

نوشتۀ حمید محوی

[مروری بر سایت های انترنتی]

 

نگاهی به «یادداشت های حمید آقائی»

در مقالۀ « دین مدنی یا مدنیت بدون دین»(1)

تفکیک «فرهنگ دینی» و «دین مدنی» که آقای حمید آقائی «با الهام از نظریات جامعه شناس آمریکائی روبرت بلاه  Robert N.Bellah مطرح کرده است، البته احتمالاً از دیدگاه نظریه پرداختی می تواند برای اهدافی که نویسنده و منتقد اجتماعی دارد و برای اثبات این و آن قابل قبول باشد، ولی بعید بنظر می رسد که عملاً یعنی در زندگی واقعی مشخصاً بتوانیم بین فرهنگ و مدنیت تفکیک قائل شویم و دین را به عنوان امور صرفاً شخصی تلقی کنیم. در هرصورت مفهوم فرهنگ و مدنیت در تضاد بایکدیگر نیست. فرهنگ نیز مجموعه ای از شناخت، فن آوری و زندگی عملی در زمینه های گوناگون در یک تاریخ مشخص است. به همین علت از انباشت و یا ذخیرۀ فرهنگی و یا میراث فرهنگی حرف می زنند، و در بطن چنین فرهنگی است که انسان امروز پا به جهان می گذارد و در رابطه با همین میراث هست که به انسانیت عصر خود نائل می آید و یا در نبود و یا کمبود و یا به دلایل طبقاتی بودن جوامع ماقبل تاریخ، یعنی جوامع سرمایه داری به آن نائل نمی آید. به همین علت است که کمونیست ها بر این باور هستند که نظام سرمایه داری و جامعۀ طبقاتی دشمن نوع بشر است، زیرا بخشی از جامعه را با انحصاری سازی و خصوصی سازی میراث فرهنگی از دسترسی به میراث فرهنگی محروم می سازد، و در همین روند نیز هست که میراث فرهنگی را به انحراف می کشاند.

در هر صورت در تفکیک اکید بین «فرهنگ دینی» به عنوان مقوله ای شخصی و «دین مدنی» تردیدهائی وجود دارد، به عنوان مثال تنها کافی است که ما به حضور اماکن و ساختمان های مذهبی مانند مسجد در بطن شهرها فکر کنیم. همین یک عنصر معماری شهر را اگر مد نظر قرار دهیم و در معادله وارد کنیم، می بینیم که اعتقاد شخصی فوراً به اعتقاد عمومی تبدیل می شود. پسیکوز فردی البته اگر کنترل پذیر می بود و خسارتی به دیگری وارد نمی ساخت، مشکلی ایجاد نمی کرد، ولی وقتی پسیکوز فردی بخواهد به عموم تحمیل شود، اعتقاد مذهبی دیگر مرز شخصی نخواهد داشت. تنها کافی خواهد بود که ما به سرنوشت مسلمانان فطری از دین برگشته و خداناباور از دیدگاه دین اسلام فکر کنیم : برای چنین فردی، دین اسلام حکم مرگ صادر کرده است. با توجه به چنین اعتقادی، شعار «جدائی دین از دولت» بی اعتبار خواهد بود. زیرا دین هرگز نمی تواند در زمینۀ شخصی  محصور و محدود باقی بماند، مضافاً بر این که به اعتبار تحلیل خود حمید آقائی که از جامعۀ آمریکا مثال آورده است، برخی موزاین و اعتقادات دینی به لباس مدنی در می آید و خود را ناجی جهان معرفی می کند — و با تکیه به همین اعتقادات مذهبی نیز هست که در سراسر جهان دست به جنایت فجیعی می زنند —  دین بطور کلی همواره می خواهد برای هر دو جهان بالا و پائین تصمیم بگیرد. احمد کسروی مسلمان بود ولی تنها بخاطر انتقاد به برخی خرافات مذهبی مجازات شد و به قتل رسید به انضمام منشی اش. نکتۀ بعدی مرتبط است به این نظریۀ بسیار رایج که در رسانه ها غالباً می بینیم و می خوانیم و حمید آقائی نیز می نویسد که «آمریکا در وضعیت بحران‌های جاری خاورمیانه دچار اشتباه‌هایی شد»، اتفاقا خود آمریکائی ها مانند هیلاری کلینتون نیز این تکیه کلام را تکرار می کنند. ولی اشتباه بزرگتر این است که ما به چنین نظریه ای باور کنیم. نه، آمریکا به هیج عنوان «دچار اشتباه» نشده و خیلی خوب می داند دست به چه کاری می زند. ایالات متحده به هیچ عنوان در پیاده کردن طرح «خاورمیانۀ بزرگ»، یعنی تبدیل کردن کشورهای بزرگ به قطعات کوچکتر به هدف تسلط بیشتر بر آنها قطع نظر نکرده است. با این وجود آقای حمید آقائی طرح خاورمیانۀ بزرگ با کشورهای کوچک دست نشاندۀ آمریکا را نمی بیند و بیشتر احتمالاً با الهام از همان جامعه شناس آمریکائی نظریۀ جنگ سنی و شیعه را مطرح می کند، و می گوید :

«اما اگر درست فکر کنیم ظهور داعش، برای ایران با ۹۰۰ کیلومتر مرز با عراق، یک فاجعه است. عملیات بی‌رحمانه سلیمانی در سوریه، لبنان و سپس در عراق، اکنون تندروهای سنی عرب را به صحنه آورده و این سردار با خطاهای مکرر خود فرصت‌های گرانبهایی را در مسیر حفظ منافع ایران از دست داده است"

آری جامعه ایران در حقیقت دین مدنی خاص خود را دردامن خویش پرورش داد، تا سرانجام این دین مدنی به هیولای اسلام سیاسی و شیعه صفوی و با سردارانی مانند قاسم سلیمانی که دیگر به مرزهای جغرافیایی خود قانع نیست، تبدیل شود.»

 

پیش از هر مطلبی باید بگویم که طول مرز ایران و عراق بر اساس گزارش سایت «مرز و مرزبانی» 1609 کیلومتر است http://marzha.blogfa.com/post-8.aspx. در اینجا آقای حمید آقائی به هیج عنوان به هویت اصلی «داعش» به عنوان پیاده نظام ناتو اشاره ای ندارد، و به تهدیدات آیندۀ داعش علیه ایران از ناحیۀ غرب کشور اشاره می کند. البته طرح خاورمیانۀ بزرگ که همان «بازی بزرگ استعماری» است، تقسیمات و جدا سازی کشورها و ملت ها را به شکلی انجام می دهد که این کشورهای کوچک دائماً با یکدیگر در وضعیت جنگ باقی بمانند، تا نه تنها آنها را تضعیف کرده و امکان رشد و توسعۀ آنها را متوقف سازد، بلکه چنین وضعیتی همواره به طراح اصلی اجازه می دهد که حضور خود را به عنوان قدرت تمدن ساز توجیه کند. دلیل و برهان چنین خواهد بود که از آنجائی که این کشورها و ملت ها چندان متمدن و بالغ نیستند، نمی توانند مسائل خودشان را به شکل متمدنانه و از راه قانونی حل کنند، پس آمریکا نیروهایش را می فرستد تا نظم و قانون را برقرار کند.

ولی نویسندۀ «دین مدنی و مدنیت بدون دین» جهان را وارونه جلوه می دهد، تجاوزات امپریالیستی در اشکال جنگ نیابتی و چریکی را نمی بیند، و کشوری را که خود در تهدید تجزیه قرار گرفته، به کشور گشائی متهم می کند و می گوید که «قاسم سلیمانی به مرزهای جغرافیائی خود قانع نیست».

نکتۀ آخری که می خواهم در نوشتۀ حمید آقائی مطرح کنم اشارۀ او به «فرصت های گرانبهائی» است که گویا ایران از دست داده. در اینجا باید سه موضوع را هم زمان مطرح کنم :

  1. اصطلاح «فرصت های طلائی از دست رفته» یکی از اصطلاحات دائمی بین اپوزیسیون های ایرانی است و اگر بخواهیم شمار این فرصت های طلائی را برشماریم به قول معروف مثنوی هفتاد من خواهد شد. و با تمام این فرصت های از دست رفته الان معمولاً چیزی نباید از ایران باقی مانده باشد که جوابشان را بدهد.
  2. این گونه نظریات به شکلی مطرح می شود که گوئی کار تمام شده است و روند فروپاشی ایران به مدد آمریکا تمام  هم پیمانان و سگ های خانه زادشان یعنی اپوزیسیون های ایرانی مدافع آنها که برای دزدی و چپاول بیشتر دندان تیز کرده اند امری حتمی است، فرصت ازدست رفته و دیگر باز نمی گردد و کار تمام است و ما به زودی تاجگذاری خواهیم کرد.
  3. مهمترین مفهومی را که می توانیم در این «فرصت های طلائی از دست رفته» دریابیم، این است که گوئی مردم خاورمیانه و یا ایران حق انتخابی داشته اند که در این انتخاب دچار اشتباه شده اند، پس باید تاوانش را با تجزیه شدن کشورشان و احتمالا با چپاول معادن طبیعی شان توسط کمپانی های بزرگ بپردازند. در رابطه تجاوزات امپریالیستی و طرح های چندین و چند سالۀ آنها مطرح نمی شود. ولی مفهوم واقعی این «فرصتهای طلائی»، از دیدگاه اپوزیسیون های ایرانی پنتاگونی این است که اساساً هر کاری که خلاف منافع امپریالیست ها باشد «یک فرصت طلائی» از دست رفته. این موضوع تا حدودی به سخنرانی های آقای صادق زیبا کلام شباهت دارد که فکر می کند که ایرانی ها بدبین هستند و به دلیل همین بدبینی موجب می شود که با آمریکا نتوانند به توافق برسند. در صورتی که واقعیت امر کاملاً چیز دیگری است، واقعیت این است که با امپریالیسم آمریکا نمی توان به توافق رسید، بلکه تنها کاری که می تواند انجام داد، در واقع  دو تا کار است، یا این و یا آن، یا تبعیت و یا جنگ تمام عیار. این نظام سرمایه داری جهانی است که با نوع بشر — و نه تنها با ایرانی ها — سر جنگ دارد : برای چپاول ثروت هایشان و برای گسترش سیطرۀ امپراتوری و برای منافع سوپر ثروتمندان. امپریالیسم آمریکا تنها ملت های دیگر را هدف نمی گیرد و تنها با آنها سر جنگ ندارد، امپریالیسم آمریکا با خود آمریکائی ها نیز سر جنگ دارد. نظامی سازی پلیس ایالات متحده نشانۀ بسیار بارز این مدعا است. نه تنها ایرانی ها، بلکه هیچ ملتی در دنیا در شرایطی نیست که بتواند با آمریکا سر ستیز داشته باشد. ولی تمام ملت ها وقتی مورد تهاجم آمریکا قرار می گیرند، با تلفات انسانی بسیار گسترده و خسارات بسیار گسترده در مقابل این غول بهیمی و ضد بشری مقاومت می کنند. و هر بار که ملتی علیه این غول بهیمی می جنگد برای تمام مردم جهان می جنگد، و وقتی پیروز می شود برای تمام مردم جهان پیروز می شود. مثل ویتنام. چنین ستیزی از سوی امپریالیسم آمریکا، این بهیمیت در بنیاد نظام سرمایه داری و جامعۀ طبقاتی جهانی سازی شده حک شده است.

1)آدرس متن حمید آقائی در سایت اخبار روز و در سایت شخصی او

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=61029

http://haghaei.blogspot.fr/2014/07/blog-post.html

+ نوشته شده در Sun 13 Jul 2014ساعت 10:3 توسط حمید محوی |


+ نوشته شده در Tue 29 Oct 2013ساعت 6:13 توسط حمید محوی |


Safari‎‏ فرتور گروه را به‌روز کرد.

+ نوشته شده در Sat 28 Sep 2013ساعت 8:30 توسط حمید محوی |


گاهنامۀ هنر و مبارزه

21 اوت 2011

حمید محوی


   جنگ استعماری علیه ایران 

دو خبر با فاصلۀ زمانی

از 23 ژوئیه 2011 تا 9 اوت 2011   

چه کسانی داریوش رضایی نژاد را کشتند؟ 23 ژوئیه 2011 امروز بسیاری از سایت های انترنتی خبر ترور داریوش رضایی نژاد را منتشر کردند. برخی او را دانشمند اتمی و فارس نیوز او را «کار شناس ارشد برق در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی» معرفی کرده است. موتور سواری ناشناس او را هنگامی که با همسرش برای گرفتن کودکشان به مهد کودک رفته بودند، مورد اصابت گلوله قرار می دهند. همسر او نیز زخمی می شود. داریوش رضایی نژاد به نقل از فارس نیوز، «در سال 87 به هم راه 20 نفر دیگر در دورۀ مشترک کارشناسی ارشد مهندسی برق (گرایش برق) دانشگاه خواجه نصیر با دانشگاه هانوور آلمان پذیرفته شده بود». البته فهرست متخصصان ایرانی در ایران که در این سال های اخیر ترور شدند کمی طولانی تر است. امّا چگونه می توانیم ترور داریوش رضایی نژاد را تعبیر کنیم؟ این ترور زمانی به وقوع پیوست که درگیری های شدیدی بین نیروهای پژاک و نیروهای نظامی ایران در شرف تکوین است. برخی از سایت ها مثل سایت رادیو ار اف ای بخش فارسی پژاک را اپوزیسیون مسلح ایران معرفی کرده است، که البته این ارزیابی از سوی یک منبع خبری فرانسوی برای ما ایرانی ها جای شگفتی ندارد که گروه پژاک را اپوزیسیون ایران (از نوع مسلح) ارزیابی کند. در هر صورت پژاک بی آن که از سوی ایالات متحده پشتیبانی شود، راه دوری نخواهد رفت. و ما با توجه به این رویداد نظامی می توانیم قتل متخصص ایرانی را به عنوان عملیات پشت جبهۀ در جنگ علیه ایران (جنگ مقدماتی) توسط آمریکا و به دست پژاک تأویل کنیم. ولی پرسش مهمی که می توانیم در رابطه با چنین ترورهایی مطرح کنیم، این است که چرا هدف چنین ترورهایی دائما اعضای قشر یا طبقۀ پرولتاریای پیشگام و متخصص ایران بوده است؟ در مورد عراق به یاد می آوریم که پس از اشغال کشور توسط ایالات متحده، به نقل از بسیاری از منابع، بیش از 500 متخصص و از جمله پزشکان عراقی ظرف مدت کوتاهی ترور شدند. برخی این کشتارها را به موساد سارمان اطلاعاتی اسرائیل نسبت داده اند. ایران البته اشغال نشده است، با این وجود در مرزهای ایران درگیری های نظامی ادامه دارد، و علاوه بر این ایران دائما هواپیماهای جاسوسی آمریکا را هدف قرار می دهد و هر از چند گاهی تعدادی از آنها را به آتش می کشد، و با این حساب می توانیم بگوییم که طرح مشابهی را بریا کشتار متخصصین ایرانی در ایران پی گیری می کنند. آن چه در این طرح هدف قرار گرفته شده نیروی کار متخصص ایرانی است، حال باید پرسید که از دیدگاه طبقاتی چنین طرحی به نفع چه طبقه ای تمام می شود؟ و امپریالیسم جهانی از چنین قتل هایی که نیروهای متخصص و فنی را هدف گرفته است، در پی چه هدفی می باشد؟  


2

دو هفتۀ بعد از ترور مهندس برق داریوش رضایی نژاد،

پنج مأمور فنی برق ارتش ایران

به دست پژاک کشته می شوند

ایران پرس نیوز(1) روز سه شنبه 18 مرداد ماه 1390 ، 9 اوت 2011 گزارشی را در مورد کشته شدن پنج نفر از پرنسل مهندسی ارتش ایران در یک حملۀ تروریستی توسط کردهای مسلح در منطقۀ مرزی ماکو منتشر کرد.

«سایت آینده نیوز در تهران: بعد از درگیریهای گسترده میان پاسداران و نیروهای پژاك، این بار 5 تن از پرسنل مهندسی نیروی انتظامی در منطقه مرزی ماكو به شهادت رسیدند. به گزارش خبرنگار ما، یك تیم 5 نفره از پرسنل مهندسی نیروی انتظامی كه برای تعمیر موتور برق یك میله مرزی در منطقه بورالان ماكو به برجك رفته بودند، در حین برگشت با كمین افراد مسلح مواجه می شوند كه متاسفانه هر 5 تن به شهادت می رسند. . این در حالیست که آمریکا برای استقرار نظامیان خود در مرزهای کردستان عراق و ایران اعلام آمادگی کرده است. به گزارش عصر ایران به نقل از سایت خبری البوابه عراق، "جفری بیوکانن" سخنگوی ارتش آمریکا گفت :" اگر مشکلی وجود دارد ایران می بایست برای حل آن با دولت عراق گفت وگو کند." وی افزود: اگر دولت عراق از ما بخواهد نیروی نظامی خود را در مناطق ناآرام در نوار مرزی کردستان عراق و ایران مستقر می کنیم. ما آمادگی چنین اقدامی را داریم. سخنگوی نظامیان آمریکایی هدف از استقرار احتمالی نظامیان آمریکایی در مرز ایران و کردستان عراق را توقف گلوله باران مناطق مرزی کردستان عراق توسط ایران اعلام کرد»(ایران پرس نیوز)

برای آنهایی که هنوز از ماهیت اصلی فراخواست های به اصطلاح استقلال طلبانۀ «ملت کرد» بی اطلاع هستند، و یا تحت تأثیر رسانه های استعماری مانند رادیو بین المللی فرانسه بخش فارسی که گروه های تروریستی مانند پژاک را اپوزیسیون مسلح ایران ارزیابی کرده و در بازی زبانی تحلیل سیاسی اجتماعی به کار می بندند آنها را اپوزیسیون تصور می کنند، و برای آنهایی که هنوز از تبانی مستقیم جریان های جدایی طلب از هر قوم و قبیله ای در ایران با طرح های امپریالیستی و استعماری بی اطلاع هستند، در این جا – دست کم در رابطه با این دوخبری که ما در این جا مورد بررسی قرار داده ایم، نمونۀ بسیار آشکار و بارزی دیده می شود که احتمالا تمام ابهامات موجود را برای آنهایی که با چنین موضوعی هنوز بیگانه هستند،  برطرف خواهد ساخت. پیش از همه باید پرسید که چرا همۀ افرادی که به شکل تروریستی کشته شده اند همه به پرولتاریای فنی ایران تعلق داشته اند، و چرا همۀ قربانیان از بین آنهایی انتخاب شده بودند که در عرصۀ تولید و امور فنی انرژی (برق) در ایران کار می کردند؟ کاملا روشن است که عملیات تروریستی پژاک که منجر به کشته شدن پنج مأمور برق شد (پنج مهندس یا مأمور فنی برق ارتش ایران)، مانند عملیات تروریستی که اخیرا داریوش رضایی نژاد را که او نیز مهندس برق بود، به قتل رساند، نه تنها پرولتاریای فنی ایران را در زمینۀ انرژی هدف گرفته اند، بلکه با توجه به پیشنهاد ایالات متحدۀ آمریکا مبنی بر «استقرار احتمالی نظامیان آمریکا در مرز ایران و کردستان عراق...» می بینیم که علاوه بر هدف قراردادن نیروی متخصص و موضوع انرژی در ایران، در پی اجرای طرح دیگری هستند. یعنی باز کردن علنی پای آمریکا به عنوان میانجی گر به مرزهای شمال غربی ایران. ولی این ترفند مطمئنا یک ترفند کهنه استعماری است و شناخته شده تر از آن می باشد که بتوانیم آن را موضوع تازه ای بدانیم. استعمار با بازی قدیمی اش بر اساس «اختلاف بیانداز و حکومت کن»، و بر پا کردن جنگ های منطقه ای، قومی، ایلی، عشیره ای و مذهبی، بعدا به این بهانه که چنین ملت ها و قبیله هایی از آن جایی که از سطح فرهنگی و تمدن نازلی برخوردار هستند (نژاد پست)، نمی توانند مشکلاتشان را خودشان حل کنند، و  استعمارگر، در این جا یعنی ایالات متحدۀ آمریکا و هم پیمانانش، به عنوان تمدنی برتر مداخله می کنند تا به شکل متمدنانه به جنگ و خون ریزی و وحشی گری مشتی «وحشی» خاتمه دهند که مثل آدمیزاد نتوانسته بودند در کنار یکدیگر زندگی کنند، قانونمند باشند و به قانون احترام بگذارند. به این  ترتیب است که نیروی نظامی شان را با طبل و شیپور پیروزمندانه وارد کار زار می کنند، تا حافظ قانون و تمدن باشند. ابتدا دو نیروی متخاصم را جدا می کنند، سپس برای این و آن تصمیم می گیرند، کی چه کار باید بکند و کی در کجا باید بادبادک هوا کند یا نکند...و به این ترتیب چرخ گردون استعمار به چرخش مخرب خود ادامه می دهد و با تحمیل سیر قهقرایی به ملت های مقهور، سیر تحولی چنین ملت های سرکوب شده ای را برای قرن ها به تعویق می اندازند و بعضا خسارات جبران ناپذیری به آنها وارد می سازند. 

پژاک ها  با این تیراندازان سنگالی که برای ارتش فرانسه تیراندازی می کند

هیچ تفاوت ماهوی  ندارند.

البته باید دانست که خط کش های تجزیه کنندۀ استعمار دست کم یک خاصیت دائمی دارد و آن هم این است که به محض این که استعمارگر و مخترعین کشورهای نوین، خط کش به دست می گیرد، جنگ های بی پایان منطقه ای شروع می شود. جنگ دائمی بین مناطق جدا شده یکی از عناصر ثابت و ترکیبی این بازی بزرگ است. نمونه ها بسیار هستند، هند و پاکستان کرۀ شمالی و جنوبی، و در سر تا سر آفریقا و البته و صد البته تمام کشورهای عربی که در واقع یک ملت واحد را تشکیل می دهند. امروز در لیبی می بینیم که چه می گذرد...اختراع خود کشور اسرائیل نیز یکی دیگر از این تقسیم بندی های ناگوار است.  در نتیجه آنهایی که یک لحظه فکر کرده اند پژاک یک جریان پیشگام برای ملت کرد است، واقعا اشتباه بزرگی مرتکب شده اند. پژاک چیزی بیشتر از مأمور استعماری امپریالیسم جهانی نیست و همین امپریالیست ها نیز هستند که آنها را مسلح کرده و یا برایشان طرح عملیاتی تهیه می کنند. و باید دانست که چنین گروه هایی به هیچ عنوان قادر به ایجاد تمدن نیستند، و تنها تخصص آنها به انحراف کشیدن افکار بزرگ است.  علاوه بر این موضع دولت خود مختار کردستان عراق به هیچ عنوان روشن نیست. زیرا که این عملیات تروریستی از خاک کردستان علیه ایران انجام می گیرد، و دولت خود مختار کردستان را نیز باید مسئول چنین موقعیتی بدانیم. و جالب این جا است که اگر دولت ایران بخواهد اعمال تروریستی که در واقع از خاک عراق علیه ایران انجام می گیرد را با دولت عراق حل کند، در این صورت دولت عراق می تواند از آمریکا بخواهد که نیروهایش را روی نوار مرزی ایران مستقر کند. چه باید کرد؟ متأسفانه وضعیتی که امروز برای ایران وجود دارد، به طوری که آن را به «قلب جهان» تبدیل ساخته، بر اساس ارزیابی های برخی از منتقدین در عرصۀ استراتژی در ابعاد هفتاد سال آینده ادامه خواهد داشت. بر این اساس اگر چنین ارزیابی حقیقت داشته باشد، ما ایرانی ها در هر کجایی که باشیم باید خودمان را بیش از پیش برای مقابله با چنین موقعیتی آماده کنیم، زیرا بر خلاف ظاهر امر، یکی از اهداف مستقیم تبلیغات ضد ایرانی و ضد اسلامی (که ما معتقد به دین اسلام باشیم و یا نباشیم...)، همین مهاجران ایرانی به کشورهای غربی خواهند بود.

از دیدگاه من، باید این نوع حملات را با ضد حمله پاسخ گفت. در این مورد خاص مانند بسیاری از موارد دیگر ما هم چنان با موضوع بنیادی تسلط بر طبیعت و گسترش تمدن و پیشرفت و دموکراسی جامعه گرا به مفهوم واقعی کلمه روبرو هستیم، و همواره نیز به این نتیجه واحد می رسیم که برای هر گونه پیشرفت و تحول بنیادی در سطح اجتماعی اجتناب ناپذیر است : یعنی پیش از همه، الغای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و الغای انباشت ناعادلانۀ ثروت نزد گروهی معدود به بهای فقر عمومی. ضرورت کسب قابلیت برای تسلط بر طبیعت، با این اصل بنیادی در رابطه با ملکیت خصوصی بر وسایل تولید در پیوند تنگاتنگ است. مطمئنا ایالات متحدۀ آمریکا و اتحادیه اروپا از عملیات تروریستی دست نخواهند کشید، و پژاک (ها) نیز مانند القاعده هم چنان در خدمت آنها خواهند بود. منابع مالی پژاک، و کشورهایی که به آنها اسلحه می فروشند و یا می دهند، کشورهای اروپایی که به آنها پناه داده اند، تماما باید در دادگاه بین المللی (؟) به جرم تروریسم و آدم کشی محاکمه شوند. و سفارت خانه هایشان باید در ایران تعطیل شود و عبور ومرور کشتی هایشان نیز در خلیج فارس – تا محاکمۀ پژاک -  باید ممنوع اعلام شود. به عنوان اقدامات مقدماتی. کشورهای پناه دهنده به ژاک باید در مقابل ایران وجامعۀ بین الملل واقعی پاسخ گو باشند.

در این نقشه بخشی از ایران را که قرار است جدا کنند مشخص شده است


پانوشت

1)منبع

http://www.iranpressnews.com/source/104804.htm


+ نوشته شده در Sun 21 Aug 2011ساعت 13:5 توسط حمید محوی |

 

گاهنامۀ هنر و مبارزه

23 آوریل 2011

 

ساحل عاج، لیبی :

واقعیت ها و خسارات «حق مداخله»

 

نوشتۀ دجمل لبیدی

par Djamel Labidi

 

ترجمه توسط حمید محوی


 

Mondialisation.ca, Le 14 avril 2011
/**/

پس از لیبی، فرانسه در ساحل عاج مداخله کرد. البته به همین نسبت می توانستیم بگوییم که حتی پیش از لیبی، فرانسه در ساحل عاج مداخله کرده بود. زیرا از همان اوان استقلال ساحل عاج (به تاریخ 7 اوت 1960) تا امروز مداخلات و اقدامات نظامی فرانسه در این کشور دائمی بوده است. در سال 2004، یگان های فرانسوی به روی مردم شهر آبیجان آتش گشودند و نتیجۀ  آن شد که 90 کشته و 2000 زخمی بر جای گذاشت.

هر دو مداخلۀ نظامی، در لیبی و ساحل عاج، نقاط مشترکی را نشان می دهد. پیش از همه تلاش برای به دست آوردن پوشش شورای امنیت در سازمان ملل متحد که مداخلۀ آشکار در امور دولت دیگری را وجهۀ قانونی ببخشد. آن چه که مربوط به ساحل عاج می شود، این است که نیروهای سازمان ملل متحد، بی هیچ ابهامی، تنها نقش پرده ای را به عهده داشتند که موضع گیری مداخله جویانۀ نیروهای فرانسوی را استتار می کرد. در مورد لیبی، می دانیم که چگونه قطعنامۀ 1973 منحرف و حتی نقض شد، بی آن که مخالفتی را در بطن شورای امنیت برانگیزد.

شورای ناامنی

امروز، شورای امنیت، به دلیل تکرار چنین کارآیندهایی، به مانند ابزاری برای نوعی دیکتاتوری جهانی، در درون اتحادیه ای متشکل از قدرت های نظامی غرب به نظر می رسد، که ایالات متحدۀ آمریکا، انگلستان و فرانسه از اعضای اصلی آن هستند. این سه کشور عموما برای به راه انداختن هر گونه مداخلۀ نظامی در آماده باش کامل به سر می برند.

چین و روسیه، در کوران گذار و تحولات صنعتی، طبیعتا در حال حاضر امکان رویارویی با این حرکت سلطه جویانه را ندارند، البته در شرایطی که مستقیما منافع حیاتی و راه بردی شان به خطر بیافتد، از حق وتو استفاده می کنند، یعنی موردی که قدرت های غربی نیز از آن دوری می جویند.

در نتیجه ما با یک نظام دیکتاتوری سروکار داریم، زیرا «جامعۀ بین الملل» که دائما از آن حرف می زنیم و بر حسب قاعده باید برای مداخلاتش توجیه اخلاقی ارائه دهد، در چنین مواردی، هیچ گاه تا این اندازه در بطن سازمان ملل متحد خاموش و غایب نبوده است.

مجمع عمومی سازمان ملل متحد که به عبارتی جامعۀ بین الملل را بازنمایی می کند، مانند گذشته که آپارتاید را  محکوم می کرد و یا صهیونیسم را به عنوان نوعی تمایل نژاد پرستانه می دانست، از این پس دیگر چنین نقشی را در رابطه با افکار عمومی جهان بازی نمی کند. وظایف دبیر اول سازمان ملل متحد نیز بیش از پیش به عنوان کارمندی مطیع کاهش یافته و از مداخله در شورای امنیت حذف شده است. دبیر اول سازمان ملل متحد در کنفرانس های بین المللی حضور پیدا می کند ولی حتی شهامت این را نیز ندارد که در مورد کاربرد صحیح و رعایت قطعنامه های شورای امنیت اظهار نگرانی کند.

دیوان بین المللی کیفری، که در آغاز به عنوان ابزار دموکراسی در محفل بین المللی ایجاد شد، اندک اندک از وظیفۀ تعیین شده منحرف گردید، و براساس داوری های ناموزون و متناقض به عنوان ابزاری در خدمت دیکتاتوری بین المللی قرار گرفت.

رهبران غربی و رهبرانی که در تبانی با غرب هستند از مصونیت برخوردارند. مرگ شهروندان در بمباران نیروهای غربی به عنوان اشتباه و یا خسارات جانبی تلقی می شود، در حالی که معادل چنین وقایعی را در جبهۀ مخالف به «جنایت علیه بشریت» تعبیر می کنند.

در مورد لیبی و ساحل عاج، جالب است ببینیم که وقتی که بخواهند رهبر کشوری را لگد مال و تحقیر کنند، چگونه دیوان بین المللی کیفری را به کار می برند و در خروجی را برای او نیمه باز می گذارند.

مداخله و جنگ داخلی

وجه مشترک دیگر بین وضعیت لیبی و ساحل عاج، چنین است که مداخلۀ نظامی کشورهای خارجی منجر به جنگ داخلی شده و یا آن را تغذیه می کند. جنگ داخلی، همان گونه که از نام آن برمی آید، بیشترین خسارات جانی را بین شهروندان دامن می زند، در حالی که هدف اولیه که در آغاز مداخله اعلام کرده بودند، حفاظت از جان مردم بود.

در لیبی، و به همین ترتیب در ساحل عاج، مداخلات خیلی با شتاب خصوصیت جانبدارانه پیدا می کند، طبیعتا پشتیبانی از جبهه ای صورت می گیرد که در مقایسه با دیگران طرفدار غرب تشخیص داده شده باشد.

مداخلات خارجی همواره توازن نیروهای داخلی را بر هم می زند و در نتیجه جستجوی راه حل و سازش و مذاکره را بین نیروهای ملی بیش از پیش با مشکل مواجه می سازد.

در لیبی، شورش در شرایط بسیار مبهمی بر پا شد، و پیامد آن نیز اختراع بهانه ای بود برای مداخله نظامی و سپس برای مداخلۀ تمام عیار. در نتیجه، این مداخلات داده های واقعی در مورد وضعیت داخلی لیبی را به هم ریخت به شکلی که دیگر  قابل شناسایی نیست و گویی نقش مردم لیبی نیز به وضعیت انفعالی محکوم شده است.

مردم لیبی به شکل شگفت انگیزی غایب و در سکوت به سر می برند، گوی که تنها بازیچۀ منفعل درگیری ها بوده اند. در چنین وضعیتی، هر جبهه ای می تواند مدعی شود که مردم  از آنها پشتیبانی می کنند، و از آن جایی که امکان تشخیص دعاوی مطروحه  وجود ندارد، واقعیت امور نیز هم چنان در پردۀ ابهام باقی می ماند.
چه این که مداخله به هدف تحریک جنگ داخلی انجام گرفته باشد و یا پیامد آن بوده باشد، نتیجه یکی خواهد بود : جنگ داخلی به راه افتاده و ریشه دوانده، و در عین حال به مداخلۀ خارجی انجامیده است، در چنین شرایطی تشخیص علت و معلول ناممکن می شود. همین وضعیت در عراق و در افغانستان روی داد و بیم آن می رود که در لیبی و ساحل عاج نیز تکرار شود.

کینه ای که در خیزش جنگ داخلی منتشر می شود، کشوری را که قربانی آن است، بیش از پیش شکننده و برای دراز مدت آسیب پذیر می سازد.

در ساحل عاج، موضوع عدم پذیرش نتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری به عنوان دلیل اصلی برای مداخله اعلام شده است. ولی در این جا، مداخلات سیاسی پیش از مداخلات خشونت بار نظامی وجود داشته، و اگر چه نیروهای نظامی رسما زیر نظارت سازمان ملل متحد هستند - که از خیلی پیشتر ها در محل به سر می بردند - ولی عملیات نظامی در واقع توسط نیروهای فرانسوی انجام گرفت.

در نتیجه ما در این مورد با نمونۀ دیگری از مداخله رو برو هستیم که وخامت را تا جایی پیش می برد که مداخلۀ نظامی را تحریک و توجیه کند. درگیری ها تداوم می یابند و مداخلات نیز جنگ داخلی را در ساحل عاج تغذیه می کند، در حالی که قول دیگری در کار بود و می بایستی از اعمال خشونت جلوگیری می کردند.

در مورد نتیجۀ انتخابات، در هر دو صورت، چه این که در شمارش رأی کمیسیون سازمان ملل متحد به نفع اوآتارا عمل کرده باشد و یا مجلس شورای  ساحل عاج از لوران بگبو پشتیبانی کرده باشد، شمار رأی ها نزدیک به هم بوده و جمعیت رأی دهنده را به دو گروه کمابیش برابر تقسیم می کند.

در چنین شرایطی، فرانسه اوآتارا را تحت فشار قرار داد تا او دست به اقدام نظامی بزند، و سپس مداخلۀ نظامی ا ش را به نفع اوآتارا سازمان دهی کرد، چنین راه کاری تنها می توانست مشکلات را به جنگ داخلی سوق دهد و توازن نیروها را، به شکلی که نتیجۀ انتخابات نشان می دهد، در ساحل عاج دچار اغتشاش سازد. باید حالت تب آلود و بی صبری دولت فرانسه برای مداخلۀ را با رفتار و شکیبایی اتحادیۀ آفریقا برای جستجوی راه حل مسالمت آمیز مقایسه کنیم. 

 

 

 

اعتراف

واقعا عوام فریبی محض و  بی احترامی به هوش و ذکاوت عمومی است که بگویم، همان طور که وزیر امور خارجۀ فرانسه، آلن ژوپه می گوید که این اوآتارا بوده است که به محل سکونت بگبو حمله کرده، یا این که سازمان ملل متحد مداخلۀ نیروهای نظامی فرانسه را درخواست کرده بود.

در واقع روشن است که اگر اوآتارا بی آن که نیروهای نظامی فرانسه به نفع او دست به عملیات نزنند، از خودش هیچ قدرت مؤثر نظامی در اختیار نداشته، و هیچ اقدام نظامی از عهده اش ساخته نبود و به چنین راه حلی هم هرگز فکر نمی کرد.

از سوی دیگر، نیروهای سازمان ملل متحد هیچ عکس العملی نشان نمی دهند، گواه چنین امری نیز مداخلۀ نظامی فرانسه است. وضعیت مشابهی را کمابیش در لیبی می بینیم که عملیات شورشیان بیش از پیش به مداخلات خارجی بستگی دارد.

در هر دو مورد، در لیبی و به همین شکل در ساحل عاج، نیروهای خارجی و هم پیمانان داخلی آنها، به نیروهای طرفدار قذافی، مانند نیروهای طرفدار بگبو اعتراض می کنند که « از مردم و افراد غیر نظامی به عنوان سپر انسانی استفاده می کنند». بر این اساس ارزش های جوانمردانه را علیه دشمنی فرامی خوانند که بی هیچ خطری از بالا توسط هلیکوپتر در ساحل عاج و یا با هواپیمای شکاری و موشک در لیبی مورد حمله قرار می دهند، که البته چنین تاکتیکی بهتر از آن است که در صحرا با او روبرو شوند.

رسانه ها نیز که تنها به ابزارهای تبلیغاتی تبدیل شده اند، با چنین چوبی جبهه ای را که به عنوان دشمن تعیین کرده اند، زیر ضرب می گیرد. ولی یک نکتۀ جزئی هست که فراموش می کنند و آن هم این است که با وجود تمام چیزهایی که در مورد آنها می گویند، قذافی و بگبو  در کشورهای خودشان هستند. بر این پایه، چگونه است که کشورهایی به خودشان اجازه می دهند که کشور دیگران را اشغال کنند و به آن قانونیت نیز ببخشند؟ و چرا این حق (یعنی حق اشغال کشور دیگران) همیشه به همان کشورها داده می شود؟

در هر صورت، در رویارویی با مداخلات خارجی، بگبو مانند قذافی احتمالا موفق خواهند شد تا به حرکت خود، مفهوم مقاومت ملّی بدهند. هر دو نفر در شرایط دیگری، غرور و شهامت جسمی خود را نشان می دهند، یعنی عنصری که در توازن نیروها حضور دارد ولی گویا که نیروهای مداخله گر این یک رقم را دیگر پیش بینی نکرده بودند.

بیانیه های وزیر امور خارجۀ فرانسه لوران بگبو را موظف به قبول تحقیری می سازد که بر او رواداشته می شود، که پروندۀ پیروزی اوآتارا را امضا کند، و در 7 مارس نیز اعلام می کند که باید ظرف چند ساعت خودش را تسلیم کند. چنین بیانیه ای بیش از هر موضوع دیگری گواه بر تحقیر استعمارگرانه بوده و بیش از هر تحلیل دیگری روحیۀ واقعی و اهدفی را که پشت صحنۀ مداخلۀ نظامی به کمین نشسته  روشن می سازد.

فرانسه سعی کرد ظاهر امور را حفظ کند و بیانیه پشت بیانه صادر کرد که در حملۀ نهایی علیه بگبو دخالت نخواهد کرد. می بایستی در این مورد با احتیاط رفتار می کرد خصوصا از این جهت که اوآتارا بی آن که فرانسه مداخله کند، کاری از دستش ساخته نبود. اصرار مقامات فرانسوی روی این موضوع که در بازداشت بگبو دخالتی نخواهند کرد، معنی دار است. و معنای آن این است که افکار عمومی مردم ساحل عاج را جریحه دار نسازند. ولی چنین اعترافی خود به تنهایی گواه بر غیر اخلاقی بودن مداخلۀ نظامی در ساحل عاج است.

لوران بگبو، با مقاومت سر سختانه ای که از خود نشان داد، با وجود نبود توازن نیروهای نظامی حاضر در صحنه، شایستۀ آفرین است : زیرا اهداف واقعی مداخله و نتایج قابل پیش بینی آن را برای استقلال کشورش آشکار ساخت.

بی گمان، از هم اکنون چنین مقاومتی در تاریخ ساحل عاج به ثبت رسیده است. پیروزی فرانسه هیچ مشکلی را حل نکرد. پیروزی فرانسه یک پیروز «پیرهوس» است (یعنی نوعی پیروزی که به دلایل خسارات وارد آمده با شکست فاصله ای ندارد)، و هیچ نتیجه ای به جز کدر ساختن چهرۀ فرانسه در ساحل عاج و در آفریقا نخواهد داشت و ساحل عاجی ها را نیز بیش از پیش به اتحاد برای مبارزات ملی دراز مدت خود تشویق خواهد کرد. چنین اتحادی، برای معاون مدیر کل صندوق بین المللی پول، آقای اوآتارا را در مدیریت کشور با مشکلات خیلی زیادی روبرو خواهد ساخت، و علت نیز در قدرتی است که او در اختیار گرفته، یعنی قدرتی که از این پس در اذهان ساحل عاج فاقد وجهۀ اخلاقی تلقی می شود.

قدرت اوآتارا همانند برخی از پیشینیان «فرانس – آفریقا» با وجود تمام تمایلات خیر خواهانه اش، دراین خطر به سر می برد که به یک دیکتاتوری تمام عیار تبدیل شود. در این صورت همه چیز را باید از نو آغاز کرد.

 

 به نام دموکراسی

سومین وجه مشترک مداخله در ساحل عاج و لیبی این است که به نام دموکراسی انجام می گیرد. در لیبی، به این بهانه که فاقد دموکراسی بوده و در ساحل عاج به این علت که به نتایج انتخابات اعتراض شده، چنین مواردی را به عنوان بهانه برای مداخلۀ نظامی به کار می برند.

ای دموکراسی، چه جنایاتی که به نام تو مرتکب نمی شوند...

می توان تصور کرد که مداخله ای که به نام دموکراسی انجام می گیرد می تواند موجب پیشرفت شود. مطمئنا، به عبارتی خاص، نشانی از دگرگونی تمامی یک دوران را برخود خواهد داشت.

ولی در واقع تمام مداخلات نظامی تنها برای نجات رژیم های دیکتاتوری و فاسد در آفریقا انجام گرفته است.

به عنوان مثال، می توانیم مداخلات نظامی فرانسه را در گابون به سال 1964، در زئیر برای نجات دیکتاتوری موبوتو به سال 1978 و 1996 در چاد به سال 1983، در روآندا به سال 1994 یادآور شویم.

ولی اگر از نزدیک نگاه کنیم، می توانیم از خودمان بپرسیم که آیا چنین عملیاتی برای آن نبوده است که همان کالای همیشگی را بفروشند. اوآتارا از این پس و برای همیشه یک رئیس جمهور دست نشانده توسط نیروهای خارجی تلقی می شود: یعنی توسط همان نیروی استعمارگر قدیمی.

شورشیان لیبی به دلیل دریافت پشتیبانی های خارجی، هرگز نمی توانند به اهدافی دست یابند که برای سرنگونی رژیم و براندازی قذافی تعیین کرده اند – در صورتی که موفق شوند -، زیرا هرگز نمی توانند تبانی شان را با نیروهای خارجی قانونیت ببخشند.

نمی توان توسط دیگران انقلاب کرد. در هر دو مورد، آنهایی که به چنین وسیله ای متوسل شده اند، در بهترین حالت برای خودشان و مردمشان اربابان جدیدی را برگزیده اند.

این موضوع یادآور توهمی است که در آغاز قرن بیستم، بخشی از بورژوازی روشنفکر عرب در خاورمیانه را به خود واداشته و شیفتۀ غرب ساخته  بود، و تصور می کردند که غربی ها آنها را از تسلط ترک های عثمانی آزاد خواهند کرد و دموکراسی به ارمغان خواهند آورد. ولی می دانیم که نتیجه چه شد.                   

به همین نسبت، امروز در مشرق و مغرب و در آفریقا، آنهایی که فکر می کنند مداخلات نظامی غرب برایشان دمکراسی به ارمغان خواهد آورد و در پیوند نا مبارک با همان جریانی در گذشته قرار می گیرند که تصور می کردند استعمار برایشان مدرنیته و تمدن ایجاد خواهد کرد.

نمی توان بی آن که ستون پنجم در قلب جامعه ایجاد کرد، بر آن چیره شد. آنهایی که با استعمارگران هم کاری کردند، در آن وجوه مثبتی می دیدند، نوادگان و وارثین همان نظریات، امروز در مداخلات خارجی عوامل مثبتی را برای برقراری دموکراسی می بینند.

در نهایت، تاریخ همواره تکرار می شود و در عین حال تکرار نمی شود، زیرا هر بار با همان مسائل روبرو می شویم ولی در شرایط کاملا متفاوت.

روابط بین مسئلۀ دموکراسی و ملی همیشه بسیار نزدیک و تنگاتنگ بوده است.  سال 1789 در فرانسه، اندیشۀ دموکراسی از مسئلۀ ملی جدایی ناپذیر بود. این موضوع در مورد پیدایش ملت آمریکا نیز صحت دارد.

در الجزایر، جنبش ملی مدت ها در این تصور بود که می تواند ا ز راه های مسالمت آمیز و دموکراتیک به استقلال دست یابد. در واقع، فرانسه در الجزایر روش کلاه بردارانه ای در صندوق رأی اختراع کرده بود، یعنی آن چیزی که انتخابات «نیژولن» می نامیدند (نام سوسیالیست فرانسوی، حاکم فرانسه بین 1948-1951، که به خاطر مهارتی که در دستکاری صندوق رأی داشت شهرت پیدا کرده بود).

کمی بعد انقلاب مسلحانه آغاز شد و دموکراسی نیز قربانی ضرورت های ملی شد. این شاید یکی از دلایل حقیر شمردن دموکراسی در مقایسه با مسئلۀ ملی مدت ها پس از کسب استقلال باشد.

در نتیجه تاریخ در جهتی تکرار می شود که امروز مداخلۀ خارجی، خیلی دور از تسهیل گذار به دموکراسی، کاملا راه آن را سد می کند و مردم جراحت دیده را وا می دارد که به طریق اولی از استقلال خود دفاع کنند.

شاید هدف از مداخلات نظامی و مداخلات سیاسی ممانعت از ایجاد دموکراسی واقعی باشد.

در ادامۀ این بحث، به پرسش خیلی جالبی می پردازیم که سزاوارتأملات بیشتری خواهد بود. چگونه دموکراسی در جوامع اروپایی منتشر شد.

چرا ملت های اروپایی، به جز نمونۀ انقلاب فرانسه که ناپلئون سعی کرد آن را صادر کند و به فاجعه انجامید، هرگز با چنین وضعیتی مواجه نشدند که نیرویی خارجی بیاید و مسئله ای را که مرتبط به کار بست اصول دموکراسی می باشد به زور اسلحه حل و فصل کند.

با این وجود چنین مسائل و مشکلاتی به پیکرۀ دموکراسی تعلق دارند و کاملا طبیعی نیز هست. مدت زیادی نیست، به عنوان مثال، موضوعی که در عین حال همه می دانند،  در نخستین انتخابات ، رئیس جمهور ژرژ دابلیو بوش به شکل نامناسبی انتخاب شده بود. با این وجود، در ایالات متحده، همه از تصمیم دیوان عالی تبعیت کردند. همه بر این باور بودند که انسجام ملی مهمتراز اختلاف در نتایج انتخابات است.

با این حساب، چرا تصمیم مجلس شورا، به نفع بگبو در ساحل عاج نباید دارای چنین اقتداری باشد. البته، می توانیم به دلیل جانبدار بودنش، در این مورد تردید کنیم. ولی بگبو، به سهم خودش، می توانست به درستی در مورد حضور نیروهای فرانسوی تردید داشته باشد که مبادا نتایج صندوق رأی را دست کاری کرده ، و سازمان ملل متحد و فرانسه، هم زمان،  قاضی و طرف معامله باشند.

چه این که  در اشکال پشتیبانی از رژیم های ضد دموکراتیک و فاسد، و یا مداخلۀ نظامی به نام دموکراسی، مداخلۀ غرب به دقت می تواند در تداوم تمام اهدافی باشد که همیشه در پی آن بوده است. زیرا همیشه به همان نتیجه می انجامد : یعنی منفعل ساختن قابلیت های درونی جوامع برای حل مشکلاتشان و در نتیجه اقدام به تحریک و تشدید مشکلات و اختلافات، بر اساس مثل قدیمی که همه می دانیم «اختلاف بیانداز و حکومت کن».

در اواخر سال های 1980، هم زمان با واژگون شدن توازن قدرت ها در جهان به نفع قدرت های اصلی در غرب، حق مداخله برای قدرتمند ترین ملت ها به اهتزاز در آمد.

این قانون گذاری نوین، ابتدا با اصطلاح «بشر دوستانه» تخفیف پیدا کرد، و سپس به «بمباران بشر دوستانه» گسترش یافت. در آغاز به عنوان «وظیفۀ مداخله» تعریف شد، و اندک اندک به تدریج تبدیل شد به «حق مداخله» با مأموریتی تازه که همانا صادر کردن دموکراسی باشد.

ترازنامۀ این حق مداخله از دردها و رنج هایی که به ملت ها تحمیل کردند و ایجاد تنش در سطح  بین المللی بسیار سنگین است. واقعیت اینجاست : که حق مداخله تنها به عنوان ابزاری برای تسلط به کار برده شده و در هیچ کجا به دموکراسی کمکی نکرده است. نه در سطح ملی و نه در سطح بین المللی.

 

  

Article paru dans "Le Quotidien d'Oran" le Jeudi 14 Avril 2011

منبع :

http://www.mondialisation.ca/index.php?context=va&aid=24316

+ نوشته شده در Tue 26 Apr 2011ساعت 15:12 توسط حمید محوی |


سوریه : اپوزیسیون سوریه توسط بوش و همچنین اوباما تأمین مالی می شود

بر اساس گزارشات ویکی لیکس و واشینگتن پست

نوشتۀ : روزنامۀ ایل مانیفستو (روزنامۀ سیاسی ایتالیایی)

par Rédaction il manifesto

ترجمه از فرانسه به فارسی توسط حمید محوی

Mondialisation.ca, Le 19 avril 2011


/**/

بر اساس  مدارک منتشر شده توسط ویکی لیکس که دیروز توسط واشینگتن پست منتشر شد، وزارت دولت ایالات متحدۀ آمریکا به شکل سرّی گروه های اپوزیسیون سوریه را برای سرنگون ساختن اسد تأمین مالی می کند، و یکی از طرح های آنها تلویزیون از طریق ساتلیت «بردی» در لندن است.

تلویزیون «بردی» که نامش را از رودی که از دمشق پایخت سوریه می گذرد به عاریت می گیرد (به زبان عربی : نهر بردی)، در پیوند با شبکه ای از تبعیدیان سوریه در لندن است که خود را «جنبش برای عدالت و پیشرفت» می نامد : بر اساس پرونده های دیپلمات های ایالات متحدۀ آمریکا در دمشق و مقالۀ روزنامه، دولت آمریکا از سال 2006 حدود 6 میلیون دلار بودجه برای تلویزیون از طریق ساتلیت و فعالیت های دیگر در سوریه اختصاص داده است. سیل پول از زمان ریاست جمهوری ژرژ دبلیو بوش سرازیر شد، در دولت او،ایالات متحده در سال 2005 روابطش را با سوریه قطع کرد و این کشور را به دلیل پشتیبانی از حزب الله لبنان در فهرست سیاه خود وارد کرد، تا این جا هیچ موضوع شگفت انگیزی دیده نمی شود، و کاملا منطقی به نظر می سرد که بوش و باند نئوکان هایش بخواهند، همان برنامه ای را که در افغانستان و عراق پیاده کردند  در مورد دمشق نیز به اجرا بگذارند و «تعویض رژیم» انجام دهند. آن چه این ماجرا را شگفت انگیز می سازد، اگر به ویکیلیکس و واشینگتن پست باور داشته باشیم، این است که پشتیبانی های مالی به گروه های اپوزیسیون سوریه پس از استقرار اوباما در کاخ سفید (ژانویه 2009) ادامه یافت، در حالی که دولت جدید در پی تجدید رابطه با سوریه بود، به طوری که در ژانویۀ گذشته ایالات متحده، تصمیم می گیرد که به سوریه سفیر بفرستد، یعنی برای نخستین بار پس از شش سال متارکه. بر اساس مدارکی که سایت ژولین اسانژ منتشر کرده است، کارمندان سفارت آمریکا در دمشق در سال 2009 اظهار نگرانی می کرده اند، زیرا پی برده بودند که مآموران اطلاعاتی سوریه نسبت به برنامۀ ایالات متحده مشکوک شده اند، و حتی برخی از کارمندان سفارت به وزارت خانۀ آمریکایی هشدار می دهد که مداخلاتشان ممکن است طرح اوباما را برای نزدیک شدن به سوریه  به خطر بیاندازد. واشینگتن پست مشخصا می گوید که از منتشر کردن اسامی و برنامۀ دولت، برای اجتناب از به مخاطره انداختن برخی شخصیت های اپوزیسیون، خود داری می کند.

 

Edition de mardi 19 avril 2011 de il manifesto
http://www.ilmanifesto.it/area-abbonati/in-edicola/manip2n1/20110419/manip2pg/08/manip2pz/301613/ 

+ نوشته شده در Wed 20 Apr 2011ساعت 23:51 توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه

8 دسامبر 2010


طرفداران حقوق بشر

یا

آتش بیاران جنگ علیه ایران

 

مرکز مطالعات جهانی سازی (1) به تاریخ 9 سپتامبر 2001، دو روز پیش از رویداد 11 سپتامبر ایجاد شد. سایت فرانسوی نیز از تاریخ نوامبر 2005 قابل دسترسی گردید. مدیر اصلی این سایت میشل شوسودوسکی است که گاهنامۀ هنر و مبارزه چندی پیش مقاله ای از او را در همین منبع، زیر عنوان «در استانۀ سومین جنگ جهانی، هدف : ایران» ترجمه و منتشر کرد.

موندیالیزاسیون (مرکز پژوهشی) هم اکنون به یکی از منابع اطلاعاتی مهم دربارۀ موضوعات مهم روز در سطح جهانی تبدیل شده است : انگیزه های «جنگ علیه تروریسم» توسط ایالات متحدۀ آمریکا و جنگ های خاورمیانه از موضوعات مرکزی آن است.

من تا جایی که فرصت داشته باشد، با توجه به اهمیت مقالات منتشر شده در این سایت، به شکل داوطلبانه آنها را ترجمه و سپس منتشر می کنم. دوستانی که مایل هستند می توانند به سهم خود آن را منتشر کنند.

 انتخاب چنین خبری، در این جا، گواه بر حقانیت  انتقادات و افشاگری هایی است که تا کنون علیه طرفداران حقوق بشر مطرح کرده ام.

پانوشت

http://www.mondialisation.ca/index.php?context=home

 

 

 

مانلیو دینوچی (1)

 

اسرائیل «دوستانی» را در اروپا

استخدام می کند

مرکز مطالعات جهانی سازی، 4 دسامبر 2010







 

سیلویو برلوسکنی در بازدید از اسرائیل در ژانویه 2010


پروندۀ مطروحه در این جا، توسط ویکی لیکس منتشر نشده، بلکه نشریۀ گاردین در لندن مستقیما به آن دسترسی داشته است(در 28 نوامبر) : یک پیوند (لینک) کامپیوتری چند روز پیش توسط وزیر امور خارجۀ اسرائیل به سفارت خانه های اسرائیل در ده کشور اروپایی ارسال گردیده است.

این لینک حاوی فرمانی است از جانب آویگدور لیبرمن مبنی بر این که تا پایان ژانویۀ حدود 1000 نفر را به عنوان «دوستان اسرائیل» برای فعالیت تبلیغاتی به نفع اسرائیل استخدام کنند: «این افراد باید از میان روزنامه نگاران، شخصیت های دانشگاهی، دانشجویان و هواداران یهودی یا مسیحی استخدام شوند». این افراد توسط مقامات رسمی اسرائیلی مطلع خواهند شد که به نفع اسرائیل فعالیت کنند، از طریق نگارش مقاله، نامه و حضور در گردهم آیی های عمومی. آنها نه تنها پیغام دریافت می کنند بلکه باید آنها را به فعالیت های دائمی شان تبدیل سازند.

مراکز اصلی این اردوگاه تبلیغاتی در پنج پایتخت اروپا خواهد بود : لندن، پاریس، برلن، مادرید و رم. علاوه بر این، «سفارت خانه های اسرائیل بودجه های نیز برای به کار گیری بخش حرفه ای دریافت خواهند کرد : شرکت های تخصصی در روابط عمومی و لابی ها». وظیفۀ این شرکت های تخصصی پشتیبانی از «دوستان اسرائیل» (در واقع یعنی دوستان حرفه ای اسرائیل) است که باید با پخش پیغام های سیاسی و دلیل و برهان های موضع گیری اسرائیل در رابطه با مسئلۀ فلسطین و نقض حقوق بشر در ایران گسترش یابد.                                        
وزیر امور خارجۀ اسرائیل علاوه بر این ها به سفارت خانه ها سفارش می کند که هر ماه مجالس عمومی در سطح بالا به نفع سیاست اسرائیل برگزار کرده و شخصیت های بانفوذ را برای بازدید از اسرائیل دعوت کنند. لیبرمن وزیر امور خارجۀ اسرائیل، شخصا  در ماه آینده به ملاقات سفیر های خود در کشورهای اروپایی خواهد رفت تا  به این «اردوگاه در روابط عمومی» جان تازه ای ببخشد.

یکی از مقامات اسرائیلی در مورد کشف این لینک در مصاحبه با نشریۀ گاردین، سکوت اختیار کرد. با این وجود اعلام کرد که : «روشن است که ما همواره در پی بهبود بخشیدن به روابطمان هستیم، هیچ چیز شگفت انگیزی در این مورد وجود ندارد». و روی نکتۀ خاصی تأکید کرد که : «نگرانی خاصی در مورد شیوۀ بازنمایی اسرائیل، و این که اسرائیل چگونه دیده می شود، وجود دارد ».

درنتیجه می بینیم که در حال حاضر اردوگاه تبلیغاتی دولت اسرائیل روی پایتخت چند کشور اروپایی متمرکز شده است، و رم را نیز می توانیم میان آنها ببینیم.

ولی چرا حالا؟ با این که تبلیغات یک کالای روزمره است که تنها به اسرائیل منحصر نمی باشد، ولی به یاد می آوریم که اردوی تبلیغاتی اسرائیل در دسامبر 2008 برای توجیه عملیات «سرب سخت» علیه غزه به عنوان عملیاتی دفاعی بود. ولی در رابطه با اردوگاه فعلی به سختی بتوانیم در مورد اهداف آن گمانه زنی کنیم : متقاعد ساختن اذهان عمومی در ایتالیا و اروپا که نه تنها اسرائیل بلکه کشورهای اروپایی نیز در خطر تهیدات ایران هستند. بر پا ساختن چنین اردوگاه تبلیغاتی از این رو قابل فهم می گردد که اذهان عمومی بپیذیرند که جنگ نوین و ویران گر دیگری در خاورمیانه اجتناب ناپذیر است. باید به یاد داشته باشیم که «دوستان اسرائیل» که به استخدام لیبرمن درآمده اند حملات خود را چه وقتی در «تالک شو» (مباحثات تلویزیونی و رادیویی) آغاز خواهند کرد.

 

 پانوشت

1) مانلیو دینوچی جغرافی دان است و به شکل دائمی با سایت موندیالیزاسیون همکاری می کند

Manlio Dinucci est géographe.



+ نوشته شده در Fri 10 Dec 2010ساعت 6:31 توسط حمید محوی |

 III

نامه های رسولان تنها مقدمه ای هستند برای مضمون واقعی مراسلات یوحنا به هفت جامعۀ مسیحی آسیای صغیر، و به تبع آنها خطاب به تمام یهودی گری های اصلاح شده در سال 69 که بعدا مسیحیت از آن جا سر بر آورد. در این جا ما با طرح این پرسش که عضو گیری از بین چه نوع افرادی انجام می گرفته است،  وارد خصوصی ترین معبد مسیحیت می شویم.

از بین کسانی که به طبقۀ پائین جامعه تعلق داشتند و  درمانده و فقیر بودند، یعنی همان عناصری که برای هر انقلابی مناسب می باشند. در شهرها، مسیحیت از افراد آزادی که ورشکسته شده بودند، و افراد متنوعی که غالبا با ولگردهای اروپایی در سواحل مستعمرات و چین و برده ها قابل مقایسه هستند. و به همین ترتیب در روستاها نیز دهقانان کم در آمد که بیش از پیش زیر بار قرض فرو رفته بودند از داوطلبین مذهب جدید بودند. برای چنین افرادی که از مناطق و اقشار مختلف اجتماعی بودند هیچ راه رهایی مشترکی وجود نداشت. برای همه بهشت از دست رفته به گذشته تعلق داشت،  برای فرد درمانده ای که شهر و تمام کشوری که اجداد او به عنوان شهروندان آزاد  در آن زندگی می کردند، برای فرد زندانی و اسیر جنگی که دوران آزادی برای او به پایان رسیده و در بردگی به سر می برد، برای دهقان خرده پا ... تمام این اقشار پائین جامعه  را دست آهنین رم تحت فرمان خود گرفته بود. سنگینی مالیات ها و نیاز به پول که نتیجۀ مستقیم چنین موقعیتی بود دهقانان را تحت فشار می گذاشت و به دلیل فقدان توازن در تقسیم ثروت شکاف عمیقی در جامعه ایجاد کرده و پیوسته  ثروتمندان ثروتمند تر و فقیران فقیر تر می شدند. و روشن است که تحت چنین شرایطی هر گونه مقاوتی از سوی خرده قبیله های منزوی یا شهرها در مقابل قدرت عظیم رم به نا امیدی منتهی می شد. با این وصف چه راه حلی  برای نجات این مردمان درمانده و فقیر و  تحت ستم در گروه های گوناگون با منافع متفاوت و یا  حتی متضاد می توانست وجود داشته باشد؟ باید راه حلی پیدا می کردند و این راه حل می بایستی در حد انقلابی عظیم باشد که تمام آنها را در بر گیرد.

این راه حل پیدا شد، ولی نه در روی زمین. و با توجه به واقعیات زمانه، تنها مذهب بود که می توانست چنین راهی را عرضه کند. در نتیجه جهانی تازه درهای خود را به روی درماندگان و بردگان و خلاصه دوزخیان زمین گشود. تداوم زندگی روح پس از مرگ جسمی به تدریج به یکی از باورداشت های رایج و عمومی در جهان رم باستان تبدیل شد.

علاوه بر این در همه جا باور به عذاب و پاداش برای مردگان در آن جهان بر اساس اعمالی که در زمان حیات انجام داده اند، در همه جا بیش از پیش جزئی از اعتقادات عمومی شده بود. در حقیقت در مورد پاداش کمی شبیه صدای طبل تو خالی بود، زیرا جهان قدیم به دلیل طبیعت مادی گرایش برای زندگی واقعی کمتر از زندگی در سرزمین ارواح ارزش قائل نبود. بی مرگی و زندگی جاوید به طریق اولی نزد یونانیان به عنوان مصیبت تلقی می شد.

با ظهور مسیحیت عذاب و پاداش در جهان دیگر به جد گرفته شد و آسمان و جهنمی ترسیم گردید که دریای اشک و محنت بینوایان و درماندگان روزگا ر را به بهشت ابدی هدایت می کرد. در واقع می بایستی امید به پاداش در آن سوی مرگ وجود می داشت تا امتناع از جهان مادی و ریاضت کشی را به اصل بنیادی در اخلاق مذهب نوین و جهانشمول تبدیل نموده و توده های تحت ستم را در پی آن روانه سازد. با این وجود دروازه های بهشت آسمانی فورا به روی مؤمنین گشوده نشد، و چنان که خواهیم دید نوید فتح سرزمین الهی که اورشلیم پایتخت آن است تنها پس از نبردهای سخت علیه نیروهای جهنمی ممکن خواهد شد. بر این اساس، در ذهنیت  نخستین مسیحیان این جنگ عظیم می بایستی خیلی زود به وقوع پیوندد.

از همان آغاز، در آیۀ 3  یوحنا  کتاب خود را به عنوان شهوداتی در باب آن چه به زودی به وقوع خواهد پیوست معرفی می کند و می گوید : «خوشبخت آن کسی است که این کتاب را می خواند و به این کلام رسولانه گوش فرا می دهد.»، مسیح به جامعۀ مسیحی فیلادلفی نوید می دهد که « به زودی خواهم آمد». و در پایان فصل، فرشته ای می گوید که «آن چه را که به زودی روی خواهد داد به یوحنا نشان داده است.» و به او سفارش می کند که : «هیچ یک از سخنان رسولانۀ این کتاب را پنهان نکن، زیرا روز موعود نزدیک است.» و خود مسیح در آیه های 12 و 20 می گوید : «به زودی خواهم آمد.» . سپس خواهیم دید که این به زودی که انتظارش را می کشیدند تا چه اندازه زود به وقوع پیوست.

دیدگاه های آخر زمانی که یوحنا در چشم انداز ما به نمایش می گذارد، از دیدگاه ادبی غالبا از الگوهای قدیمی به عاریت گرفته شده است. بخشی از انبیای کلاسیک در کتاب عهد قدیم، و به خصوص از کتاب حزقیال نبی، و بخشی از دیدگاه های آخر زمانی یهودیان بعدی که از روی الگوی دانیال اقتباس کرده اند و به خصوص کتاب «هنوش» (53) (که به پدر پدر بزرگ نوح نسبت داده می شود).

منتقدین کتاب شهودات یوحنا را به دقت مورد بررسی قرار داده و در تمام جزئیات نشان داده اند که هر یک از تصاویر و هر مصیبت و هر جراحتی که به بشریت بی ایمان وارد می گردد و خلاصه مجموع ساخت مایه های کتاب از کجا برداشت شده است که نه تنها حاکی از فقر روحی او بوده بلکه نشان می دهد که شهوداتی  را که ترسیم می کند عملا زندگی نکرده و از تخیلات خود او بر نیامده است.

در این جا مختصرا به برخی از این شهودات اشاره خواهیم کرد. یو حنا خدا را می بیند که بر تخت بارگاه الهی اش نشسته و کتابی را که با هفت مهرۀ بسته شده در دست دارد، در جلوی او گوسپند سر بریده (مسیح)، که دوباره زنده می شود و سزاوار می بیند که مهرۀ موم را باز کند. گشودن مهرۀ موم با علائم و معجزات تهدید آمیزی ادامه می یابد. در پنجمین مهره،  یوحنا در زیر بارگاه الهی ارواح شهیدان را می بیند که به خاطر کلام خدا کشته شده بودند : «و با صدای بلند فریاد می زدند و می گفتند، ای خدای بزرگ تا کی قضاوت نمی کنی و انتقام خون ما را از آنهایی که ساکن زمین هستند نمی گیری؟»

در این لحظه، به هریک از آنها لباس سفیدی داده می شود و آنها دعوت می شود که کمی شکیبا باشند، شهیدان دیگری  در راه هستند و باید شهید شوند. در این جا هیچ اثری از آثار «مذهب عشق» یا «آنهایی که از شما نفرت دارند را دوست داشته باشید و آنهایی که شما را نفرین می کنند ببخشید و بیامرزید»، و امثال این ها نیست، در این جا صراحتا برای انتقام و انتقام مؤمن و مقدس از دشمنان مسیحیان تبلیغ می کنند.

و باید دانست که در سر تا سر کتاب انباشته از این نوع مطالب است. هر اندازه بحران نزدیک می شود، به همان اندازه از آسمان جراحت و خشم می بارد، و هر اندازه یوحنا به شادی اعلام می دارد که غالب افراد اظهار ندامت نمی کنند و از گناهانشان روی بر نمی گردانند و در نتیجه مجازات خواهند شد و مسیح با ترکۀ آهنی خشم الهی را بر آنها وارد خواهد ساخت، با این وجود کافران سر سختانه مقاومت می کنند.

این احساس طبیعی در جنگ است که افراد خارج از هر گونه ریاکاری ابراز می کنند، و در جنگ می جنگند. در گشایش هفتمین مهره هفت فرشته با شیپور ظاهر می شوند و هر بار که یکی از آنها شیپورش به صدا در می آورد، مصیبت های تازه ای نازل می گردد.

وقتی هفتمین شیپور به صدا در می آید، هفت فرشتۀ جدید وارد صحنه می شوند که هفت بطری انباشته از خشم خدا را روی زمین می ریزند، و دوباره از آسمان مصیبت می بارد که غالبا تکرار ملال آور مصائبی است که پیش از این نیز چندین بار به همین شکل نازل شده بوده است.

سپس زن می آید، بابل یعنی فاحشۀ بزرگ با لباسی شکوهمند و پر جلال و روی چندین آب جلوس می کند، و سرمست از خون قدیسین و خون شهدای مسیح است. بابل شهر بزرگی است که بر چندین پادشاه روی زمین فرمان می راند، و روی جانوری نشسته است که هفت سر و ده شاخ دارد. هفت سر هفت کوه هستند و در عین حال هفت پادشاه را باز نمایی می کنند. از این پادشاهان پنج تن مرده اند، یکی زنده است، هفتمین پادشاه خواهد آمد، و پس از او هشتمین پادشاه از آن پنج نفر اول بیرون می آید که تا حد مرگ مجروح بوده ولی نجات پیدا کرده است.

این هشتمین پادشاه 42 ماه روی زمین حکومت خواهد کرد، یعنی سه سال و نیم، مؤمنین را تا  حد مرگ عذاب داده و کافران را به پیروزی خواهد رساند. سپس جنگ بزرگی بر پا خواهد شد و با ویران شدن فاحشۀ بزرگ یعنی بابل و تمام طرفدارانش یعنی اکثریت آدمیان انتقام خون قدیسین و شهدا گرفته خواهد شد، شیطان نیز به جهنم دره محکوم گشته و در آن جا هزار سال به زنجیر کشیده می شود، در این مدت مسیح و شهدایی که به زندگی بازگشته اند حکومت می کنند. در پایان هزار سال، شیطان از بند رها می شود و طی نبرد اشباح برای همیشه شکست می خورند. یک بار دیگر باقی ماندۀ مردگان به زندگی باز گشته و در بارگاه پروردگار حاضر می شوند(توجه داشته باشید که در برابر مسیح نیست که حاضر می شوند) و مؤمنین به آسمانی نوین و زمینی نوین و اورشلیمی نوین و به زندگی ابدی راه می یابند.

به همان اندازه که تمام ساختار متن با عناصر مشخصا یهودی متعلق به دوران ماقبل مسیحی سامان  گرفته است، در نتیجه بینش یهودی نیز کمابیش کاملا مشهود است. از زمانی که اوضاع قوم یهود رو به نابسامانی گذاشت و تحت سیطرۀ آشور و بابل و حتی سلوکیان در آمدند، یعنی از اشعیای نبی تا دانیال نبی، پیغام های رسولانه نیز برای روز موعود و نجات آغاز شد. در فصل 12، آیه های 1، 3 دانیال از فرود میکائیل، فرشتۀ نگهبان قوم یهود خبر می دهد که آنها را از فلاکت نجات خواهد داد، «بسیاری از مردگان به زندگی باز خواهند گشت»، و به نوعی از مکافات آخرین می گوید، « و آنانی که در ایمان پایدار ماندند و شمار بسیاری که به عدالت سپرده شدند همچون ستارگان خواهند درخشید، برای همیشه و تا ابد». نزد مسیحیان تنها روی فوریت حکومت مسیح و بازگشت شهیدان به زندگی تأکید می شود.

تعبیر این پیغام رسولانه را ما مدیون منتقدین آلمانی و خصوصا اوالد(54)، لاک (55) و فردیناند بناری (56) هستیم، و بیشتر از این جهت که آن را در ارتباط با حوادث تاریخی زمان توضیح می دهند.

نقد آلمانی با تکیه به پژوهش های ارنست رنان در حوزه های دیگری خارج از حوزه های مذهبی نفوذ می کند. فاحشۀ بزرگ، بابل، همانطور که دیدیم به مفهوم شهری با هفت تپه است. دربارۀ جانوری که این شهر – فاحشۀ بزرگ روی آن جلوس کرده است، در فصل 17 آیه 9 آمده است که : «هفت سر به مفهوم هفت کوه است. در عین حال به مفهوم هفت پادشاه نیز هست، که پنج نفر از آنها افتاده و یا مرده اند، یکی از آنها هست و یکی دیگر هست که هنوز نیامده، و وقتی که آمد باید کمی بماند. و جانوری که دیگر نیست، پادشاه هشتم است، او از هفت پادشاه می آید ولی در نابودی خود می کوشد.»

در نتیجه، جانور به مفهوم سیطرۀ جهانی رم و هفت امپراتور را بازنمایی می کند که یکی از آنها تا پای مرگ مجروح شده و دیگر حکومت نمی کند ولی نجات می یابد، و خواهد آمد تا به سیطرۀ گناه و شورش علیه خدا تداوم ببخشد. «و جنگیدن با قدیسین و پیروز بر آنها به او واگذار شده بود. حکمفرمایی بر تمام قبایل، زبان ها و ملت نیز به او عرضه شده بود به طوری که تمام آنانی که ساکن زمین بودند او را می پرستیدند و نام آنها در کتاب گوسپند نوشته نشده است»...«این جانور به گونه ای بود که همه، کوچک و بزرگ، ثروتمند و فقیر، آزاد و برده، نشان و نام و یا شمارۀ نام او را بر خود داشتند. آن که واجد عقل و خرد است، شمارۀ جانور را حساب کند، زیرا شمارۀ آدمیان است، و شمارۀ او ششصد و شصت و شش است.» (فصل 13، 7، 118)

در این جا توجه داشته باشیم که خشونت یاد شده جزء تمهیداتی است که امپراتوری رم علیه مسیحیان به کار می برد...که ظاهرا یکی از اختراعات شیطان است...این موضوع را رها می کنیم و می پردازیم به این پرسش که کدام یک از امپراتوران رم است که به چنین شکلی مجروح شده و هشتمین پادشاه از مجموعۀ هفت پادشاه کیست که به جنگ علیه مسیح ارتکاب می کند.

پس از اگوست ،  تیبر(57)، کالیگولا(58)، کلود (59)، نرون (60)، گابلا (61). پنج امپراتور از بین رفته اند، یعنی نرون به سال 68 میلادی می میرد و گابلا بین 9 ژوئن 68 میلادی تا 15 ژانویه 69 میلادی فرمانروایی می کند. ولی به محض این که بر اریکۀ امپراتوری تکیه می زند، لژیون های راین به رهبری ویتلیوس (62) قیام می کنند و در عین حال در دیگر مناطق امپراتوری سرداران دیگری برای قیام مسلحانه آماده می شوند. در خود رم نیز فرماندهان نظامی قیام می کنند و گابلا را به قتل رسانده و اوتون (63)  را بر می گزینند.

از این حوادث نتیجه می گیریم که شهودات یوحنا (آپوکالیپس) در عصر گابلا و تقریبا در اواخر حکومت او نوشته شده است، و یا حداکثر در طول سه ماه امپراتوری اوتون (تا 15 آوریل 69)، هفتمین امپراتور. ولی هشتمین کیست که نبوده و خواهد آمد؟ پاسخ به این پرسش را عدد 666 به ما می گوید.           

بین اقوام سامی،...کلدانی ها و یهودی ها...در این دوران، نوعی هنر جادوگری باب روز بوده که پایه و اساس آن را معنای مضاعف حروف تشکیل می دهد. تقریبا از 300 سال پیش از میلاد حروف عبری در عین حال به عنوان عدد نیز به کار می رفته است :

A=4, b=2, c= 3, d=4

و غیره. بر این اساس پیشگویان کابالیست مجموع اعداد حروف یک نام را با هم جمع می بستند، و به کمک حاصل جمع، از طریق تشکل کلمات یا ترکیب کلمات معادل با حاصل جمع، آیندۀ صاحب آن نام را پیشگویی می کردند. به همین ترتیب، کلمات به زبان اعداد نیز بیان می شدند. این هنر را به زبان یونانی هندسه می نامیدند، کلدانی ها نیز آن را به حرفه تبدیل کرده بودند و تاسیت (تاکیتوس) که به عنوان ریاضی دان شهرت داشت از رم بیرون رانده شده بود.

مشخصا از طریق همین ریاضیات بوده است که عدد 666 به وجود می آید. پشت این عدد نام یکی از پنج امپراتور رم نهفته است. بر این اساس ایرنه (64) در قرن دوم، علاوه بر عدد 666، عدد 616 را نیز می شناخته است که به زمانی باز می گردد که معمای اعداد هنوز شناخته شده بودند. اگر راه حل پاسخ این دو عدد را نشان دهد، آزمون موفقی خواهد بود.

فردیناند بناری این راه حل را یافته است. 666 نام نرون است. عدد بر اساس نام نرون کسار(65) (کسار = سزار) در نوشتار عبری می باشد. فردیناند بناری همان طور که در تالمود و نوشته های پالمیری (شهر باستانی در سوریه) مشاهده می کند، به زبان یونانی نرون کسار(66)، نرون امپراتور روی پول رسمی مناطق شرقی امپراتوری حک شده بود، و به این ترتیب

n (nun) = 50, r (resch) = 200, v (vav) pour 0 = 6, n (nun) = 50, R (Raph) = 100,

 s (samech) = 60, et r (resch) = 200,

و حاصل جمع برابر است با 666.

بر این اساس اگر نام نرون امپراتور یا نرون سزار(67) را در شکل لاتین در نظر گیریم، دومین [ن] در نام نرون حذف می شود یعنی به شکل نرو امپراتور نوشته می شود، در نتیجه50 -666= 616 که ایرنه کشیش قرن دوم مطرح می کند.

در واقع امپراتوری رم در عصر گابلا در هرج و مرج به سر می برد. خود گابلا نیز که فرماندهی لژیون های رمی در اسپانیا و گل را به عهده داشت برای سرنگون کردن نرون به رم لشکر کشید، نرون گریخت و سپس به دست فردی آزاد کشته شد. و نه تنها فرماندهان در رم، بلکه در مناطق دیگر علیه گابلا طرح ریزی می کردند و از هر گوشه و کنار امپراتوری سرداران در حال آماده کردن لژیون های خود بودند تا به پایتخت لشکر کشی کنند. تمام امپراتوری در جنگ داخلی به سر می برد و سقوط آن نزدیک به نظر می رسید.

علاوه بر این شایعه شده بود که نرون نمرده، بلکه مجروح گشته و به پارت ها پناهنده شده است و با نیروی نظامی  از رود فرات عبور کرده و برای بر پا داشتن حکومتی دهشتناک دوباره خواهد آمد.

آکایی در شمال غربی یونان و آسیا از این جریانات متأثر بودند. یعنی دقیقا در همان زمانی که شهودات آخر زمانی یوحنا در دست تحریر بود، یک نرون دروغین در جزیرۀ سیتنوس در دریای اژه در نزدیکی پاتموس و آسیای صغیر دست به شورش می زند تا این که در دوران امپراتوری اتون کشته می شود.

جای شگفتی نیست که چنین شایعاتی بین مسیحیانی که طعمۀ آزار و اذیت نرون بودند، پراکنده شده و او را به عنوان ضد مسیح و منقرض کنندۀ مذهب نوین تعبیر کنند و در عین حال چنین تهدیدی را به عنوان مقدمه ای برای بازگشت مسیح و نبرد پیروزمندانه علیه نیروهای جهنمی و حکومت هزار سالۀ الهی تعبیر نمایند و به همین علت و اعتقاد به بازگشت قطعی مسیح، با آغوش باز به پیشباز مرگ می رفتند.

ادبیات مسیحی در طول دو قرن اوّل به اندازۀ کافی شواهدی را نشان می دهد که رمز عدد 666 برای بسیاری آشکار بوده است.

ایرنه کشیش قرن دومی او را ندیده بوده ولی مثل خیلی های دیگر تا پایان قرن سوم می دانسته است که جانوری که در شهودات آخر زمانی ظاهر می گردد همان نرونی است که بازخواهد آمد. با از بین رفتن آخرین آثار و نشانه ها، شهودات آخر زمانی به تعابیر تخیلی پیشگویان ارتدکس سپرده می شود. خود من نیز افراد سالمندی را می شناسم که بر اساس محاسبات یوهات آلبرشت بنگل (69) در سال 1836 منتظر آخر زمان بودند.

به این ترتیب پیشگویی کاملا مطابق با آن چه نوشته شده بود به وقوع پیوست،  ولی تنها با این تفاوت که قضاوت آخرین دامن گناه کاران را نگرفت بلکه مفسرین و مبلغین شهودات آخر زمان را به محاکمه کشید. زیرا در همین سال 1836 بود که فردیناند بناری کلید حل معمای عدد 666 را کشف کرد و به تمام محاسبات پیشگویانه و این هندسۀ نوین (به یونانی : ژئومتریاک) پایان داد.

سرزمین الهی که برای وفاداران تعیین شده است، یوحنا تنها با نگاهی از بیرون به ترسیم آن می پردازد. بر اساس مفاهیم عصر او، اورشلیم نوین بر اساس طرح بسیار عظیمی ساخته شده : با 1200 ایالت و محیطی معادل 2227 کیلومتر یعنی معادل نصف ایالات متحدۀ آمریکا که با طلا و سنگ های گرانبها بنا شده است. در این جا خدا بین مؤمنین به سر می برد و به جای خورشید با نور خود بر آنها می تابد، مرگ، عزاداری، گریه و فریاد، کار وجود ندارد، رودی از آب زلال از شهر عبور می کند و در حاشیۀ آن درخت زندگی کاشته می شود که دوازده میوۀ مختلف دارد و هر ماه بار می دهد و برگهای آن برای سلامت مؤمنین مفید است (به شکل چای طبی، بر اساس نظریات ارنست رنان در کتاب ضد مسیح صفحۀ 452). در این جا قدیسین قرنهای متمادی زندگی می کنند.

تا جایی که ما می دانیم به این شکل بود که مسیحیت در زادگاه خودش در آسیای صغیر در اطراف سال 68 میلادی به وجود آمد. هیچ نشانی از تثلیث نیست...بر عکس، یهوو (به فتح واو)، از دیر باز نزد یهودیان، یگانه و نامرئی بوده است. خدایی که به عنوان خدای ملّی قوم یهود معرفی می شود، نخستین خدای آسمان و زمین بوده و مدعی فرمانروایی بر تمام مردمان جهان می باشد که به آنانی که ایمان آوردند نوید مرحمت و به آنانی که از فرمان او سرپیچی کردند قول مجازات بی رحمانه می دهد. بر همین اساس در آخر زمان این خدا هست که آدمیان را قضاوت می کند و نه به شکلی که بعدا در انجیل عهد جدید و نامه های رسولان به مسیح نسبت داده شده است. بر اساس دکترین ایرانی که یهودیت در حال زوال با آن آشنایی داشته است، مسیح گوسپندی که از جانب خدا تا ابد فرستاده شده است، و به همین ترتیب «هفت روح الهی»، اگر چه در سطح نازل تری قرار دارند و وجودشان را مدیون قطعه ای در اشعیای نبی (فصل 11 آیۀ 2 ) هستند که به درستی تعبیر نشده است. نه خدا هستند و نه معادل خدا. گوسپند به خواست خودش خود را قربانی می کند تا مرحمی باشد برای گناهان تمام جهان و به دلیل همین عمل عالی و بزرگمنشانه است که به مقام آسمانی نائل می گردد، در تمام کتاب از این شهادت به عنوان عملی داوطلبانه و خارق العاده یاد می شود و نه به عنوان عملی ضروری برای وجود خود او. البته تمام بارگاه آسمانی خالی از فرشتۀ قدیس نیست. برای این که مذهبی تشکل پیدا کند، یکتا پرستی از تاریخ اوستا، در عصر خود مجبور بود که به بت پرستی و چند خدایی امتیازاتی را واگذار کند. نزد یهودیان پذیرش خدایان به شکل بازمانده ای تاریخی تداوم یافت و این روند که از روی الگوی بارگاه آسمانی نزد ایرانیان شکل گرفته بود، پس از تبعید، به شکل کارآمدتری مذهب را با تخیلات مردمی آمیخت.

مسیحیت نیز حتی پس از جانشین ساختن خدای تثلیثی و اسرار آمیز به جای خدای یگانه و خدشه ناپذیر یهودیان، سنت قدیمی خدایان کهن را در بین توده های مردم از طریق سنت بزرگداشت قدیسین تداوم بخشید. بر اساس نظریات فالمرایر( 69) در کتاب « تاریخ مجمع الجزایر موره، فصل ا صفحۀ 227» مراسم مرتبط به ژوپیتر در برخی مناطق یونان قدیم (پلوپونز، ماینا، آرکادی) تنها در قرن نهم به خاموشی گرایید. به همین ترتیب تنها در عصر بورژوازی مدرن و پروتستانتیسم است که تمام ساکنین قدیمی بارگاه الهی نظیر فرشتگان و قدیسین را حذف می کنند و یکتا پرستی تثلیثی را به جد می گیرند.

شهودات آخر زمانی یوحنا از گناه اولیه و عدالت از طریق ایمان چیز بیشتری نمی گوید. ایمان نخستین جماعات اولیه با خویی منازعه جویانه و مسرور با تمام کلیساهایی پیروزمند آینده متفاوت است. در کنار گوسپند قربانی به عنوان مرحمی بر تمام گناهان بشریت، بازگشت مسیح و حکومت هزار سالۀ او،  تبلیغات فعال، مبارزۀ دائمی علیه دشمن بیرونی و درونی، و اعتراف غرور آمیز به اعتقادات خدشه ناپذیر در برابر قضات بت پرست، تحمل شهادت بی باکانه در اعتقاد راسخ و اطمینان کامل به پیروزی، اصل و اساس محتوای شهودات یوحنا را تشکیل می دهد.

همانطور که دیدیم، یوحنای نویسنده تردیدی ندارد که یهودی است. در نتیجه، در تمام کتاب هیچ اشاره ای به غسل تعمید دیده نمی شود، و شواهد خاصی وجود دارد که آن را به دومین دوران مسیحیت نسبت می دهد. 144000 یهودی با ایمان غسل تعمید ندیده اند. دربارۀ قدیسینی که در آسمان هستند می گوید ک « آنهایی هستند که لباس بلندشان را در خون گوسپند شسته اند»، و تا این جا هیچ حرفی از غسل تعمید نیست.

دو رسولی که پیش از ظهور ضد مسیح می آیند (فصل 11) غسل تعمید نمی دهند و در فصل 19 آیۀ 10 حضور مسیح نیز غسل تعمید نیست بلکه روح رسولانه است. در تمام این موارد کاملا طبیعی می بود که از غسل تعمید گفته شود. در نتیجه تقریبا با اطمینان می توانیم نتیجه بگیریم که نویسنده از غسل تعمید چیزی نمی دانسته، و این قاعده  زمانی به سنت مسیحی تبدیل شده است که آنها کاملا از یهودیان جدا شده بودند. نویسنده در عین حال از دومین شعائر هفتگانۀ مسیح بی اطلاع بوده، یعنی بخشی را که به بزرگداشت شهادت مسیح مربوط می شود نمی دانسته است. اگر در متن لوتر(70) مسیح به آنهایی که ایمانشان را حفظ کرده اند قول می دهد که نزد آنان رفته و با آنها عشای ربانی را به جا بیاورد، چنین موردی تنها یک ظاهر مغلطه آمیز است. در زبان یونانی (71) می خوانیم «من با او سوپ صرف می کنم»، و این کلمه به درستی در انجیل های انگلیسی و فرانسوی به کار برده شده است(72). البته در این جا مسئله با شام آخر ارتباطی ندارد.

کتاب مورد بحث ما در این جا با تاریخ کاملا مشخص آن، بی هیچ شک و تردیدی قدیمی ترین بخش ادبیات تمام مسیحیت است. هیچ یک از نوشته های انجیل به این اندازۀ بی بند و بار نوشته نشده  و این همه از زبان عبری و ساختارهای ناممکن و اشتباهات دستوری انباشته نشده است.

تنها الهی شناسان حرفه ای یا تاریخ شناسان جانبدار هستند که انجیل و اعمال رسولان را اقتباس مابعدی نوشته های مابعدی نمی دانند که امروز از بین رفته اند و قشر ناچیز تاریخی آن نیز زیر  افسانه سرایی ها پنهان شده و سه یا چهار نامۀ رسولان که هنوز توسط مکتب توبینگو اصلیت آن باز شناسی شده است، پس از بررسی های عمیق برونو بائر، نتیجه گرفته می شود که تنها حاوی نوشته های دوران بعدی و یا در بهترین حالت، باز نویسی های نویسنده های گم نام بعدی با آرایش و اضافات و درج مطالب جدید بوده است.

برای ما اهمیت خاصی دارد که در کتاب آسمانی مان  که دوران تحریر آن با اختلاف نظر یک ماهه تشخیص داده شده است، کتابی در اختیار داشته باشیم که مسیحیت را در مقدماتی ترین شکل آن نشان دهد، یعنی به شکل مذهبی رسمی در قرن چهارم، که تمام اصول خدشه ناپذیر و اسطورهایش تکمیل شده است، تقریبا در همان وضعیتی قرار دارد که اسطوره های متزلزل ژرمنی نزد تاسیت (تاکیتوس) در رابطه با اسطوره های ادا(73)، که کاملا تحت تأثیر مسیحیت تداوم یافت. آغاز مذهب جهانشمول در این جاست، ولی در خود هزاران امکان تأویل و تعبیر باقی می گذارد که منشأ ایجاد فرقه های متعدد بعدی است.

اگر این قدیمی ترین بخش مسیحیت برای ما اهمیت خاصی دارد، به این علت است که دارای همان نقشی است که یهودیت تحت تأثیر اسکندریه برای مسیحیت داشت.

مابقی همه عناصر و اضافات غربی و یونانی-رمی هستند. می بایستی میانجیگری مذهب یکتا پرست یهودی می بود تا به یکتا پرستی عالمانۀ فلسفۀ رایج یونانی شکلی می بخشید که مورد قبول توده ها واقع گردد. از زمانی که این میانجیگری انجام گرفت، نمی توانست به مذهبی جهانشمول تبدیل گردد مگر این که  در جهان یونانی-رمی غوطه ور شود و گسترش یافته و در آن یعنی در نظام فکری که حوزه یونانی-رمی به آن دست یافته بود مستحیل گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقی ها

53) Hénoch 

54) Ewald

55) Lücke

56) Ferdinand Bebary

57) Tibère

58) Caligula

59) Claude

60) Néron

61) Gabla

62) Vitelius            

63) Othon

64) Irénée

 کشیش، پدر کلیسایی قرن دوم

65) Néron Kesar

66) Nerôn Kaisar

67) Nero Caesar

68) Cythnos (la Thermia moderne)           

69) Fallmerayer

70) Luther

71)  deipnéso

72) در برخی سایت های مسیحیان ایران، مشاهده کرده ام که «مسیح با آنها هم سفره می شود»

73) Edda

 

پایان نوشت مترجم

 

ترجمۀ این متن سرانجام به پایان رسید. این متن یکی از مشکلترین متن هایی است که من از فرانسه به فارسی ترجمه کرده ام و علت این است که علاوه بر موارد تاریخی و مذهبی که در حوزۀ تخصصی من نیست، ترجمۀ فرانسه ابهامات متعددی بر سر راه من گذاشت که بارزترین آن  جملۀ زیر می باشد :

 

«ولی  به ذهن نویسنده خطور نمی کند که فرقه های مختلف را از یک دیگر تفکیک کند، دو فرقه برای شهر افسس نام می برد (رسول دروغین . نیکلائیت ها) و دو فرقۀ دیگر برای پرگامون (بالامیت ها و نیکلائیت ها)  عناصر مشترکی را نشان می دهند و به شاخۀ فرقه ای که امروز به نام طرفداران پل می شناسیم تعلق داشته اند.»

و برای من مشخص نیست که آیا منظور این است که تمام این فرقه ها جزء شاخۀ پل مقدس هستند و یا این که موضوع بر سر فرقه های مختلف است. جملۀ فرانسوی واقعا جملۀ بسیار مشکلی است، آنهایی که به زبان فرانسه آشنایی دارند می توانید آزمایش کنند.

تمام پاورقی ها متعلق به من است. در مورد  بخشی از متن فرانسه نیز که حدود یک پاراگراف می شود باید بگویم که، به دلیل مراجع متعدد تاریخی و حاشیه ای بودن موضوع نسبت به موضوع مرکزی و ابهامات کلی آن، به جهت اجتناب از اشتباهات احتمالی، از ترجمۀ آن قطع نظر کردم. با این وجود در کل از کار انجام شده کمابیش راضی هستم و امیدوارم مورد استفادۀ فارسی زبانان قرار گیرد.

هدف من در کل ترجمۀ آن بخش از ادبیات کلاسیک مارکسیستی است که پیش از این ترجمه نشده و  تا این جا و تا جایی که در توانم بوده این طرح را به پیش برده ام. 


با تشکر از خوانش همگی

حمید محوی

 

+ نوشته شده در Wed 11 Aug 2010ساعت 4:53 توسط حمید محوی |

II

نقد انجیل در آلمان، که تا امروز تنها منبع علمی ما در عرصۀ تاریخ مسیحیت نخستین می باشد، در مجموع دو تمایل مضاعف را دنبال کرده است. مکتب توبینگ (20) نمایندۀ یکی از این تمایلات است که در عام ترین مفاهیم آن د.ف.استروس (21) را نیز می توانیم از پیروان آن بدانیم.

این مکتب در بررسی نقادانه اش خیلی از آن چه در مکاتب خدا شناسی رایج است فراتر رفته و بر این باور است که چهار انجیل موجود، نوشته های شاهدین عینی نبوده بلکه حاصل باز نویسی های مابعدی از نوشته هایی است که از بین رفته، و تنها چهار بخش از نوشته های پل مقدس می باشد که با اصل آن مطابقت دارد.

مکتب توبینگ روایات تاریخی و تمام معجزات و تناقضات را حذف کرده و غیر قابل قبول اعلام می کند و از آن چه باقی می ماند سعی می کند هر آن چه را که قابل قبول به نظر می رسد حفظ کند، و همین شیوۀ تحقیق مبین وجه مشخصۀ این مکتب خدا شناسی است. با پیروی از همین مکتب و به کار بستن همین روش در تحقیقاتش بود که ارنست رنان (22) موارد بسیار زیادی را کشف کرد.

علاوه بر این او می خواهد  شماری از روایات  انجیل عهد جدید را که قویا قابل تردید هستند و شماری از روایات شهیدان را به عنوان اصل معرفی می کند.  در هر صورت هر یک از مواردی را که مکتب توبینگ به عنوان تحریف یا واقعه ای که با تاریخ نسبتی نداشته مردود دانسته ، از دیدگاه علمی نیز قاطعانه مردود اعلام شده است.

تمایل بعدی تنها منحصر است به برونو بائر(23). اهمیت بزرگ او به دلیل بررسی قاطعانۀ انجیل و نوشته های حواریون، و تفکیک عناصر یهودی و یونان- اسکندری  و به همچنین عناصر یونانی و یونانی-رمی است که راه را برای جهان شمول ساختن مسیحیت هموار ساخت. تاریخ مسیحیت کاملا از یهودیت منشأ می گیرد، و داستان حرکت آنها از فلسطین برای فتح جهان با تکیه به جزم اندیشی ها و اخلاقیاتشان که متوقف به خطوط کلی است، از دیدگاه برونو بائر ناممکن است. از این پس، بر اساس پژوهش های برونو بائر، چنین داستانی تنها در دانشکده های خدا شناسی می تواند به عبث ادامه پیدا کند و با روحیۀ افرادی  هم گام باشد که به هر قیمتی شده و حتی به بهای ندیده انگاشتن ضروریات علمی، می خواهند برای حفظ اعتقادات مذهبی میان توده ها اولویت قائل شوند.

در تشکل مسیحیت، به عنوان مذهب رسمی به شکلی که توسط کنستانتین(24) تحقق یافت، و مکتب فیلون اسکندریه ای (25) و البته فلسفۀ عامی یونانی-رمی، افلاطونی و به طور مشخص« استوئیک» (26) نیز هر کدام تأثیر قابل ملاحظۀ خود را در این رابطه بر جا گذاشتند. این موضوع  دور از طرح جزئیات است، ولی تحقیقات برونو بائر به شکل بارزی نشان داده و اساس پنداره ای را پایه ریزی کرده است که مبنی بر آن : مسیحیت از بیرون، یعنی از یهودیه (جنوب سرزمین اسرائیل) بر نیامده و به جهان یونان و رمی نفوذ نکرده است، بلکه دست کم در شکلی که به عنوان مذهب جهان شمول تحول یافت، محصول خاص همین منطقه بوده است. طبیعتا در این بررسی، همان طور که غالبا برای تمام آنهایی که علیه پیش داوری های ریشه دار مبارزه می کنند پیش می آید، برونو بائر نیز از هدفی که دنبال می کند فراتر رفت.

به نیّت این که تأثیرات فیلون(25) و به ویژه سنک (27)(به کسر س و ن) را روی مسیحیتی که تازه تولد یافته بود نشان دهد، و از دیدگاه ادبی نشان دهد که نویسندگان انجیل عهد جدید دزدان ادبی چنین فلاسفه ای بودند، به ناچار می بایستی به منصۀ ظهور رسیدن  مذهب جدید را نیم قرن به تأخیر می انداخت و نوشته های متناقض تاریخ نویسان رمی را مردود اعلام می کرد و علاوه بر این در خصوص تاریخ رایج آزادی های زیادی به خود می داد. از دیدگاه برونو بائر، مسیحیت به شکلی که می شناسیم، در عصر امپراتورهای فلاوین(28) به منصۀ ظهور رسید، ادبیات و کتاب انجیل عهد جدید نیز به عهد هادریانوس (29)، آنتونن (30) و مارک-اورل(31) باز می گردد.

به این ترتیب نزد برونو بائر تمام بخش تاریخی که در روایات انجیل عهد جدید به خود  مسیح و حواریون مرتبط می شود، قابل اعتبار نیست. او چنین روایاتی را افسانه پردازی تعبیر کرده و آنها را  در مراحل گسترش درونی و منازعات روحی مجامع اولیه به اشخاص کمابیش تخیلی نسبت می دهد. از دیدگاه برونو بائر، نه گالیله (منطقۀ شمال اسرائیل) و نه اورشلیم، بلکه اسکندریه و رم محل زایش مذهب جدید است.

در نتیجه، اگر مکتب توبینگ بر بخشی از تاریخ و ادبیات انجیل عهد جدید مهر تأیید زده است، حداکثری را به ما عرضه داشته که در عصر حاضر، علم  می تواند آن را به عنوان موضوعی قابل بحث بازشناسی کند، در صورتی که برونو بائر حداکثری را مطرح کرده است که علم می تواند نسبت به آن موضع انتقادی اتخاذ کند.

حقیقت بین این دو بینش واقع شده است. با این وجود باز شناسی حقیقت با امکانات امروزی مشکل برانگیز به نظر می رسد، و بی شک کشفیات جدید در رم و شرق و به خصوص در مصر خیلی گویا تر از هر بررسی نقادانه خواهد بود.

در انجیل عهد جدید تنها یک کتاب  وجود دارد که با اختلاف چند ماه می توان تاریخ نگارش آن را مشخص نمود، که بین ژوئن 67 و ژانویه یا آوریل 68 نوشته شده است، در نتیجه، کتابی است که به نخستین دوران مسیحیت تعلق دارد و مفاهیم را با خلوص نیّت و در ساده ترین اشکال و در زبانی بیان می کند که خاص همان جامعۀ اولیۀ مسیحیت است. بی شک این کتاب بهتر از هر کتاب دیگری که خیلی بعد نوشته شده، می تواند چگونگی واقعیت  مسیحیت اولیه را بازنمایی کند. این کتاب مکاشفات یوحنا (رویدادهای آخر زمانی یوحنا) است، علاوه بر این همین کتابی که ظاهرا مبهم ترین کتاب انجیل قلمداد می شود، امروز به علت بررسی های آلمانی، به روشن ترین و قابل درک ترین بخش انجیل تبدیل شده است، و در این  جا می خواهم پیرامون همین موضوع به طرح مطالبی چند بپردازم.

تنها کافی است  نگاهی به این کتاب بیاندازیم تا حالت هیجان آمیز نویسنده و محیط اطراف او را احساس کنیم. مکاشفات یوحنا ای که ما در اختیار داریم تنها نمونۀ نوعی عصر خود نیست، بلکه از سال 164 پیش از میلاد یعنی تاریخ نخستین کتاب از این نوع که به نام دانیل (دانیال) (در کتاب عهد قدیم) می شناسیم، تا حدود 250 پس از میلاد، تاریخ تقریبی کارمن(32) اثر کمودین(33)، ارنست رنان بیش از 15 روایت کلاسیک از رویدادهای آخر زمانی (آپوکالیپس) نام می برد که از تاریخ گذشته بر جا مانده است، البته بی آن که از اقتباس های بعدی یاد کنیم. ( من از ارنست رنان نقل قول آوردم زیرا کتاب او خارج از دایرۀ پژوهشگران حرفه ای بیش از همه شناخته شده است.)

زمانی بود که در رم و یونان و بیشتر از همه در آسیای صغیر، در سوریه و مصر، مخلوط متنوعی از خرافات بسیار ساده لوحانه از تمام مناطق بی هیچ مانعی رواج داشت و با زاهدان ریایی و شارلاتانیسم محلی تکمیل می شد، معجزه گری، شهودات، پیشگویی، کیمیاگری، کابالا و دیگر جادوگری های علوم غیبی از اهمیت درجه اوّلی برخوردار بودند. این فضایی بود که مسیحیت اولیه در بطن آن تولد یافت، و چنین محیطی متعلق به طبقه ای از مردم بود که بیش از همه برای دریافت چنین باورها و تخیلات فرا طبیعی آمادگی داشتند. عالمان غیبی مسیحیت در مصر به همان شکلی که پاپیروس های نگهداری شده در لیدن (شهر دانشگاهی جنوب هلند) نشان می دهند، در دومین قرن میلادی قویا به کیمیاگری پرداخته و مفاهیم آن را وارد دکترین خود ساختند. بر اساس نوشته های  تاسیت (34)  ریاضی دانان کلده ای و یهودی دو بار در عهد کلود (35) و ویتلیوس (36) به دلیل جادوگری از رم رانده شدند، که هیچ هنری به جز هنر هندسه  نداشتند یعنی همانی که در بطن شهودات یوحنا نیز مشاهده می کنیم. علاوه بر این تمام شاهدان آخر زمانی حق گول زدن خواننده ها را برای خود مجاز می دانستند. به طور کلی، این نوع شهودات آخر زمانی، عموما  توسط فرد دیگری نوشته شده، یعنی نوشتۀ خود نویسندۀ اصلی نیست، حتی بین مدرن ترین ها، به عنوان مثال کتاب دانیال، کتاب هنوش(37)، شهودات آخر زمانی اسدراس(38)، باروش (39)، یهودا(40) و غیره، کتاب های سیبیلین(41)، بلکه در این کتاب ها واقعا پیشگویی در کار نبوده و در حد وقایعی نوشته شده  که مدتها پیش به وقوع پیوسته و برای  نویسنده کاملا شناخته شده بوده است.

به این ترتیب به سال 164 پیش از میلاد، کمی پیش از مرگ آنتیوخوس چهارم (42)، نویسندۀ کتاب دانیل (در بخش عهد قدیم کتاب مقدس) از زبان دانیل، که گویی در زمان حیاتش، در عهد بخت النصر( نابوکودونوزور پادشاه بابل 1137 پیش از میلاد)، چنین نوشته باشد، ظهور و سقوط ایران و مقدونیه و آغاز امپراتوری رم را پیشگویی می کند (یعنی گویی که دانیل پیشگویی می کند)، این پیشگویی ساختگی را به هدف آماده کردن ذهن خوانندگان برای پذیرش نبوغ پیغمبرانه و  پیشگویی نهایی مطرح کرده اند، برای این که بگویند که قوم اسرائیل سرانجام بر سختی ها چیره خواهند شد و پیروزی نهایی از آن آنان است.

بر این اساس  اگر شهودات یوحنا واقعا نوشتۀ خود او بود، در ادبیات نوع آخر زمانی تنها استثناء به حساب می آمد. یو حنایی که خودش را به عنوان نویسنده معرفی می کند، در هر صورت بین مسیحیان آسیای صغیر فرد خیلی معتبر و قابل احترامی بوده و لحن نامه های او به هفت انجمن، این موضوع را تأیید می کند. در نتیجه ممکن است که نویسنده خود یوحنا باشد که البته از دیدگاه تاریخی وجود او کاملا روشن نیست ولی با این حال مقرون به حقیقت است. ولی اگر او واقعا نویسندۀ شهودات آخر زمانی باشد، در این صورت خیلی بهتر نظریۀ ما را تأیید می کند. به این معنا که چنین کتابی معرف مسیحیت واقعی و اولیه است. با این وجود ثابت شده است که «شهودات یوحنا» به شیوۀ سه  نامۀ دیگری که به یوحنا نسبت می دهند نوشته نشده است.

شهودات آخر زمان عبارت است از تعدادی صحنۀ الهام آمیز. در نخستین شهودات، مسیح در لباس کشیش بزرگی ظاهر می شود و بین هفت شمع دانی طلا که نماد هفت انجمن مسیحی آسیایی است قدم می زند و نامه هایی را به یوحنا  و به نیّت هفت فرشتۀ این گروه های مسیحی دیکته می گوید. از همان آغاز شکافی بین این مسیحیت و مسیحیتی که به عنوان مذهب جهان شمول توسط کنستانتین از طریق شورای کلیسا (شورای نیقیه) تعیین شده بود ایجاد گردید. تثلیث(پسر، پدر، روح القدس) نه تنها بازشناسی نشده است، بلکه ناممکن به نظر می رسد. در اشعیا(کتاب اشعیا در کتاب عهد قدیم) سورۀ 11 آیۀ 2، به جای روح القدس یگانه و مابعدی، ما با هفت روح آسمانی به شکلی که کشیش های یهودی تفسیر کرده اند مواجه می شویم. مسیح پسر خدا، اولین و آخرین، آلفا و امگا، بوده ولی به هیچ عنوان خدا یا معادل با خدا نیست، او « اصل و اساس آفرینش پروردگار است» در نتیجه او از خدا برآمده و در تمام اعصار وجود دارد، ولی همانند هفت روحی که در بالا اشاره کردیم تحت ارادۀ خدا  قرار دارد. در فصل 15 شمارۀ 3 (در کتاب شهودات یوحنا)، «شهدا در آسمان سرود موسی خدمتگذار خدا و سرود گوسپند را می خوانند. برای بزرگداشت خدا. مسیح در اورشلیم به صلیب کشیده شد (فصل 11 شمارۀ 8)، ولی به زندگی بازگشت (فصل 1، شمارۀ 5 و 8) او گوسفندی است که با خون خود گناهان جهان و مؤمنین تمام مردمان و تمام زبان های جهان را نزد خداوند بازخرید کرد.»

و این همان مفهوم بنیادی ای است که به مسیحیت اجازه داد تا به عنوان مذهبی جهان شمول گسترش یابد. مفهومی که حاکی از خشم خدایان علیه عمل گناه آمیز انسان بوده و با اعطای قربانی آمرزیده می شود، در تمام مذاهب سامی و اروپایی به یکسان وجود داشته و همین عنصر مشترک در نخستین مفهوم بنیادی و انقلابی مسیحیت (که از مکتب فیلون (25) به عاریت گرفته شده) مشاهده می شود، یعنی شهادت طلبی یک میانجیگر برای آمرزیدن تمام گناهان تمام بشریت در تمام قرون و اعصار برای مؤمنین وفادار. به این تربیت ضرورت هر گونه قربانی در آینده ملغا گردید و در عین حال به حذف شماری از رسوم مذهبی انجامید. در نتیجه از بین بردن رسومی که تجارت با مردمان دیگر با اعتقادات متفاوت را مخدوش و یا ممنوع می ساخت یکی از شرایط ضروری برای مذهب جهان شمول بود. با این وجود، رسوم مرتبط به قربانی به اندازه ای در فرهنگ مردم ریشه دوانده بود که کاتولیسیسم  علاوه بر حفظ رسوم بت پرستی آن را در مراسم کلیسایی به شکل نمادینه منطبق ساخت. ولی بر عکس، در کتاب مقدس هیچ نشانی از گناه اولیه مشاهده نمی شود.

آن چه که وجه مشخصۀ این نامه های پیغمبرانه و به همین ترتیب تمام کتاب می باشد، در این نکته است که هرگز و در هیچ کجا به فکر نویسنده خطور نمی کند که خود و هم مسلکانش  را به شکل دیگری مگر به عنوان یهودی معرفی کند.

او متعصبین ازمیر(43) و فیلادلفی (44) را به باد انتقاد می گیرد : «آنها خود را یهودی می نامند ولی یهودی نیستند و به کنیسۀ ابلیس تعلق دارند» و به آنهایی که در پرگامون(45) بودند می گوید : «آنها از دکترین بالام(46) پی روی می کنند که فرزندان اسرائیل را سرزنش کرده و خوردن چیزهایی را که برای بت ها قربانی می کردند و زنا کردن را تشویق می کرد.»

در نتیجه در این جا ما با مسیحیان آگاه سر و کار نداریم، بلکه موضوع به افرادی مربوط می باشد که خود را یهودی معرفی می کنند، بی شک مرحلۀ تازه ای از گسترش یهودیان قدیمی  بوده و به همین علت نیز تنها مسیحیت حقیقی است. به همین علت، هنگام ظهور قدیسین در بارگاه پروردگار، نخست 144000 یهودی، 12000 از هر قبیله، و تنها بعدا خیل بی شمار بت پرستانی که به یهودیت نوین گرویده اند حضور پیدا می کنند. نویسنده در سال 69 میلادی تردیدی نداشته است که مرحلۀ کاملا نوینی از تحول مذهبی را نمایندگی می کند که متعاقبا به یکی از انقلابی ترین عناصر تاریخ روح و ذهنیت بشری تبدیل می شود.

به این ترتیب می بینیم  مسیحیتی که هنوز از موقعیت خود بی خبر و ناخودآگاه به نظر می رسد در این دوران هزاران کیلومتر از مذهب جهان شمول به دور بوده و به دلیل جزم اندیشی شورای نیقیه متوقف گردیده است. نه جزم اندیشی و نه اخلاقی که در آینده رشد می کند مشاهده نمی شود، ولی این احساس وجود دارد که علیه تمام جهان در حال مبارزه هستند و پیروز خواهند شد، یعنی مبارزه جویی سر سختانه و اطمینان به پیروزی که نزد مسیحیان امروز دیگر به هیچ عنوان مشاهده نمی شود و چنین تمایلاتی را تنها در قطب دیگر جامعه یعنی نزد سوسیالیست ها می توانیم  مشاهده کنیم.

مبارزۀ نوآوران مسیحیت اولیه و سوسیالیست در رویارویی علیه قدرت حاکم است که وجه اشتراک پیدا می کنند. این دو جنبش عظیم از رهبران و پیغمبران تشکیل نشده، اگر چه هیچ یک از وجود پیغمبران و رهبران کم نمی آورند، ولی پایه و اساس آنها را جنبش توده ای تشکیل می دهد. و هر جنبش توده ای در آغاز ضرورتا مغشوش و به هم ریخته است، و اغتشاش اولیه به این علت است که هر جریان فکری توده ای در آغاز در تضاد غوطه می خورد و فاقد صراحت و یک پارچگی است. و علاوه بر این علت به هم ریختگی ها مشخصا به نقشی باز می گردد که پیغمبران در آغاز بازی می کنند.

چنین اغتشاشی غالبا خود را در شکل ایجاد کثرت در گروه های مذهبی (سکت) نشان می دهد، و این گروه ها با همان سرسختی به مصاف یک دیگر می روند که با دشمنان مشترکشان در خارج از دوایر مسیحیت.

آغاز پیدایش مسیحیت با آغاز جنبش سوسیالیستی قابل تشبیه است زیرا هر چند برای آنهایی که با خلوص نیّت شعار اتحاد می دادند  ناگوار به نظر می رسید، ولی عملا اتحاد آنها ممکن نبود.

آیا به عنوان مثال انترناسیول براساس تفکری جزمی و یگانه تشکل یافت؟ به هیچ وجه. جریان های کمونیستی بر اساس سنت فرانسۀ پیش از 1848 با نظریات متفاوت شکل گرفته بودند، کمونیست های مکتب ویتلینگ، و گروه های دیگری که به جریان پرودن(47) که در فرانسه و بلژیک  اکثریت را تشکیل می دادند، بلانکیست ها (48)، حزب کارگر آلمان، و سرانجام آنارشیست های طرفدار باکونین که در مرحلۀ خاصی سردمدار شده بودند. البته این  جریان هایی که نام بردیم تنها معرف شاخه های اصلی هستند.

از تاریخ بنیانگذاری انترناسیونال، برای جدایی قطعی و عمومی  از آنارشیست ها و دستیابی به حداقل توافقات در مورد دیدگاه های اقتصادی در کلی ترین وجوه آن یک قرن به طول انجامید. چنین وضعیتی را باید در چشم انداز امکانات اطلاعاتی، راه آهن، تلگراف، شهرهای صنعتی بزرگ، روزنامه و گردهم آیی های توده ای سازمان یافته در نظر بگیریم. همین انشعابات و گروه های متعدد و همین گفتگوها و تلاش ها برای تشکیل اتحاد در جمع نخستین مسیحیان نیز وجود داشته است. پیش از این در بررسی این کتاب (شهودات یوحنا) که به قطع یقین قدیمی ترین کتاب مسیحیت است مشاهده کردیم، نویسنده  با همان سر سختی که علیه دنیای گناه کاران و کافران پرخاشگری می کند، به چنین انشعباتی نیز حمله می برد.

پیش از همه فرقۀ نیکلائیت های مستقر در افسس و در پرگامون هستند که خود را یهودی می دانند ولی به کنیسۀ شیطان  تعلق دارند که در ازمیر و فیلادلفی از دکترین پیغمبران دروغین همانند بالام در پرگامون و دکترین آنهایی که در افسس داعیۀ پیغمبری دارند پیروی می کنند. در شهودات یوحنا، به عنوان مثال، از پیروان پیغمبران دروغین به نام جزابل(50) یاد شده است. دربارۀ این فرقه ها مطلب مشخصی در اختیار نداریم، تنها می دانیم که جانشینان و پیروان بالام و جزابل گوشت قربانی حرام می خوردند و زنا می کردند.

این پنج فرقه را به عنوان مسیحیان طرفدار پل مقدس(51) معرفی کرده اند، و این طور به نظر می رسد که تمام این  فصول کتاب علیه پل، مبلغ مذهبی دروغین، بالام و نیکلا نوشته شده است. در این باره دلیل و برهان هایی که چندان  هم دارای اعتبار نیست در کتاب «پل مقدس» نوشتۀ ارنست رنان  که به تاریخ 1869 در پاریس منتشر شده، در صفحات 303، 305، 367 تا 370 مطرح گردیده است. تمام این تحلیل ها بر آن است که نامه های رسولان را از طریق « اعمال رسولان » (که یکی از فصول  انجیل عهد جدید است) و نامه هایی که نامه های پل نامیده می شود توضیح دهد، این نوشته ها در انتشار فعلی آن 60 سال بعد از انقلاب نوشته شده که مطالب مرتبط به انقلاب خیلی قابل تردید بوده و انباشته از تناقض گویی است.

ولی  به ذهن نویسنده خطور نمی کند که فرقه های مختلف را از یک دیگر تفکیک کند، دو فرقه برای شهر افسس نام می برد (رسول دروغین . نیکلائیت ها) و دو فرقۀ دیگر برای پرگامون (بالامیت ها و نیکلائیت ها)  عناصر مشترکی را نشان می دهند و به شاخۀ فرقه ای که امروز به نام طرفداران پل می شناسیم تعلق داشته اند.

در دو مورد از اشاراتی که به خصوصیات این فرقه ها مربوط می شود، اتهامات محدود است به مصرف گوشت قربانی (حرام) و زنا، یعنی دو موضوعی که بهانۀ دائمی منازعات یهودیان و یهودیان مسیحی با بت پرستانی بود که تازه به دین گرویده بودند.

گوشتی که از قربانگاه بت پرستان عرضه می شد نه تنها در جشن ها به مصرف می رسید یعنی در مراسمی که امتناع از خوردن آن می توانست بی نزاکتی تلقی شود و حتی خطرناک باشد، بلکه در بازار عمومی نیز به فروش می رسید و تشخیص آن از گوشت ذبح شده و حلال ممکن نبود.

زنا از دیدگاه یهودیان نه تنها به  تجارت جنسی اتلاق می شد بلکه ازدوج های خارج از دایرۀ قبیله و با غیر یهودیان و بت پرستان را نیز در بر می گرفت، این موضوع  در کتاب « اعمال رسولان» در انجیل عهد جدید مطرح گردیده است (فصل 15، شمارۀ 20 و 29).

ولی یوحنا نسبت به طرز تلقی تجارت جنسی نزد یهودیان ارتدکس  نگرش خاص به خودش را دارد. در فصل 15 شمارۀ 4 (شهودات) در مورد 144000 یهودی آسمانی می گوید : «آنها به زنان ملوث نشده اند، و مثل باکره پاک هستند.» (52). به این ترتیب در آسمانی که یوحنا ترسیم می کند زن وجود ندارد. با این وصف چنین نگرشی در خصوص گناه آمیز انگاردن تجارت جنسی را به طور کلی  در دیگر نوشته های مسیحیت اولیه نیز مشاهده می کنیم.

علاوه براین، او رم را فاحشه خانۀ بزرگی می نامد که پادشاهان زمین با آن زنا کرده و با شراب فاحشگی اش ساکنین زمین را سر مست ساخته اند، و زنا فروشان نیز ثروتمند گشته و در تجمل زندگی می کنند. برخی قطعات در انجیل عهد جدید به روشنی حاکی از پدیدۀ همسانی است که  در تمام دوران های گذار وجود داشته و پیوسته همراه با اغتشاشات عمیق بوده، به این معنا که در عین حال که قوانین تازه موانعی ایجاد می کند، در کنار آن به بهانه های گوناگون  سنت تجارت زنا نیز ادامه می یابد. در نخستین قرون مسیحیت، در مجاورت ریاضت کشی هایی که جسم را نفی می کند، غالبا تمایلاتی برای آزادی روابط بین زنان و مردان مسیحی دیده می شود. همین موضوع کمابیش  برای جنبش سوسیالیستی مدرن روی داد.


20) Tubingue

21) D. F. Strauss

22)  Joseph Ernest Renan

28 فوریه 1823 – 2 اکتبر 1892 نویسنده، فیلسوف، تاریخ شناس فرانسوی. او بخش مهمی از زندگی اش را صرف تحقیق در زمینۀ مذهب کرد، «تاریخ منشأ مسیحیت» 1863-1881 در هفت جلد، و «زندگی مسیح» در سال 1863 از جمله آثار او می باشد

23) Bruno Bauer

6 سپتامبر 1809 – 1882 خدا شناس، فیلسوف و تاریخ شناس آلمانی. او شاگرد هگل نیز بوده است.

24) Constantin

27 فوریه 272 در منطقه ای از سیبری به دنیا می آید و در 306 به عنوان سی و چهارمین امپراتور رم  نامیده  می شود. او یکی از شخصیت های برجستۀ قرن چهارم میلادی است

25) Philon d'Alexandrie

20 پیش از میلاد مسیح  در اسکنریه به دنیا آمد و 40 بعد از میلاد مسیح چشم از جهان فرو بست، او فیلسوف یهودی بود

26) stoïque (stoïcisme)

استوئیسیسم، مکتب فلسفی در یونان باستان که توسط زنون (اهل سیتیوم) در 301 پیش از میلاد مسیح بنیانگذاری شد. این فلسفه تأملات درونی را در هماهنگی با طبیعت و خرد تشویق می کند و هدف آن پارسایی و خوشبختی است، و در طول تاریخ تحولات متنوعی به خود دیده است.

27) Sénèque

28) Flaviens

فلاوین ها سلسله ای از امپراتورهای رمی بودند که بین سال 69 تا 96 میلادی بر امپراتوری رم فرمانروایی می کردند. فلاوین ها طی نخستین جنگ داخلی از آغاز فرمانروایی آگوستوس که به سال چهار امپراتور شهرت دارد، به سال 69 به قدرت رسیدند (وسپاسین 69-79، تیتوس 79-81، دومیسین81-96)

29) Hadrian (Hadrianus)

هادریانوس به  سال 117 به مقام امپراتوری رسید. او فردی بشر دوست و فیلسوف و شاعر و ادیب و صلح دوست بود

30) Antonin

31) Marc-Aurèle

32) Carmen

33) Commodien

34) Tacite   (Publius Cornelius Tacitus)

تاریخ نویس رمی 55-120 میلادی

35) Claude

امپراتور رم به سال 41-54 میلادی

36) Vitellius

امپراتور رم 2 ژانویه 69 تا 22 دسامبر 69 مجموعا 8 ماه فرمانروایی کرد

37) Hénoch

هنوش پدر پدر بزرگ نوح، و کتاب هنوش بخشی از تورات است که توسط کلیسای اتیوپی ارتدکس باز شناسی شده. ولی یهودیان و برخی از کلیساها  آن را به رسمیت نمی شناسند و رسما به سال 364 از کتاب عهد قدیم حذف کرده اند

38) Esdras

کشیش یهودی که به سال 459 پیش از میلاد 5000 آوارۀ یهودیه را از بابل به اورشلیم هدایت کرد، و جامعۀ یهودی را بر اساس تورات و تکیه بر قوانین متشکل ساخت.

39) Baruch

40) Jude

41) کتاب هایی که پیشگویی های سیبیل در آن نوشته شده است. سیبیل پیر زن پیشگویی بوده که در عهد قدیم زندگی می کرده است

42) d'Antiochus Épiphane

آنتیوخوس پادشاه سلوکی 215-164 پیش از میلاد. سلوکیان سلسه ای بودند که بر فتوحات الکساندر در آسیا حکومت می کردند

43) Smyrneازمیر

ازمیر، بندر و شهر قدیمی در ترکیه و در سواحل دریای اژه واقع گردیده و در سه هزار سال پیش از میلاد مسیح بنیانگذاری شده است

44) Philadelphie

یکی از شهرهای قدیمی لیدیه در غرب آسیای صغیر

45) Pergame

در شمال باختری آناتولی و یکی از شهرهای یونان باستان بود

46) Balaam یکی از پیغمبران دروغین

به عربی : بلعم بن باعوراء

47) Proudhon

48) Blanquiste (Auguste Blanqui)

اگوست بلانکی سوسیالیست فرانسوی قرن 19

49) Nicolaïte

این اصطلاح دو بار در شهودات یوحنا (کتاب آخر زمان – آپوکالیپس) تکرار شده است. نخستین بار در آیۀ های فصل 2 آیۀ 6 خطاب به کلیسای افسس (شهر یونانی در آسیای صغیر) : « همانطور که من از نیکلائیت ها تنفر دارم، تو نیز از  این گروه  رویگردان شو». دومین بار در نامه به کلیسای پرگامون مطرح می شود، در فصل 2 آیه های 14-15: «ولی من با تو مخالف هستم زیرا تو با افرادی هستی که از دکترین بالام پیروی می کنند که در بالک موعظه می کند و سنگ پیش پای فرزندان اسرائیل می اندازد و آنها را به خوردن گوشت قربانی شده برای بت ها و ارتکاب به زنا تشویق می کند. به همین ترتیب خود تو نیز با افرادی هستی که از دکترین نیکلائیت ها پیروی می کنند. به خودت بیا، در غیر این صورت من با شمشیر زبانم با تو مبارزه خواهم کرد.»

چنین که مشاهده می کنیم، خط مشی نیکلائیت ها قوانین شورای کلیسایی را نقض می کرده و خوردن گوشت قربانی، خون و زنا را ممنوع نمی دانسته است. احتمالا به اعماق شیطان اعتقاد داشتند و او را می پرستیدند و از همین رو لحن پرخاشگری های یوحنا قابل درک می گردد.

50) Jézabel

جزابل (و شاید ریشۀ نام ایزابل باشد) در انجیل عهد قدیم در کتاب پادشاهان، نام ملکۀ اسرائیلی بوده. در انجیل عهد جدید نام یک پیغمبر مؤنث دروغین  در آسیای صغیر است

51) Saint Paul

52) در انجیل به زبان فارسی می گوید : «124000 نفر ...زیرا خود را به گناهان این دنیا آلوده نکرده اند، بلکه مثل باکره هستند...» به عبارت دیگر کلمۀ زن به طوری که در ترجمۀ فرانسه وجود دارد در نسخۀ فارسی دیده نمی شود.
+ نوشته شده در Wed 11 Aug 2010ساعت 4:49 توسط حمید محوی |

مطالب قدیمی‌تر