X
تبلیغات
مقالات

گاهنامۀ هنر و مبارزه

21 اوت 2011

حمید محوی


   جنگ استعماری علیه ایران 

دو خبر با فاصلۀ زمانی

از 23 ژوئیه 2011 تا 9 اوت 2011   

چه کسانی داریوش رضایی نژاد را کشتند؟ 23 ژوئیه 2011 امروز بسیاری از سایت های انترنتی خبر ترور داریوش رضایی نژاد را منتشر کردند. برخی او را دانشمند اتمی و فارس نیوز او را «کار شناس ارشد برق در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی» معرفی کرده است. موتور سواری ناشناس او را هنگامی که با همسرش برای گرفتن کودکشان به مهد کودک رفته بودند، مورد اصابت گلوله قرار می دهند. همسر او نیز زخمی می شود. داریوش رضایی نژاد به نقل از فارس نیوز، «در سال 87 به هم راه 20 نفر دیگر در دورۀ مشترک کارشناسی ارشد مهندسی برق (گرایش برق) دانشگاه خواجه نصیر با دانشگاه هانوور آلمان پذیرفته شده بود». البته فهرست متخصصان ایرانی در ایران که در این سال های اخیر ترور شدند کمی طولانی تر است. امّا چگونه می توانیم ترور داریوش رضایی نژاد را تعبیر کنیم؟ این ترور زمانی به وقوع پیوست که درگیری های شدیدی بین نیروهای پژاک و نیروهای نظامی ایران در شرف تکوین است. برخی از سایت ها مثل سایت رادیو ار اف ای بخش فارسی پژاک را اپوزیسیون مسلح ایران معرفی کرده است، که البته این ارزیابی از سوی یک منبع خبری فرانسوی برای ما ایرانی ها جای شگفتی ندارد که گروه پژاک را اپوزیسیون ایران (از نوع مسلح) ارزیابی کند. در هر صورت پژاک بی آن که از سوی ایالات متحده پشتیبانی شود، راه دوری نخواهد رفت. و ما با توجه به این رویداد نظامی می توانیم قتل متخصص ایرانی را به عنوان عملیات پشت جبهۀ در جنگ علیه ایران (جنگ مقدماتی) توسط آمریکا و به دست پژاک تأویل کنیم. ولی پرسش مهمی که می توانیم در رابطه با چنین ترورهایی مطرح کنیم، این است که چرا هدف چنین ترورهایی دائما اعضای قشر یا طبقۀ پرولتاریای پیشگام و متخصص ایران بوده است؟ در مورد عراق به یاد می آوریم که پس از اشغال کشور توسط ایالات متحده، به نقل از بسیاری از منابع، بیش از 500 متخصص و از جمله پزشکان عراقی ظرف مدت کوتاهی ترور شدند. برخی این کشتارها را به موساد سارمان اطلاعاتی اسرائیل نسبت داده اند. ایران البته اشغال نشده است، با این وجود در مرزهای ایران درگیری های نظامی ادامه دارد، و علاوه بر این ایران دائما هواپیماهای جاسوسی آمریکا را هدف قرار می دهد و هر از چند گاهی تعدادی از آنها را به آتش می کشد، و با این حساب می توانیم بگوییم که طرح مشابهی را بریا کشتار متخصصین ایرانی در ایران پی گیری می کنند. آن چه در این طرح هدف قرار گرفته شده نیروی کار متخصص ایرانی است، حال باید پرسید که از دیدگاه طبقاتی چنین طرحی به نفع چه طبقه ای تمام می شود؟ و امپریالیسم جهانی از چنین قتل هایی که نیروهای متخصص و فنی را هدف گرفته است، در پی چه هدفی می باشد؟  


2

دو هفتۀ بعد از ترور مهندس برق داریوش رضایی نژاد،

پنج مأمور فنی برق ارتش ایران

به دست پژاک کشته می شوند

ایران پرس نیوز(1) روز سه شنبه 18 مرداد ماه 1390 ، 9 اوت 2011 گزارشی را در مورد کشته شدن پنج نفر از پرنسل مهندسی ارتش ایران در یک حملۀ تروریستی توسط کردهای مسلح در منطقۀ مرزی ماکو منتشر کرد.

«سایت آینده نیوز در تهران: بعد از درگیریهای گسترده میان پاسداران و نیروهای پژاك، این بار 5 تن از پرسنل مهندسی نیروی انتظامی در منطقه مرزی ماكو به شهادت رسیدند. به گزارش خبرنگار ما، یك تیم 5 نفره از پرسنل مهندسی نیروی انتظامی كه برای تعمیر موتور برق یك میله مرزی در منطقه بورالان ماكو به برجك رفته بودند، در حین برگشت با كمین افراد مسلح مواجه می شوند كه متاسفانه هر 5 تن به شهادت می رسند. . این در حالیست که آمریکا برای استقرار نظامیان خود در مرزهای کردستان عراق و ایران اعلام آمادگی کرده است. به گزارش عصر ایران به نقل از سایت خبری البوابه عراق، "جفری بیوکانن" سخنگوی ارتش آمریکا گفت :" اگر مشکلی وجود دارد ایران می بایست برای حل آن با دولت عراق گفت وگو کند." وی افزود: اگر دولت عراق از ما بخواهد نیروی نظامی خود را در مناطق ناآرام در نوار مرزی کردستان عراق و ایران مستقر می کنیم. ما آمادگی چنین اقدامی را داریم. سخنگوی نظامیان آمریکایی هدف از استقرار احتمالی نظامیان آمریکایی در مرز ایران و کردستان عراق را توقف گلوله باران مناطق مرزی کردستان عراق توسط ایران اعلام کرد»(ایران پرس نیوز)

برای آنهایی که هنوز از ماهیت اصلی فراخواست های به اصطلاح استقلال طلبانۀ «ملت کرد» بی اطلاع هستند، و یا تحت تأثیر رسانه های استعماری مانند رادیو بین المللی فرانسه بخش فارسی که گروه های تروریستی مانند پژاک را اپوزیسیون مسلح ایران ارزیابی کرده و در بازی زبانی تحلیل سیاسی اجتماعی به کار می بندند آنها را اپوزیسیون تصور می کنند، و برای آنهایی که هنوز از تبانی مستقیم جریان های جدایی طلب از هر قوم و قبیله ای در ایران با طرح های امپریالیستی و استعماری بی اطلاع هستند، در این جا – دست کم در رابطه با این دوخبری که ما در این جا مورد بررسی قرار داده ایم، نمونۀ بسیار آشکار و بارزی دیده می شود که احتمالا تمام ابهامات موجود را برای آنهایی که با چنین موضوعی هنوز بیگانه هستند،  برطرف خواهد ساخت. پیش از همه باید پرسید که چرا همۀ افرادی که به شکل تروریستی کشته شده اند همه به پرولتاریای فنی ایران تعلق داشته اند، و چرا همۀ قربانیان از بین آنهایی انتخاب شده بودند که در عرصۀ تولید و امور فنی انرژی (برق) در ایران کار می کردند؟ کاملا روشن است که عملیات تروریستی پژاک که منجر به کشته شدن پنج مأمور برق شد (پنج مهندس یا مأمور فنی برق ارتش ایران)، مانند عملیات تروریستی که اخیرا داریوش رضایی نژاد را که او نیز مهندس برق بود، به قتل رساند، نه تنها پرولتاریای فنی ایران را در زمینۀ انرژی هدف گرفته اند، بلکه با توجه به پیشنهاد ایالات متحدۀ آمریکا مبنی بر «استقرار احتمالی نظامیان آمریکا در مرز ایران و کردستان عراق...» می بینیم که علاوه بر هدف قراردادن نیروی متخصص و موضوع انرژی در ایران، در پی اجرای طرح دیگری هستند. یعنی باز کردن علنی پای آمریکا به عنوان میانجی گر به مرزهای شمال غربی ایران. ولی این ترفند مطمئنا یک ترفند کهنه استعماری است و شناخته شده تر از آن می باشد که بتوانیم آن را موضوع تازه ای بدانیم. استعمار با بازی قدیمی اش بر اساس «اختلاف بیانداز و حکومت کن»، و بر پا کردن جنگ های منطقه ای، قومی، ایلی، عشیره ای و مذهبی، بعدا به این بهانه که چنین ملت ها و قبیله هایی از آن جایی که از سطح فرهنگی و تمدن نازلی برخوردار هستند (نژاد پست)، نمی توانند مشکلاتشان را خودشان حل کنند، و  استعمارگر، در این جا یعنی ایالات متحدۀ آمریکا و هم پیمانانش، به عنوان تمدنی برتر مداخله می کنند تا به شکل متمدنانه به جنگ و خون ریزی و وحشی گری مشتی «وحشی» خاتمه دهند که مثل آدمیزاد نتوانسته بودند در کنار یکدیگر زندگی کنند، قانونمند باشند و به قانون احترام بگذارند. به این  ترتیب است که نیروی نظامی شان را با طبل و شیپور پیروزمندانه وارد کار زار می کنند، تا حافظ قانون و تمدن باشند. ابتدا دو نیروی متخاصم را جدا می کنند، سپس برای این و آن تصمیم می گیرند، کی چه کار باید بکند و کی در کجا باید بادبادک هوا کند یا نکند...و به این ترتیب چرخ گردون استعمار به چرخش مخرب خود ادامه می دهد و با تحمیل سیر قهقرایی به ملت های مقهور، سیر تحولی چنین ملت های سرکوب شده ای را برای قرن ها به تعویق می اندازند و بعضا خسارات جبران ناپذیری به آنها وارد می سازند. 

پژاک ها  با این تیراندازان سنگالی که برای ارتش فرانسه تیراندازی می کند

هیچ تفاوت ماهوی  ندارند.

البته باید دانست که خط کش های تجزیه کنندۀ استعمار دست کم یک خاصیت دائمی دارد و آن هم این است که به محض این که استعمارگر و مخترعین کشورهای نوین، خط کش به دست می گیرد، جنگ های بی پایان منطقه ای شروع می شود. جنگ دائمی بین مناطق جدا شده یکی از عناصر ثابت و ترکیبی این بازی بزرگ است. نمونه ها بسیار هستند، هند و پاکستان کرۀ شمالی و جنوبی، و در سر تا سر آفریقا و البته و صد البته تمام کشورهای عربی که در واقع یک ملت واحد را تشکیل می دهند. امروز در لیبی می بینیم که چه می گذرد...اختراع خود کشور اسرائیل نیز یکی دیگر از این تقسیم بندی های ناگوار است.  در نتیجه آنهایی که یک لحظه فکر کرده اند پژاک یک جریان پیشگام برای ملت کرد است، واقعا اشتباه بزرگی مرتکب شده اند. پژاک چیزی بیشتر از مأمور استعماری امپریالیسم جهانی نیست و همین امپریالیست ها نیز هستند که آنها را مسلح کرده و یا برایشان طرح عملیاتی تهیه می کنند. و باید دانست که چنین گروه هایی به هیچ عنوان قادر به ایجاد تمدن نیستند، و تنها تخصص آنها به انحراف کشیدن افکار بزرگ است.  علاوه بر این موضع دولت خود مختار کردستان عراق به هیچ عنوان روشن نیست. زیرا که این عملیات تروریستی از خاک کردستان علیه ایران انجام می گیرد، و دولت خود مختار کردستان را نیز باید مسئول چنین موقعیتی بدانیم. و جالب این جا است که اگر دولت ایران بخواهد اعمال تروریستی که در واقع از خاک عراق علیه ایران انجام می گیرد را با دولت عراق حل کند، در این صورت دولت عراق می تواند از آمریکا بخواهد که نیروهایش را روی نوار مرزی ایران مستقر کند. چه باید کرد؟ متأسفانه وضعیتی که امروز برای ایران وجود دارد، به طوری که آن را به «قلب جهان» تبدیل ساخته، بر اساس ارزیابی های برخی از منتقدین در عرصۀ استراتژی در ابعاد هفتاد سال آینده ادامه خواهد داشت. بر این اساس اگر چنین ارزیابی حقیقت داشته باشد، ما ایرانی ها در هر کجایی که باشیم باید خودمان را بیش از پیش برای مقابله با چنین موقعیتی آماده کنیم، زیرا بر خلاف ظاهر امر، یکی از اهداف مستقیم تبلیغات ضد ایرانی و ضد اسلامی (که ما معتقد به دین اسلام باشیم و یا نباشیم...)، همین مهاجران ایرانی به کشورهای غربی خواهند بود.

از دیدگاه من، باید این نوع حملات را با ضد حمله پاسخ گفت. در این مورد خاص مانند بسیاری از موارد دیگر ما هم چنان با موضوع بنیادی تسلط بر طبیعت و گسترش تمدن و پیشرفت و دموکراسی جامعه گرا به مفهوم واقعی کلمه روبرو هستیم، و همواره نیز به این نتیجه واحد می رسیم که برای هر گونه پیشرفت و تحول بنیادی در سطح اجتماعی اجتناب ناپذیر است : یعنی پیش از همه، الغای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و الغای انباشت ناعادلانۀ ثروت نزد گروهی معدود به بهای فقر عمومی. ضرورت کسب قابلیت برای تسلط بر طبیعت، با این اصل بنیادی در رابطه با ملکیت خصوصی بر وسایل تولید در پیوند تنگاتنگ است. مطمئنا ایالات متحدۀ آمریکا و اتحادیه اروپا از عملیات تروریستی دست نخواهند کشید، و پژاک (ها) نیز مانند القاعده هم چنان در خدمت آنها خواهند بود. منابع مالی پژاک، و کشورهایی که به آنها اسلحه می فروشند و یا می دهند، کشورهای اروپایی که به آنها پناه داده اند، تماما باید در دادگاه بین المللی (؟) به جرم تروریسم و آدم کشی محاکمه شوند. و سفارت خانه هایشان باید در ایران تعطیل شود و عبور ومرور کشتی هایشان نیز در خلیج فارس – تا محاکمۀ پژاک -  باید ممنوع اعلام شود. به عنوان اقدامات مقدماتی. کشورهای پناه دهنده به ژاک باید در مقابل ایران وجامعۀ بین الملل واقعی پاسخ گو باشند.

در این نقشه بخشی از ایران را که قرار است جدا کنند مشخص شده است


پانوشت

1)منبع

http://www.iranpressnews.com/source/104804.htm


+ نوشته شده در Sun 21 Aug 2011ساعت 13:5 توسط حمید محوی |

 

گاهنامۀ هنر و مبارزه

23 آوریل 2011

 

 

 

ساحل عاج، لیبی : واقعیت ها و زیان های «حق مداخله»

 

نوشتۀ دجمل لبیدی

 

par Djamel Labidi

 

ترجمه از فرانسه به فارسی توسط حمید محوی

 
Mondialisation.ca, Le 14 avril 2011

پس از لیبی، فرانسه در ساحل عاج مداخله کرد. البته به همین نسبت می توانستیم بگوییم که پیش از لیبی، فرانسه در ساحل عاج مداخله کرده بود. زیرا از همان اوان استقلال ساحل عاج (درسال 7 اوت 1960) مداخلات و اقدامات نظامی فرانسه در این کشور دائمی بوده است. در سال 2004، یگان های فرانسوی به روی مردم شهر آبیجان آتش گشودند و نتیجۀ  آن که 90 کشته و 2000 زخمی بر جای گذاشت.

هر دو مداخلۀ نظامی، در لیبی و ساحل عاج، نقاط مشترکی را نشان می دهد. پیش از همه تلاش برای به دست آوردن پوشش شورای امنیت در سازمان ملل متحد که مداخلۀ آشکار در امور دولت دیگری را وجهۀ قانونی ببخشد. آن چه که مربوط به ساحل عاج می شود، این است که نیروهای سازمان ملل متحد، بی هیچ ابهامی، تنها نقش پرده ای را به عهده داشتند که موضع گیری مداخله جویانۀ نیروهای فرانسوی را استتار می کرد. در مورد لیبی، می دانیم که چگونه قطعنامۀ 1973 منحرف و حتی نقض شد بی آن که مخالفتی را در بطن شورای امنیت برانگیزد.

شورای ناامنی

به دلیل تکرار چنین کارآیندهایی، شورای امنیت، امروز، به مانند ابزاری برای نوعی دیکتاتوری جهانی، در درون اتحادیه ای متشکل از قدرت های نظامی غرب به نظر می رسد، یعنی ایالات متحدۀ آمریکا، انگلستان و فرانسه. این سه کشور عموما برای به راه انداختن هر گونه مداخلۀ نظامی در آماده باش کامل به سر می برند.

چین و روسیه، در کوران گذار و تحولات صنعتی، طبیعتا در حال حاضر امکان رویارویی با این حرکت سلطه جویانه را ندارند، البته در شرایطی که مستقیما منافع حیاتی و راه بردی شان به خطر بیافتد، از حق وتو استفاده می کنند، یعنی موردی که قدرت های غربی نیز از آن دوری می جویند.

در نتیجه ما با یک نظام دیکتاتوری سروکار داریم، زیرا «جامعۀ بین الملل» که دائما از آن حرف می زنیم و بر حسب قاعده باید برای مداخلاتش توجیه اخلاقی ارائه دهد، در چنین مواردی، هیچ گاه تا این اندازه در بطن سازمان ملل متحد خاموش و غایب نبوده است.

مجمع عمومی سازمان ملل متحد که به عبارتی جامعۀ بین الملل را بازنمایی می کند، مانند گذشته که آپارتاید را  محکوم می کرد و یا صهیونیسم را به عنوان نوعی تمایل نژاد پرستانه می دانست، از این پس دیگر چنین نقشی را در رابطه با افکار عمومی جهان بازی نمی کند. وظایف دبیر اول سازمان ملل متحد نیز بیش از پیش به عنوان کارمندی مطیع کاهش یافته و از مداخله در شورای امنیت حذف شده است. دبیر اول سازمان ملل متحد در کنفرانس های بین المللی حضور پیدا می کند ولی حتی شهامت این را نیز ندارد که در مورد کاربرد صحیح و رعایت قطعنامه های شورای امنیت اظهار نگرانی کند.

دیوان بین المللی کیفری، که در آغاز به عنوان ابزار دموکراسی در محفل بین المللی ایجاد شد، اندک اندک از وظیفۀ تعیین شده منحرف گردید، و براساس داوری های ناموزون و متناقض به عنوان ابزاری در خدمت دیکتاتوری بین المللی قرار گرفت.

رهبران غربی و رهبرانی که در تبانی با غرب هستند از مصونیت برخوردارند. مرگ شهروندان در بمباران نیروهای غربی به عنوان اشتباه و یا خسارات جانبی تلقی می شود، در حالی که معادل چنین وقایعی را در جبهۀ مخالف به «جنایت علیه بشریت» تعبیر می کنند.

در مورد لیبی و ساحل عاج، جالب است ببینیم که وقتی که بخواهند رهبر کشوری را لگد مال و تحقیر کنند، چگونه دیوان بین المللی کیفری را به کار می برند و درب خروج را برای او نیمه باز می گذارند.

مداخله و جنگ داخلی

وجه مشترک دیگر بین وضعیت لیبی و ساحل عاج، چنین است که مداخلۀ نظامی کشورهای خارجی منجر به جنگ داخلی شده و یا آن را تغذیه می کند. جنگ داخلی، همان گونه که از نام آن برمی آید، بیشترین خسارات جانی را بین شهروندان دامن می زند، در حالی که هدف اولیه که در آغاز مداخله اعلام کرده بودند، حفاظت از جان مردم بود.

در لیبی، و به همین ترتیب در ساحل عاج، مداخلات خیلی با شتاب خصوصیت جانبدارانه پیدا می کند، طبیعتا پشتیبانی از جبهه ای صورت می گیرد که در مقایسه با دیگران طرفدار غرب تشخیص داده شده باشد.

مداخلات خارجی همواره توازن نیروهای داخلی را بر هم می زند و در نتیجه جستجوی راه حل و سازش و مذاکره را بین نیروهای ملی بیش از پیش با مشکل مواجه می سازد.

در لیبی، شورش در شرایط بسیار مبهمی بر پا شد، و پیامد آن نیز به  بهانه ای برای مداخله نظامی و سپس برای مداخلۀ کامل تبدیل شد. در نتیجۀ این مداخلات داده های واقعی در مورد وضعیت داخلی لیبی به هم ریخته و قابل شناسایی نیست و گویی نقش مردم لیبی نیز به حالت انفعالی محکوم شده است.

مردم لیبی به شکل شگفت انگیزی غایب و در سکوت به سر می برند، گوی که تنها بازیچۀ منفعل درگیری ها بوده اند. در چنین وضعیتی، هر جبهه ای می تواند مدعی شود که مرد م  از آنها پشتیبانی می کنند، و از آن جایی که امکان تشخیص دعاوی مطروحه  وجود ندارد، واقعیت امور نیز هم چنان در پردۀ ابهام باقی می ماند.
چه این که مداخله به هدف تحریک جنگ داخلی انجام گرفته باشد و یا پیامد آن بوده باشد، نتیجه یکی خواهد بود : جنگ داخلی به راه افتاده و ریشه دوانده، و در عین حال به مداخلۀ خارجی انجامیده است، در چنین شرایطی تشخیص علت و معلول ناممکن می شود. همین وضعیت در عراق و در افغانستان روی داد و بیم آن می رود که در لیبی و ساحل عاج نیز تکرار شود.

کینه ای که در خیزش جنگ داخلی منتشر می شود، کشوری را که قربانی آن است، بیش از پیش شکننده و برای دراز مدت آسیب پذیر می سازد.

در ساحل عاج، موضوع عدم پذیرش نتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری به عنوان دلیل اصلی برای مداخله اعلام شده است. ولی در این جا، مداخلات سیاسی پیش از مداخلات خشونت بار نظامی وجود داشته، و اگر چه نیروهای نظامی رسما زیر نظارت سازمان ملل متحد هستند - که از خیلی پیشتر ها در محل به سر می بردند - ولی عملیات نظامی در واقع توسط نیروهای فرانسوی انجام گرفت.

در نتیجه ما در این مورد با نمونۀ دیگری از مداخله رو برو هستیم که وخامت را تا جایی پیش می برد که مداخلۀ نظامی را تحریک و توجیه کند. درگیری ها تداوم می یابند و مداخلات نیز جنگ داخلی را در ساحل عاج تغذیه می کند، در حالی که قول دیگری در کار بود و می بایستی از اعمال خشونت جلوگیری می کردند.

در مورد نتیجۀ انتخابات، در هر دو صورت، چه این که در شمارش رأی کمیسیون سازمان ملل متحد به نفع اوآتارا عمل کرده باشد و یا مجلس شورای  ساحل عاج از لوران بگبو پشتیبانی کرده باشد، شمار رأی ها نزدیک به هم بوده و جمعیت رأی دهنده را به دو گروه کمابیش برابر تقسیم می کند.

در چنین شرایطی، فرانسه اوآتارا را تحت فشار قرار داد تا او دست به اقدام نظامی بزند، و سپس مداخلۀ نظامی ا ش را به نفع اوآتارا سازمان دهی کرد، چنین راه کاری تنها می توانست مشکلات را به جنگ داخلی سوق دهد و توازن نیروها را، به شکلی که نتیجۀ انتخابات نشان می دهد، در ساحل عاج دچار اغتشاش سازد. باید حالت تب آلود و بی صبری دولت فرانسه برای مداخلۀ را با رفتار و شکیبایی اتحادیۀ آفریقا برای جستجوی راه حل مسالمت آمیز مقایسه کنیم. 

 

 

 

اعتراف

واقعا عوام فریبی محض و  بی احترامی به هوش و ذکاوت عمومی است که بگویم، همان طور که وزیر امور خارجۀ فرانسه، آلن ژوپه می گوید که این اوآتارا بوده است که به محل سکونت بگبو حمله کرده، یا این که سازمان ملل متحد مداخلۀ نیروهای نظامی فرانسه را درخواست کرده بود.

در واقع روشن است که اگر اوآتارا بی آن که نیروهای نظامی فرانسه به نفع او دست به عملیات نزنند، از خودش هیچ قدرت مؤثر نظامی در اختیار نداشته، و هیچ اقدام نظامی از عهده اش ساخته نبود و به چنین راه حلی هم هرگز فکر نمی کرد.

از سوی دیگر، نیروهای سازمان ملل متحد هیچ عکس العملی نشان نمی دهند، گواه چنین امری نیز مداخلۀ نظامی فرانسه است. وضعیت مشابهی را کمابیش در لیبی می بینیم که عملیات شورشیان بیش از پیش به مداخلات خارجی بستگی دارد.

در هر دو مورد، در لیبی و به همین شکل در ساحل عاج، نیروهای خارجی و هم پیمانان داخلی آنها، به نیروهای طرفدار قذافی، مانند نیروهای طرفدار بگبو اعتراض می کنند که « از مردم و افراد غیر نظامی به عنوان سپر انسانی استفاده می کنند». بر این اساس ارزش های جوانمردانه را علیه دشمنی فرامی خوانند که بی هیچ خطری از بالا توسط هلیکوپتر در ساحل عاج و یا با هواپیمای شکاری و موشک در لیبی مورد حمله قرار می دهند، که البته چنین تاکتیکی بهتر از آن است که در صحرا با او روبرو شوند.

رسانه ها نیز که تنها به ابزارهای تبلیغاتی تبدیل شده اند، با چنین چوبی جبهه ای را که به عنوان دشمن تعیین کرده اند، زیر ضرب می گیرد. ولی یک نکتۀ جزئی هست که فراموش می کنند و آن هم این است که با وجود تمام چیزهایی که در مورد آنها می گویند، قذافی و بگبو  در کشورهای خودشان هستند. بر این پایه، چگونه است که کشورهایی به خودشان اجازه می دهند که کشور دیگران را اشغال کنند و به آن قانونیت نیز ببخشند؟ و چرا این حق (یعنی حق اشغال کشور دیگران) همیشه به همان کشورها داده می شود؟

در هر صورت، در رویارویی با مداخلات خارجی، بگبو مانند قذافی احتمالا موفق خواهند شد تا به حرکت خود، مفهوم مقاومت ملّی بدهند. هر دو نفر در شرایط دیگری، غرور و شهامت جسمی خود را نشان می دهند، یعنی عنصری که در توازن نیروها حضور دارد ولی گویا که نیروهای مداخله گر این یک رقم را دیگر پیش بینی نکرده بودند.

بیانیه های وزیر امور خارجۀ فرانسه لوران بگبو را موظف به قبول تحقیری می سازد که بر او رواداشته می شود، که پروندۀ پیروزی اوآتارا را امضا کند، و در 7 مارس نیز اعلام می کند که باید ظرف چند ساعت خودش را تسلیم کند. چنین بیانیه ای بیش از هر موضوع دیگری گواه بر تحقیر استعمارگرانه بوده و بیش از هر تحلیل دیگری روحیۀ واقعی و اهدفی را که پشت صحنۀ مداخلۀ نظامی به کمین نشسته  روشن می سازد.

فرانسه سعی کرد ظاهر امور را حفظ کند و بیانیه پشت بیانه صادر کرد که در حملۀ نهایی علیه بگبو دخالت نخواهد کرد. می بایستی در این مورد با احتیاط رفتار می کرد خصوصا از این جهت که اوآتارا بی آن که فرانسه مداخله کند، کاری از دستش ساخته نبود. اصرار مقامات فرانسوی روی این موضوع که در بازداشت بگبو دخالتی نخواهند کرد، معنی دار است. و معنای آن این است که افکار عمومی مردم ساحل عاج را جریحه دار نسازند. ولی چنین اعترافی خود به تنهایی گواه بر غیر اخلاقی بودن مداخلۀ نظامی در ساحل عاج است.

لوران بگبو، با مقاومت سر سختانه ای که از خود نشان داد، با وجود نبود توازن نیروهای نظامی حاضر در صحنه، شایستۀ آفرین است : زیرا اهداف واقعی مداخله و نتایج قابل پیش بینی آن را برای استقلال کشورش آشکار ساخت.

بی گمان، از هم اکنون چنین مقاومتی در تاریخ ساحل عاج به ثبت رسیده است. پیروزی فرانسه هیچ مشکلی را حل نکرد. پیروزی فرانسه یک پیروز «پیرهوس» است (یعنی نوعی پیروزی که به دلایل خسارات وارد آمده با شکست فاصله ای ندارد)، و هیچ نتیجه ای به جز کدر ساختن چهرۀ فرانسه در ساحل عاج و در آفریقا نخواهد داشت و ساحل عاجی ها را نیز بیش از پیش به اتحاد برای مبارزات ملی دراز مدت خود تشویق خواهد کرد. چنین اتحادی، برای معاون مدیر کل صندوق بین المللی پول، آقای اوآتارا را در مدیریت کشور با مشکلات خیلی زیادی روبرو خواهد ساخت، و علت نیز در قدرتی است که او در اختیار گرفته، یعنی قدرتی که از این پس در اذهان ساحل عاج فاقد وجهۀ اخلاقی تلقی می شود.

قدرت اوآتارا همانند برخی از پیشینیان «فرانس – آفریقا» با وجود تمام تمایلات خیر خواهانه اش، دراین خطر به سر می برد که به یک دیکتاتوری تمام عیار تبدیل شود. در این صورت همه چیز را باید از نو آغاز کرد.

 

 به نام دموکراسی

سومین وجه مشترک مداخله در ساحل عاج و لیبی این است که به نام دموکراسی انجام می گیرد. در لیبی، به این بهانه که فاقد دموکراسی بوده و در ساحل عاج به این علت که به نتایج انتخابات اعتراض شده، چنین مواردی را به عنوان بهانه برای مداخلۀ نظامی به کار می برند.

ای دموکراسی، چه جنایاتی که به نام تو مرتکب نمی شوند...

می توان تصور کرد که مداخله ای که به نام دموکراسی انجام می گیرد می تواند موجب پیشرفت شود. مطمئنا، به عبارتی خاص، نشانی از دگرگونی تمامی یک دوران را برخود خواهد داشت.

ولی در واقع تمام مداخلات نظامی تنها برای نجات رژیم های دیکتاتوری و فاسد در آفریقا انجام گرفته است.

به عنوان مثال، می توانیم مداخلات نظامی فرانسه را در گابون به سال 1964، در زئیر برای نجات دیکتاتوری موبوتو به سال 1978 و 1996 در چاد به سال 1983، در روآندا به سال 1994 یادآور شویم.

ولی اگر از نزدیک نگاه کنیم، می توانیم از خودمان بپرسیم که آیا چنین عملیاتی برای آن نبوده است که همان کالای همیشگی را بفروشند. اوآتارا از این پس و برای همیشه یک رئیس جمهور دست نشانده توسط نیروهای خارجی تلقی می شود: یعنی توسط همان نیروی استعمارگر قدیمی.

شورشیان لیبی به دلیل دریافت پشتیبانی های خارجی، هرگز نمی توانند به اهدافی دست یابند که برای سرنگونی رژیم و براندازی قذافی تعیین کرده اند – در صورتی که موفق شوند -، زیرا هرگز نمی توانند تبانی شان را با نیروهای خارجی قانونیت ببخشند.

نمی توان توسط دیگران انقلاب کرد. در هر دو مورد، آنهایی که به چنین وسیله ای متوسل شده اند، در بهترین حالت برای خودشان و مردمشان اربابان جدیدی را برگزیده اند.

این موضوع یادآور توهمی است که در آغاز قرن بیستم، بخشی از بورژوازی روشنفکر عرب در خاورمیانه را به خود واداشته و شیفتۀ غرب ساخته  بود، و تصور می کردند که غربی ها آنها را از تسلط ترک های عثمانی آزاد خواهند کرد و دموکراسی به ارمغان خواهند آورد. ولی می دانیم که نتیجه چه شد.                   

به همین نسبت، امروز در مشرق و مغرب و در آفریقا، آنهایی که فکر می کنند مداخلات نظامی غرب برایشان دمکراسی به ارمغان خواهد آورد و در پیوند نا مبارک با همان جریانی در گذشته قرار می گیرند که تصور می کردند استعمار برایشان مدرنیته و تمدن ایجاد خواهد کرد.

نمی توان بی آن که ستون پنجم در قلب جامعه ایجاد کرد، بر آن چیره شد. آنهایی که با استعمارگران هم کاری کردند، در آن وجوه مثبتی می دیدند، نوادگان و وارثین همان نظریات، امروز در مداخلات خارجی عوامل مثبتی را برای برقراری دموکراسی می بینند.

در نهایت، تاریخ همواره تکرار می شود و در عین حال تکرار نمی شود، زیرا هر بار با همان مسائل روبرو می شویم ولی در شرایط کاملا متفاوت.

روابط بین مسئلۀ دموکراسی و ملی همیشه بسیار نزدیک و تنگاتنگ بوده است.  سال 1789 در فرانسه، اندیشۀ دموکراسی از مسئلۀ ملی جدایی ناپذیر بود. این موضوع در مورد پیدایش ملت آمریکا نیز صحت دارد.

در الجزایر، جنبش ملی مدت ها در این تصور بود که می تواند ا ز راه های مسالمت آمیز و دموکراتیک به استقلال دست یابد. در واقع، فرانسه در الجزایر روش کلاه بردارانه ای در صندوق رأی اختراع کرده بود، یعنی آن چیزی که انتخابات «نیژولن» می نامیدند (نام سوسیالیست فرانسوی، حاکم فرانسه بین 1948-1951، که به خاطر مهارتی که در دستکاری صندوق رأی داشت شهرت پیدا کرده بود).

کمی بعد انقلاب مسلحانه آغاز شد و دموکراسی نیز قربانی ضرورت های ملی شد. این شاید یکی از دلایل حقیر شمردن دموکراسی در مقایسه با مسئلۀ ملی مدت ها پس از کسب استقلال باشد.

در نتیجه تاریخ در جهتی تکرار می شود که امروز مداخلۀ خارجی، خیلی دور از تسهیل گذار به دموکراسی، کاملا راه آن را سد می کند و مردم جراحت دیده را وا می دارد که به طریق اولی از استقلال خود دفاع کنند.

شاید هدف از مداخلات نظامی و مداخلات سیاسی ممانعت از ایجاد دموکراسی واقعی باشد.

در ادامۀ این بحث، به پرسش خیلی جالبی می پردازیم که سزاوارتأملات بیشتری خواهد بود. چگونه دموکراسی در جوامع اروپایی منتشر شد.

چرا ملت های اروپایی، به جز نمونۀ انقلاب فرانسه که ناپلئون سعی کرد آن را صادر کند و به فاجعه انجامید، هرگز با چنین وضعیتی مواجه نشدند که نیرویی خارجی بیاید و مسئله ای را که مرتبط به کار بست اصول دموکراسی می باشد به زور اسلحه حل و فصل کند.

با این وجود چنین مسائل و مشکلاتی به پیکرۀ دموکراسی تعلق دارند و کاملا طبیعی نیز هست. مدت زیادی نیست، به عنوان مثال، موضوعی که در عین حال همه می دانند،  در نخستین انتخابات ، رئیس جمهور ژرژ دابلیو بوش به شکل نامناسبی انتخاب شده بود. با این وجود، در ایالات متحده، همه از تصمیم دیوان عالی تبعیت کردند. همه بر این باور بودند که انسجام ملی مهمتراز اختلاف در نتایج انتخابات است.

با این حساب، چرا تصمیم مجلس شورا، به نفع بگبو در ساحل عاج نباید دارای چنین اقتداری باشد. البته، می توانیم به دلیل جانبدار بودنش، در این مورد تردید کنیم. ولی بگبو، به سهم خودش، می توانست به درستی در مورد حضور نیروهای فرانسوی تردید داشته باشد که مبادا نتایج صندوق رأی را دست کاری کرده ، و سازمان ملل متحد و فرانسه، هم زمان،  قاضی و طرف معامله باشند.

چه این که  در اشکال پشتیبانی از رژیم های ضد دموکراتیک و فاسد، و یا مداخلۀ نظامی به نام دموکراسی، مداخلۀ غرب به دقت می تواند در تداوم تمام اهدافی باشد که همیشه در پی آن بوده است. زیرا همیشه به همان نتیجه می انجامد : یعنی منفعل ساختن قابلیت های درونی جوامع برای حل مشکلاتشان و در نتیجه اقدام به تحریک و تشدید مشکلات و اختلافات، بر اساس مثل قدیمی که همه می دانیم «اختلاف بیانداز و حکومت کن».

در اواخر سال های 1980، هم زمان با واژگون شدن توازن قدرت ها در جهان به نفع قدرت های اصلی در غرب، حق مداخله برای قدرتمند ترین ملت ها به احتزاز در آمد.

این قانون گذاری نوین، ابتدا با اصطلاح «بشر دوستانه» تخفیف پیدا کرد، و سپس به «بمباران بشر دوستانه» گسترش یافت. در آغاز به عنوان «وظیفۀ مداخله» تعریف شد، و اندک اندک به تدریج تبدیل شد به «حق مداخله» با مأموریتی تازه که همانا صادر کردن دموکراسی باشد.

ترازنامۀ این حق مداخله از دردها و رنج هایی که به ملت ها تحمیل کردند و ایجاد تنش در سطح  بین المللی بسیار سنگین است. واقعیت این جاست : که حق مداخله تنها به عنوان ابزاری برای تسلط به کار برده شده و در هیچ کجا به دموکراسی کمکی نکرده است. نه در سطح ملی و نه در سطح بین المللی.

 

 

 

 

Article paru dans "Le Quotidien d'Oran" le Jeudi 14 Avril 2011

منبع :

http://www.mondialisation.ca/index.php?context=va&aid=24316

+ نوشته شده در Tue 26 Apr 2011ساعت 15:12 توسط حمید محوی |


سوریه : اپوزیسیون سوریه توسط بوش و به همچنین اوباما تأمین مالی می شود

بر اساس گزارشات ویکی لیکس و واشینگتن پست

نوشتۀ : روزنامۀ ایل مانیفستو (روزنامۀ سیاسی ایتالیایی)

par Rédaction il manifesto

ترجمه از فرانسه به فارسی توسط حمید محوی

Mondialisation.ca, Le 19 avril 2011


بر اساس  مدارک منتشر شده توسط ویکی لیکس که دیروز توسط واشینگتن پست منتشر شد، وزارت دولت ایالات متحدۀ آمریکا به شکل سرّی گروه های اپوزیسیون سوریه را برای سرنگون ساختن اسد تأمین مالی می کند، و یکی از طرح های آنها تلویزیون از طریق ساتلیت «بردی» در لندن است.

تلویزیون «بردی» که نامش را از رودی که از دمشق پایخت سوریه می گذرد به عاریت می گیرد (به زبان عربی : نهر بردی)، در پیوند با شبکه ای از تبعیدیان سوریه در لندن است که خود را «جنبش برای عدالت و پیشرفت» می نامد : بر اساس پرونده های دیپلمات های ایالات متحدۀ آمریکا در دمشق و مقالۀ روزنامه، دولت آمریکا از سال 2006 حدود 6 میلیون دلار بودجه برای تلویزیون از طریق ساتلیت و فعالیت های دیگر در سوریه اختصاص داده است. سیل پول از زمان ریاست جمهوری ژرژ دبلیو بوش سرازیر شد، در دولت او،ایالات متحده در سال 2005 روابطش را با سوریه قطع کرد و این کشور را به دلیل پشتیبانی از حزب الله لبنان در فهرست سیاه خود وارد کرد، تا این جا هیچ موضوع شگفت انگیزی دیده نمی شود، و کاملا منطقی به نظر می سرد که بوش و باند نئوکان هایش بخواهند، همان برنامه ای را که در افغانستان و عراق پیاده کردند  در مورد دمشق نیز به اجرا بگذارند و «تعویض رژیم» انجام دهند. آن چه این ماجرا را شگفت انگیز می سازد، اگر به ویکیلیکس و واشینگتن پست باور داشته باشیم، این است که پشتیبانی های مالی به گروه های اپوزیسیون سوریه پس از استقرار اوباما در کاخ سفید (ژانویه 2009) ادامه یافت، در حالی که دولت جدید در پی تجدید رابطه با سوریه بود، به طوری که در ژانویۀ گذشته ایالات متحده، تصمیم می گیرد که به سوریه سفیر بفرستد، یعنی برای نخستین بار پس از شش سال متارکه. بر اساس مدارکی که سایت ژولین اسانژ منتشر کرده است، کارمندان سفارت آمریکا در دمشق در سال 2009 اظهار نگرانی می کرده اند، زیرا پی برده بودند که مآموران اطلاعاتی سوریه نسبت به برنامۀ ایالات متحده مشکوک شده اند، و حتی برخی از کارمندان سفارت به وزارت خانۀ آمریکایی هشدار می دهد که مداخلاتشان ممکن است طرح اوباما را برای نزدیک شدن به سوریه  به خطر بیاندازد. واشینگتن پست مشخصا می گوید که از منتشر کردن اسامی و برنامۀ دولت، برای اجتناب از به مخاطره انداختن برخی شخصیت های اپوزیسیون، خود داری می کند.

 

Edition de mardi 19 avril 2011 de il manifesto
http://www.ilmanifesto.it/area-abbonati/in-edicola/manip2n1/20110419/manip2pg/08/manip2pz/301613/ 

+ نوشته شده در Wed 20 Apr 2011ساعت 23:51 توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه

8 دسامبر 2010

طرفدارن حقوق بشر

یا

آتش بیار جنگ علیه ایران

 

مرکز پژوهش دربارۀ جهانی سازی (1) به تاریخ 9 سپتامبر 2001، دو روز پیش از رویداد 11 سپتامبر ایجاد شد. سایت فرانسوی نیز از تاریخ نوامبر 2005 قابل دسترسی گردید. مدیر اصلی این سایت میشل شوسودوسکی است که گاهنامۀ هنر و مبارزه چندی پیش مقاله ای از او را در همین منبع، زیر عنوان «در استانۀ سومین جنگ جهانی، هدف : ایران» ترجمه و منتشر کرد.

موندیالیزاسیون (مرکز پژوهشی) هم اکنون به یکی از منابع اطلاعاتی مهم دربارۀ موضوعات مهم روز در سطح جهانی تبدیل شده است : انگیزه های «جنگ علیه تروریسم» توسط ایالات متحدۀ آمریکا و جنگ های خاورمیانه از موضوعات مرکزی آن است.

من تا جایی که فرصت داشته باشد، با توجه به اهمیت مقالات منتشر شده در این سایت، به شکل داوطلبانه آنها را ترجمه و سپس منتشر می کنم. دوستانی که مایل هستند می توانند به سهم خود آن را منتشر کنند.

 انتخاب چنین خبری، در این جا، گواه بر حقانیت  انتقادات و افشاگری هایی است که تا کنون علیه طرفداران حقوق بشر مطرح کرده ام.

پانوشت

http://www.mondialisation.ca/index.php?context=home

 

Normal 0 21 false false false FR X-NONE AR-SA

 

مانلیو دینوچی (1)

 

اسرائیل «دوستانی» را در اروپا استخدام می کند

(موندیالیزاسیون، 4 دسامبر 2010)





Normal 0 21 false false false FR X-NONE AR-SA

Mondialisation.ca,

Le 4 decembre 2010


 

سیلویو برلوسکنی در بازدید از اسرائیل در ژانویه 2010


پروندۀ مطروحه در این جا، توسط ویکی لیکس منتشر نشده، بلکه نشریۀ گاردین در لندن مستقیما به آن دسترسی داشته است(در 28 نوامبر) : یک پیوند (لینک) کامپیوتری چند روز پیش توسط وزیر امور خارجۀ اسرائیل به سفارت خانه های اسرائیل در ده کشور اروپایی ارسال گردیده است.

این لینک حاوی فرمانی است از جانب آویگدور لیبرمن مبنی بر این که تا پایان ژانویۀ حدود 1000 نفر را به عنوان «دوستان اسرائیل» برای فعالیت تبلیغاتی به نفع اسرائیل استخدام کنند: «این افراد باید از میان روزنامه نگاران، شخصیت های دانشگاهی، دانشجویان و هواداران یهودی یا مسیحی استخدام شوند». این افراد توسط مقامات رسمی اسرائیلی مطلع خواهند شد که به نفع اسرائیل فعالیت کنند، از طریق نگارش مقاله، نامه و حضور در گردهم آیی های عمومی. آنها نه تنها پیغام دریافت می کنند بلکه باید آنها را به فعالیت های دائمی شان تبدیل سازند.

مراکز اصلی این اردوگاه تبلیغاتی در پنج پایتخت اروپا خواهد بود : لندن، پاریس، برلن، مادرید و رم. علاوه بر این، «سفارت خانه های اسرائیل بودجه های نیز برای به کار گیری بخش حرفه ای دریافت خواهند کرد : شرکت های تخصصی در روابط عمومی و لابی ها». وظیفۀ این شرکت های تخصصی پشتیبانی از «دوستان اسرائیل» (در واقع یعنی دوستان حرفه ای اسرائیل) است که باید با پخش پیغام های سیاسی و دلیل و برهان های موضع گیری اسرائیل در رابطه با مسئلۀ فلسطین و نقض حقوق بشر در ایران گسترش یابد.                                        
وزیر امور خارجۀ اسرائیل علاوه بر این ها به سفارت خانه ها سفارش می کند که هر ماه مجالس عمومی در سطح بالا به نفع سیاست اسرائیل برگزار کرده و شخصیت های بانفوذ را برای بازدید از اسرائیل دعوت کنند. لیبرمن وزیر امور خارجۀ اسرائیل، شخصا  در ماه آینده به ملاقات سفیر های خود در کشورهای اروپایی خواهد رفت تا  به این «اردوگاه در روابط عمومی» جان تازه ای ببخشد.

یکی از مقامات اسرائیلی در مورد کشف این لینک در مصاحبه با نشریۀ گاردین، سکوت اختیار کرد. با این وجود اعلام کرد که : «روشن است که ما همواره در پی بهبود بخشیدن به روابطمان هستیم، هیچ چیز شگفت انگیزی در این مورد وجود ندارد». و روی نکتۀ خاصی تأکید کرد که : «نگرانی خاصی در مورد شیوۀ بازنمایی اسرائیل، و این که اسرائیل چگونه دیده می شود، وجود دارد ».

درنتیجه می بینیم که در حال حاضر اردوگاه تبلیغاتی دولت اسرائیل روی پایتخت چند کشور اروپایی متمرکز شده است، و رم را نیز می توانیم میان آنها ببینیم.

ولی چرا حالا؟ با این که تبلیغات یک کالای روزمره است که تنها به اسرائیل منحصر نمی باشد، ولی به یاد می آوریم که اردوی تبلیغاتی اسرائیل در دسامبر 2008 برای توجیه عملیات «سرب سخت» علیه غزه به عنوان عملیاتی دفاعی بود. ولی در رابطه با اردوگاه فعلی به سختی بتوانیم در مورد اهداف آن گمانه زنی کنیم : متقاعد ساختن اذهان عمومی در ایتالیا و اروپا که نه تنها اسرائیل بلکه کشورهای اروپایی نیز در خطر تهیدات ایران هستند. بر پا ساختن چنین اردوگاه تبلیغاتی از این رو قابل فهم می گردد که اذهان عمومی بپیذیرند که جنگ نوین و ویران گر دیگری در خاورمیانه اجتناب ناپذیر است. باید به یاد داشته باشیم که «دوستان اسرائیل» که به استخدام لیبرمن درآمده اند حملات خود را چه وقتی در «تالک شو» (مباحثات تلویزیونی و رادیویی) آغاز خواهند کرد.

 

 پانوشت

1) مانلیو دینوچی جغرافی دان است و به شکل دائمی با سایت موندیالیزاسیون همکاری می کند

Manlio Dinucci est géographe.



+ نوشته شده در Fri 10 Dec 2010ساعت 6:31 توسط حمید محوی |

 III

نامه های رسولان تنها مقدمه ای هستند برای مضمون واقعی مراسلات یوحنا به هفت جامعۀ مسیحی آسیای صغیر، و به تبع آنها خطاب به تمام یهودی گری های اصلاح شده در سال 69 که بعدا مسیحیت از آن جا سر بر آورد. در این جا ما با طرح این پرسش که عضو گیری از بین چه نوع افرادی انجام می گرفته است،  وارد خصوصی ترین معبد مسیحیت می شویم.

از بین کسانی که به طبقۀ پائین جامعه تعلق داشتند و  درمانده و فقیر بودند، یعنی همان عناصری که برای هر انقلابی مناسب می باشند. در شهرها، مسیحیت از افراد آزادی که ورشکسته شده بودند، و افراد متنوعی که غالبا با ولگردهای اروپایی در سواحل مستعمرات و چین و برده ها قابل مقایسه هستند. و به همین ترتیب در روستاها نیز دهقانان کم در آمد که بیش از پیش زیر بار قرض فرو رفته بودند از داوطلبین مذهب جدید بودند. برای چنین افرادی که از مناطق و اقشار مختلف اجتماعی بودند هیچ راه رهایی مشترکی وجود نداشت. برای همه بهشت از دست رفته به گذشته تعلق داشت،  برای فرد درمانده ای که شهر و تمام کشوری که اجداد او به عنوان شهروندان آزاد  در آن زندگی می کردند، برای فرد زندانی و اسیر جنگی که دوران آزادی برای او به پایان رسیده و در بردگی به سر می برد، برای دهقان خرده پا ... تمام این اقشار پائین جامعه  را دست آهنین رم تحت فرمان خود گرفته بود. سنگینی مالیات ها و نیاز به پول که نتیجۀ مستقیم چنین موقعیتی بود دهقانان را تحت فشار می گذاشت و به دلیل فقدان توازن در تقسیم ثروت شکاف عمیقی در جامعه ایجاد کرده و پیوسته  ثروتمندان ثروتمند تر و فقیران فقیر تر می شدند. و روشن است که تحت چنین شرایطی هر گونه مقاوتی از سوی خرده قبیله های منزوی یا شهرها در مقابل قدرت عظیم رم به نا امیدی منتهی می شد. با این وصف چه راه حلی  برای نجات این مردمان درمانده و فقیر و  تحت ستم در گروه های گوناگون با منافع متفاوت و یا  حتی متضاد می توانست وجود داشته باشد؟ باید راه حلی پیدا می کردند و این راه حل می بایستی در حد انقلابی عظیم باشد که تمام آنها را در بر گیرد.

این راه حل پیدا شد، ولی نه در روی زمین. و با توجه به واقعیات زمانه، تنها مذهب بود که می توانست چنین راهی را عرضه کند. در نتیجه جهانی تازه درهای خود را به روی درماندگان و بردگان و خلاصه دوزخیان زمین گشود. تداوم زندگی روح پس از مرگ جسمی به تدریج به یکی از باورداشت های رایج و عمومی در جهان رم باستان تبدیل شد.

علاوه بر این در همه جا باور به عذاب و پاداش برای مردگان در آن جهان بر اساس اعمالی که در زمان حیات انجام داده اند، در همه جا بیش از پیش جزئی از اعتقادات عمومی شده بود. در حقیقت در مورد پاداش کمی شبیه صدای طبل تو خالی بود، زیرا جهان قدیم به دلیل طبیعت مادی گرایش برای زندگی واقعی کمتر از زندگی در سرزمین ارواح ارزش قائل نبود. بی مرگی و زندگی جاوید به طریق اولی نزد یونانیان به عنوان مصیبت تلقی می شد.

با ظهور مسیحیت عذاب و پاداش در جهان دیگر به جد گرفته شد و آسمان و جهنمی ترسیم گردید که دریای اشک و محنت بینوایان و درماندگان روزگا ر را به بهشت ابدی هدایت می کرد. در واقع می بایستی امید به پاداش در آن سوی مرگ وجود می داشت تا امتناع از جهان مادی و ریاضت کشی را به اصل بنیادی در اخلاق مذهب نوین و جهانشمول تبدیل نموده و توده های تحت ستم را در پی آن روانه سازد. با این وجود دروازه های بهشت آسمانی فورا به روی مؤمنین گشوده نشد، و چنان که خواهیم دید نوید فتح سرزمین الهی که اورشلیم پایتخت آن است تنها پس از نبردهای سخت علیه نیروهای جهنمی ممکن خواهد شد. بر این اساس، در ذهنیت  نخستین مسیحیان این جنگ عظیم می بایستی خیلی زود به وقوع پیوندد.

از همان آغاز، در آیۀ 3  یوحنا  کتاب خود را به عنوان شهوداتی در باب آن چه به زودی به وقوع خواهد پیوست معرفی می کند و می گوید : «خوشبخت آن کسی است که این کتاب را می خواند و به این کلام رسولانه گوش فرا می دهد.»، مسیح به جامعۀ مسیحی فیلادلفی نوید می دهد که « به زودی خواهم آمد». و در پایان فصل، فرشته ای می گوید که «آن چه را که به زودی روی خواهد داد به یوحنا نشان داده است.» و به او سفارش می کند که : «هیچ یک از سخنان رسولانۀ این کتاب را پنهان نکن، زیرا روز موعود نزدیک است.» و خود مسیح در آیه های 12 و 20 می گوید : «به زودی خواهم آمد.» . سپس خواهیم دید که این به زودی که انتظارش را می کشیدند تا چه اندازه زود به وقوع پیوست.

دیدگاه های آخر زمانی که یوحنا در چشم انداز ما به نمایش می گذارد، از دیدگاه ادبی غالبا از الگوهای قدیمی به عاریت گرفته شده است. بخشی از انبیای کلاسیک در کتاب عهد قدیم، و به خصوص از کتاب حزقیال نبی، و بخشی از دیدگاه های آخر زمانی یهودیان بعدی که از روی الگوی دانیال اقتباس کرده اند و به خصوص کتاب «هنوش» (53) (که به پدر پدر بزرگ نوح نسبت داده می شود).

منتقدین کتاب شهودات یوحنا را به دقت مورد بررسی قرار داده و در تمام جزئیات نشان داده اند که هر یک از تصاویر و هر مصیبت و هر جراحتی که به بشریت بی ایمان وارد می گردد و خلاصه مجموع ساخت مایه های کتاب از کجا برداشت شده است که نه تنها حاکی از فقر روحی او بوده بلکه نشان می دهد که شهوداتی  را که ترسیم می کند عملا زندگی نکرده و از تخیلات خود او بر نیامده است.

در این جا مختصرا به برخی از این شهودات اشاره خواهیم کرد. یو حنا خدا را می بیند که بر تخت بارگاه الهی اش نشسته و کتابی را که با هفت مهرۀ بسته شده در دست دارد، در جلوی او گوسپند سر بریده (مسیح)، که دوباره زنده می شود و سزاوار می بیند که مهرۀ موم را باز کند. گشودن مهرۀ موم با علائم و معجزات تهدید آمیزی ادامه می یابد. در پنجمین مهره،  یوحنا در زیر بارگاه الهی ارواح شهیدان را می بیند که به خاطر کلام خدا کشته شده بودند : «و با صدای بلند فریاد می زدند و می گفتند، ای خدای بزرگ تا کی قضاوت نمی کنی و انتقام خون ما را از آنهایی که ساکن زمین هستند نمی گیری؟»

در این لحظه، به هریک از آنها لباس سفیدی داده می شود و آنها دعوت می شود که کمی شکیبا باشند، شهیدان دیگری  در راه هستند و باید شهید شوند. در این جا هیچ اثری از آثار «مذهب عشق» یا «آنهایی که از شما نفرت دارند را دوست داشته باشید و آنهایی که شما را نفرین می کنند ببخشید و بیامرزید»، و امثال این ها نیست، در این جا صراحتا برای انتقام و انتقام مؤمن و مقدس از دشمنان مسیحیان تبلیغ می کنند.

و باید دانست که در سر تا سر کتاب انباشته از این نوع مطالب است. هر اندازه بحران نزدیک می شود، به همان اندازه از آسمان جراحت و خشم می بارد، و هر اندازه یوحنا به شادی اعلام می دارد که غالب افراد اظهار ندامت نمی کنند و از گناهانشان روی بر نمی گردانند و در نتیجه مجازات خواهند شد و مسیح با ترکۀ آهنی خشم الهی را بر آنها وارد خواهد ساخت، با این وجود کافران سر سختانه مقاومت می کنند.

این احساس طبیعی در جنگ است که افراد خارج از هر گونه ریاکاری ابراز می کنند، و در جنگ می جنگند. در گشایش هفتمین مهره هفت فرشته با شیپور ظاهر می شوند و هر بار که یکی از آنها شیپورش به صدا در می آورد، مصیبت های تازه ای نازل می گردد.

وقتی هفتمین شیپور به صدا در می آید، هفت فرشتۀ جدید وارد صحنه می شوند که هفت بطری انباشته از خشم خدا را روی زمین می ریزند، و دوباره از آسمان مصیبت می بارد که غالبا تکرار ملال آور مصائبی است که پیش از این نیز چندین بار به همین شکل نازل شده بوده است.

سپس زن می آید، بابل یعنی فاحشۀ بزرگ با لباسی شکوهمند و پر جلال و روی چندین آب جلوس می کند، و سرمست از خون قدیسین و خون شهدای مسیح است. بابل شهر بزرگی است که بر چندین پادشاه روی زمین فرمان می راند، و روی جانوری نشسته است که هفت سر و ده شاخ دارد. هفت سر هفت کوه هستند و در عین حال هفت پادشاه را باز نمایی می کنند. از این پادشاهان پنج تن مرده اند، یکی زنده است، هفتمین پادشاه خواهد آمد، و پس از او هشتمین پادشاه از آن پنج نفر اول بیرون می آید که تا حد مرگ مجروح بوده ولی نجات پیدا کرده است.

این هشتمین پادشاه 42 ماه روی زمین حکومت خواهد کرد، یعنی سه سال و نیم، مؤمنین را تا  حد مرگ عذاب داده و کافران را به پیروزی خواهد رساند. سپس جنگ بزرگی بر پا خواهد شد و با ویران شدن فاحشۀ بزرگ یعنی بابل و تمام طرفدارانش یعنی اکثریت آدمیان انتقام خون قدیسین و شهدا گرفته خواهد شد، شیطان نیز به جهنم دره محکوم گشته و در آن جا هزار سال به زنجیر کشیده می شود، در این مدت مسیح و شهدایی که به زندگی بازگشته اند حکومت می کنند. در پایان هزار سال، شیطان از بند رها می شود و طی نبرد اشباح برای همیشه شکست می خورند. یک بار دیگر باقی ماندۀ مردگان به زندگی باز گشته و در بارگاه پروردگار حاضر می شوند(توجه داشته باشید که در برابر مسیح نیست که حاضر می شوند) و مؤمنین به آسمانی نوین و زمینی نوین و اورشلیمی نوین و به زندگی ابدی راه می یابند.

به همان اندازه که تمام ساختار متن با عناصر مشخصا یهودی متعلق به دوران ماقبل مسیحی سامان  گرفته است، در نتیجه بینش یهودی نیز کمابیش کاملا مشهود است. از زمانی که اوضاع قوم یهود رو به نابسامانی گذاشت و تحت سیطرۀ آشور و بابل و حتی سلوکیان در آمدند، یعنی از اشعیای نبی تا دانیال نبی، پیغام های رسولانه نیز برای روز موعود و نجات آغاز شد. در فصل 12، آیه های 1، 3 دانیال از فرود میکائیل، فرشتۀ نگهبان قوم یهود خبر می دهد که آنها را از فلاکت نجات خواهد داد، «بسیاری از مردگان به زندگی باز خواهند گشت»، و به نوعی از مکافات آخرین می گوید، « و آنانی که در ایمان پایدار ماندند و شمار بسیاری که به عدالت سپرده شدند همچون ستارگان خواهند درخشید، برای همیشه و تا ابد». نزد مسیحیان تنها روی فوریت حکومت مسیح و بازگشت شهیدان به زندگی تأکید می شود.

تعبیر این پیغام رسولانه را ما مدیون منتقدین آلمانی و خصوصا اوالد(54)، لاک (55) و فردیناند بناری (56) هستیم، و بیشتر از این جهت که آن را در ارتباط با حوادث تاریخی زمان توضیح می دهند.

نقد آلمانی با تکیه به پژوهش های ارنست رنان در حوزه های دیگری خارج از حوزه های مذهبی نفوذ می کند. فاحشۀ بزرگ، بابل، همانطور که دیدیم به مفهوم شهری با هفت تپه است. دربارۀ جانوری که این شهر – فاحشۀ بزرگ روی آن جلوس کرده است، در فصل 17 آیه 9 آمده است که : «هفت سر به مفهوم هفت کوه است. در عین حال به مفهوم هفت پادشاه نیز هست، که پنج نفر از آنها افتاده و یا مرده اند، یکی از آنها هست و یکی دیگر هست که هنوز نیامده، و وقتی که آمد باید کمی بماند. و جانوری که دیگر نیست، پادشاه هشتم است، او از هفت پادشاه می آید ولی در نابودی خود می کوشد.»

در نتیجه، جانور به مفهوم سیطرۀ جهانی رم و هفت امپراتور را بازنمایی می کند که یکی از آنها تا پای مرگ مجروح شده و دیگر حکومت نمی کند ولی نجات می یابد، و خواهد آمد تا به سیطرۀ گناه و شورش علیه خدا تداوم ببخشد. «و جنگیدن با قدیسین و پیروز بر آنها به او واگذار شده بود. حکمفرمایی بر تمام قبایل، زبان ها و ملت نیز به او عرضه شده بود به طوری که تمام آنانی که ساکن زمین بودند او را می پرستیدند و نام آنها در کتاب گوسپند نوشته نشده است»...«این جانور به گونه ای بود که همه، کوچک و بزرگ، ثروتمند و فقیر، آزاد و برده، نشان و نام و یا شمارۀ نام او را بر خود داشتند. آن که واجد عقل و خرد است، شمارۀ جانور را حساب کند، زیرا شمارۀ آدمیان است، و شمارۀ او ششصد و شصت و شش است.» (فصل 13، 7، 118)

در این جا توجه داشته باشیم که خشونت یاد شده جزء تمهیداتی است که امپراتوری رم علیه مسیحیان به کار می برد...که ظاهرا یکی از اختراعات شیطان است...این موضوع را رها می کنیم و می پردازیم به این پرسش که کدام یک از امپراتوران رم است که به چنین شکلی مجروح شده و هشتمین پادشاه از مجموعۀ هفت پادشاه کیست که به جنگ علیه مسیح ارتکاب می کند.

پس از اگوست ،  تیبر(57)، کالیگولا(58)، کلود (59)، نرون (60)، گابلا (61). پنج امپراتور از بین رفته اند، یعنی نرون به سال 68 میلادی می میرد و گابلا بین 9 ژوئن 68 میلادی تا 15 ژانویه 69 میلادی فرمانروایی می کند. ولی به محض این که بر اریکۀ امپراتوری تکیه می زند، لژیون های راین به رهبری ویتلیوس (62) قیام می کنند و در عین حال در دیگر مناطق امپراتوری سرداران دیگری برای قیام مسلحانه آماده می شوند. در خود رم نیز فرماندهان نظامی قیام می کنند و گابلا را به قتل رسانده و اوتون (63)  را بر می گزینند.

از این حوادث نتیجه می گیریم که شهودات یوحنا (آپوکالیپس) در عصر گابلا و تقریبا در اواخر حکومت او نوشته شده است، و یا حداکثر در طول سه ماه امپراتوری اوتون (تا 15 آوریل 69)، هفتمین امپراتور. ولی هشتمین کیست که نبوده و خواهد آمد؟ پاسخ به این پرسش را عدد 666 به ما می گوید.           

بین اقوام سامی،...کلدانی ها و یهودی ها...در این دوران، نوعی هنر جادوگری باب روز بوده که پایه و اساس آن را معنای مضاعف حروف تشکیل می دهد. تقریبا از 300 سال پیش از میلاد حروف عبری در عین حال به عنوان عدد نیز به کار می رفته است :

A=4, b=2, c= 3, d=4

و غیره. بر این اساس پیشگویان کابالیست مجموع اعداد حروف یک نام را با هم جمع می بستند، و به کمک حاصل جمع، از طریق تشکل کلمات یا ترکیب کلمات معادل با حاصل جمع، آیندۀ صاحب آن نام را پیشگویی می کردند. به همین ترتیب، کلمات به زبان اعداد نیز بیان می شدند. این هنر را به زبان یونانی هندسه می نامیدند، کلدانی ها نیز آن را به حرفه تبدیل کرده بودند و تاسیت (تاکیتوس) که به عنوان ریاضی دان شهرت داشت از رم بیرون رانده شده بود.

مشخصا از طریق همین ریاضیات بوده است که عدد 666 به وجود می آید. پشت این عدد نام یکی از پنج امپراتور رم نهفته است. بر این اساس ایرنه (64) در قرن دوم، علاوه بر عدد 666، عدد 616 را نیز می شناخته است که به زمانی باز می گردد که معمای اعداد هنوز شناخته شده بودند. اگر راه حل پاسخ این دو عدد را نشان دهد، آزمون موفقی خواهد بود.

فردیناند بناری این راه حل را یافته است. 666 نام نرون است. عدد بر اساس نام نرون کسار(65) (کسار = سزار) در نوشتار عبری می باشد. فردیناند بناری همان طور که در تالمود و نوشته های پالمیری (شهر باستانی در سوریه) مشاهده می کند، به زبان یونانی نرون کسار(66)، نرون امپراتور روی پول رسمی مناطق شرقی امپراتوری حک شده بود، و به این ترتیب

n (nun) = 50, r (resch) = 200, v (vav) pour 0 = 6, n (nun) = 50, R (Raph) = 100,

 s (samech) = 60, et r (resch) = 200,

و حاصل جمع برابر است با 666.

بر این اساس اگر نام نرون امپراتور یا نرون سزار(67) را در شکل لاتین در نظر گیریم، دومین [ن] در نام نرون حذف می شود یعنی به شکل نرو امپراتور نوشته می شود، در نتیجه50 -666= 616 که ایرنه کشیش قرن دوم مطرح می کند.

در واقع امپراتوری رم در عصر گابلا در هرج و مرج به سر می برد. خود گابلا نیز که فرماندهی لژیون های رمی در اسپانیا و گل را به عهده داشت برای سرنگون کردن نرون به رم لشکر کشید، نرون گریخت و سپس به دست فردی آزاد کشته شد. و نه تنها فرماندهان در رم، بلکه در مناطق دیگر علیه گابلا طرح ریزی می کردند و از هر گوشه و کنار امپراتوری سرداران در حال آماده کردن لژیون های خود بودند تا به پایتخت لشکر کشی کنند. تمام امپراتوری در جنگ داخلی به سر می برد و سقوط آن نزدیک به نظر می رسید.

علاوه بر این شایعه شده بود که نرون نمرده، بلکه مجروح گشته و به پارت ها پناهنده شده است و با نیروی نظامی  از رود فرات عبور کرده و برای بر پا داشتن حکومتی دهشتناک دوباره خواهد آمد.

آکایی در شمال غربی یونان و آسیا از این جریانات متأثر بودند. یعنی دقیقا در همان زمانی که شهودات آخر زمانی یوحنا در دست تحریر بود، یک نرون دروغین در جزیرۀ سیتنوس در دریای اژه در نزدیکی پاتموس و آسیای صغیر دست به شورش می زند تا این که در دوران امپراتوری اتون کشته می شود.

جای شگفتی نیست که چنین شایعاتی بین مسیحیانی که طعمۀ آزار و اذیت نرون بودند، پراکنده شده و او را به عنوان ضد مسیح و منقرض کنندۀ مذهب نوین تعبیر کنند و در عین حال چنین تهدیدی را به عنوان مقدمه ای برای بازگشت مسیح و نبرد پیروزمندانه علیه نیروهای جهنمی و حکومت هزار سالۀ الهی تعبیر نمایند و به همین علت و اعتقاد به بازگشت قطعی مسیح، با آغوش باز به پیشباز مرگ می رفتند.

ادبیات مسیحی در طول دو قرن اوّل به اندازۀ کافی شواهدی را نشان می دهد که رمز عدد 666 برای بسیاری آشکار بوده است.

ایرنه کشیش قرن دومی او را ندیده بوده ولی مثل خیلی های دیگر تا پایان قرن سوم می دانسته است که جانوری که در شهودات آخر زمانی ظاهر می گردد همان نرونی است که بازخواهد آمد. با از بین رفتن آخرین آثار و نشانه ها، شهودات آخر زمانی به تعابیر تخیلی پیشگویان ارتدکس سپرده می شود. خود من نیز افراد سالمندی را می شناسم که بر اساس محاسبات یوهات آلبرشت بنگل (69) در سال 1836 منتظر آخر زمان بودند.

به این ترتیب پیشگویی کاملا مطابق با آن چه نوشته شده بود به وقوع پیوست،  ولی تنها با این تفاوت که قضاوت آخرین دامن گناه کاران را نگرفت بلکه مفسرین و مبلغین شهودات آخر زمان را به محاکمه کشید. زیرا در همین سال 1836 بود که فردیناند بناری کلید حل معمای عدد 666 را کشف کرد و به تمام محاسبات پیشگویانه و این هندسۀ نوین (به یونانی : ژئومتریاک) پایان داد.

سرزمین الهی که برای وفاداران تعیین شده است، یوحنا تنها با نگاهی از بیرون به ترسیم آن می پردازد. بر اساس مفاهیم عصر او، اورشلیم نوین بر اساس طرح بسیار عظیمی ساخته شده : با 1200 ایالت و محیطی معادل 2227 کیلومتر یعنی معادل نصف ایالات متحدۀ آمریکا که با طلا و سنگ های گرانبها بنا شده است. در این جا خدا بین مؤمنین به سر می برد و به جای خورشید با نور خود بر آنها می تابد، مرگ، عزاداری، گریه و فریاد، کار وجود ندارد، رودی از آب زلال از شهر عبور می کند و در حاشیۀ آن درخت زندگی کاشته می شود که دوازده میوۀ مختلف دارد و هر ماه بار می دهد و برگهای آن برای سلامت مؤمنین مفید است (به شکل چای طبی، بر اساس نظریات ارنست رنان در کتاب ضد مسیح صفحۀ 452). در این جا قدیسین قرنهای متمادی زندگی می کنند.

تا جایی که ما می دانیم به این شکل بود که مسیحیت در زادگاه خودش در آسیای صغیر در اطراف سال 68 میلادی به وجود آمد. هیچ نشانی از تثلیث نیست...بر عکس، یهوو (به فتح واو)، از دیر باز نزد یهودیان، یگانه و نامرئی بوده است. خدایی که به عنوان خدای ملّی قوم یهود معرفی می شود، نخستین خدای آسمان و زمین بوده و مدعی فرمانروایی بر تمام مردمان جهان می باشد که به آنانی که ایمان آوردند نوید مرحمت و به آنانی که از فرمان او سرپیچی کردند قول مجازات بی رحمانه می دهد. بر همین اساس در آخر زمان این خدا هست که آدمیان را قضاوت می کند و نه به شکلی که بعدا در انجیل عهد جدید و نامه های رسولان به مسیح نسبت داده شده است. بر اساس دکترین ایرانی که یهودیت در حال زوال با آن آشنایی داشته است، مسیح گوسپندی که از جانب خدا تا ابد فرستاده شده است، و به همین ترتیب «هفت روح الهی»، اگر چه در سطح نازل تری قرار دارند و وجودشان را مدیون قطعه ای در اشعیای نبی (فصل 11 آیۀ 2 ) هستند که به درستی تعبیر نشده است. نه خدا هستند و نه معادل خدا. گوسپند به خواست خودش خود را قربانی می کند تا مرحمی باشد برای گناهان تمام جهان و به دلیل همین عمل عالی و بزرگمنشانه است که به مقام آسمانی نائل می گردد، در تمام کتاب از این شهادت به عنوان عملی داوطلبانه و خارق العاده یاد می شود و نه به عنوان عملی ضروری برای وجود خود او. البته تمام بارگاه آسمانی خالی از فرشتۀ قدیس نیست. برای این که مذهبی تشکل پیدا کند، یکتا پرستی از تاریخ اوستا، در عصر خود مجبور بود که به بت پرستی و چند خدایی امتیازاتی را واگذار کند. نزد یهودیان پذیرش خدایان به شکل بازمانده ای تاریخی تداوم یافت و این روند که از روی الگوی بارگاه آسمانی نزد ایرانیان شکل گرفته بود، پس از تبعید، به شکل کارآمدتری مذهب را با تخیلات مردمی آمیخت.

مسیحیت نیز حتی پس از جانشین ساختن خدای تثلیثی و اسرار آمیز به جای خدای یگانه و خدشه ناپذیر یهودیان، سنت قدیمی خدایان کهن را در بین توده های مردم از طریق سنت بزرگداشت قدیسین تداوم بخشید. بر اساس نظریات فالمرایر( 69) در کتاب « تاریخ مجمع الجزایر موره، فصل ا صفحۀ 227» مراسم مرتبط به ژوپیتر در برخی مناطق یونان قدیم (پلوپونز، ماینا، آرکادی) تنها در قرن نهم به خاموشی گرایید. به همین ترتیب تنها در عصر بورژوازی مدرن و پروتستانتیسم است که تمام ساکنین قدیمی بارگاه الهی نظیر فرشتگان و قدیسین را حذف می کنند و یکتا پرستی تثلیثی را به جد می گیرند.

شهودات آخر زمانی یوحنا از گناه اولیه و عدالت از طریق ایمان چیز بیشتری نمی گوید. ایمان نخستین جماعات اولیه با خویی منازعه جویانه و مسرور با تمام کلیساهایی پیروزمند آینده متفاوت است. در کنار گوسپند قربانی به عنوان مرحمی بر تمام گناهان بشریت، بازگشت مسیح و حکومت هزار سالۀ او،  تبلیغات فعال، مبارزۀ دائمی علیه دشمن بیرونی و درونی، و اعتراف غرور آمیز به اعتقادات خدشه ناپذیر در برابر قضات بت پرست، تحمل شهادت بی باکانه در اعتقاد راسخ و اطمینان کامل به پیروزی، اصل و اساس محتوای شهودات یوحنا را تشکیل می دهد.

همانطور که دیدیم، یوحنای نویسنده تردیدی ندارد که یهودی است. در نتیجه، در تمام کتاب هیچ اشاره ای به غسل تعمید دیده نمی شود، و شواهد خاصی وجود دارد که آن را به دومین دوران مسیحیت نسبت می دهد. 144000 یهودی با ایمان غسل تعمید ندیده اند. دربارۀ قدیسینی که در آسمان هستند می گوید ک « آنهایی هستند که لباس بلندشان را در خون گوسپند شسته اند»، و تا این جا هیچ حرفی از غسل تعمید نیست.

دو رسولی که پیش از ظهور ضد مسیح می آیند (فصل 11) غسل تعمید نمی دهند و در فصل 19 آیۀ 10 حضور مسیح نیز غسل تعمید نیست بلکه روح رسولانه است. در تمام این موارد کاملا طبیعی می بود که از غسل تعمید گفته شود. در نتیجه تقریبا با اطمینان می توانیم نتیجه بگیریم که نویسنده از غسل تعمید چیزی نمی دانسته، و این قاعده  زمانی به سنت مسیحی تبدیل شده است که آنها کاملا از یهودیان جدا شده بودند. نویسنده در عین حال از دومین شعائر هفتگانۀ مسیح بی اطلاع بوده، یعنی بخشی را که به بزرگداشت شهادت مسیح مربوط می شود نمی دانسته است. اگر در متن لوتر(70) مسیح به آنهایی که ایمانشان را حفظ کرده اند قول می دهد که نزد آنان رفته و با آنها عشای ربانی را به جا بیاورد، چنین موردی تنها یک ظاهر مغلطه آمیز است. در زبان یونانی (71) می خوانیم «من با او سوپ صرف می کنم»، و این کلمه به درستی در انجیل های انگلیسی و فرانسوی به کار برده شده است(72). البته در این جا مسئله با شام آخر ارتباطی ندارد.

کتاب مورد بحث ما در این جا با تاریخ کاملا مشخص آن، بی هیچ شک و تردیدی قدیمی ترین بخش ادبیات تمام مسیحیت است. هیچ یک از نوشته های انجیل به این اندازۀ بی بند و بار نوشته نشده  و این همه از زبان عبری و ساختارهای ناممکن و اشتباهات دستوری انباشته نشده است.

تنها الهی شناسان حرفه ای یا تاریخ شناسان جانبدار هستند که انجیل و اعمال رسولان را اقتباس مابعدی نوشته های مابعدی نمی دانند که امروز از بین رفته اند و قشر ناچیز تاریخی آن نیز زیر  افسانه سرایی ها پنهان شده و سه یا چهار نامۀ رسولان که هنوز توسط مکتب توبینگو اصلیت آن باز شناسی شده است، پس از بررسی های عمیق برونو بائر، نتیجه گرفته می شود که تنها حاوی نوشته های دوران بعدی و یا در بهترین حالت، باز نویسی های نویسنده های گم نام بعدی با آرایش و اضافات و درج مطالب جدید بوده است.

برای ما اهمیت خاصی دارد که در کتاب آسمانی مان  که دوران تحریر آن با اختلاف نظر یک ماهه تشخیص داده شده است، کتابی در اختیار داشته باشیم که مسیحیت را در مقدماتی ترین شکل آن نشان دهد، یعنی به شکل مذهبی رسمی در قرن چهارم، که تمام اصول خدشه ناپذیر و اسطورهایش تکمیل شده است، تقریبا در همان وضعیتی قرار دارد که اسطوره های متزلزل ژرمنی نزد تاسیت (تاکیتوس) در رابطه با اسطوره های ادا(73)، که کاملا تحت تأثیر مسیحیت تداوم یافت. آغاز مذهب جهانشمول در این جاست، ولی در خود هزاران امکان تأویل و تعبیر باقی می گذارد که منشأ ایجاد فرقه های متعدد بعدی است.

اگر این قدیمی ترین بخش مسیحیت برای ما اهمیت خاصی دارد، به این علت است که دارای همان نقشی است که یهودیت تحت تأثیر اسکندریه برای مسیحیت داشت.

مابقی همه عناصر و اضافات غربی و یونانی-رمی هستند. می بایستی میانجیگری مذهب یکتا پرست یهودی می بود تا به یکتا پرستی عالمانۀ فلسفۀ رایج یونانی شکلی می بخشید که مورد قبول توده ها واقع گردد. از زمانی که این میانجیگری انجام گرفت، نمی توانست به مذهبی جهانشمول تبدیل گردد مگر این که  در جهان یونانی-رمی غوطه ور شود و گسترش یافته و در آن یعنی در نظام فکری که حوزه یونانی-رمی به آن دست یافته بود مستحیل گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقی ها

53) Hénoch 

54) Ewald

55) Lücke

56) Ferdinand Bebary

57) Tibère

58) Caligula

59) Claude

60) Néron

61) Gabla

62) Vitelius            

63) Othon

64) Irénée

 کشیش، پدر کلیسایی قرن دوم

65) Néron Kesar

66) Nerôn Kaisar

67) Nero Caesar

68) Cythnos (la Thermia moderne)           

69) Fallmerayer

70) Luther

71)  deipnéso

72) در برخی سایت های مسیحیان ایران، مشاهده کرده ام که «مسیح با آنها هم سفره می شود»

73) Edda

 

پایان نوشت مترجم

 

ترجمۀ این متن سرانجام به پایان رسید. این متن یکی از مشکلترین متن هایی است که من از فرانسه به فارسی ترجمه کرده ام و علت این است که علاوه بر موارد تاریخی و مذهبی که در حوزۀ تخصصی من نیست، ترجمۀ فرانسه ابهامات متعددی بر سر راه من گذاشت که بارزترین آن  جملۀ زیر می باشد :

 

«ولی  به ذهن نویسنده خطور نمی کند که فرقه های مختلف را از یک دیگر تفکیک کند، دو فرقه برای شهر افسس نام می برد (رسول دروغین . نیکلائیت ها) و دو فرقۀ دیگر برای پرگامون (بالامیت ها و نیکلائیت ها)  عناصر مشترکی را نشان می دهند و به شاخۀ فرقه ای که امروز به نام طرفداران پل می شناسیم تعلق داشته اند.»

و برای من مشخص نیست که آیا منظور این است که تمام این فرقه ها جزء شاخۀ پل مقدس هستند و یا این که موضوع بر سر فرقه های مختلف است. جملۀ فرانسوی واقعا جملۀ بسیار مشکلی است، آنهایی که به زبان فرانسه آشنایی دارند می توانید آزمایش کنند.

تمام پاورقی ها متعلق به من است. در مورد  بخشی از متن فرانسه نیز که حدود یک پاراگراف می شود باید بگویم که، به دلیل مراجع متعدد تاریخی و حاشیه ای بودن موضوع نسبت به موضوع مرکزی و ابهامات کلی آن، به جهت اجتناب از اشتباهات احتمالی، از ترجمۀ آن قطع نظر کردم. با این وجود در کل از کار انجام شده کمابیش راضی هستم و امیدوارم مورد استفادۀ فارسی زبانان قرار گیرد.

هدف من در کل ترجمۀ آن بخش از ادبیات کلاسیک مارکسیستی است که پیش از این ترجمه نشده و  تا این جا و تا جایی که در توانم بوده این طرح را به پیش برده ام. 


با تشکر از خوانش همگی

حمید محوی

 

+ نوشته شده در Wed 11 Aug 2010ساعت 4:53 توسط حمید محوی |

II

نقد انجیل در آلمان، که تا امروز تنها منبع علمی ما در عرصۀ تاریخ مسیحیت نخستین می باشد، در مجموع دو تمایل مضاعف را دنبال کرده است. مکتب توبینگ (20) نمایندۀ یکی از این تمایلات است که در عام ترین مفاهیم آن د.ف.استروس (21) را نیز می توانیم از پیروان آن بدانیم.

این مکتب در بررسی نقادانه اش خیلی از آن چه در مکاتب خدا شناسی رایج است فراتر رفته و بر این باور است که چهار انجیل موجود، نوشته های شاهدین عینی نبوده بلکه حاصل باز نویسی های مابعدی از نوشته هایی است که از بین رفته، و تنها چهار بخش از نوشته های پل مقدس می باشد که با اصل آن مطابقت دارد.

مکتب توبینگ روایات تاریخی و تمام معجزات و تناقضات را حذف کرده و غیر قابل قبول اعلام می کند و از آن چه باقی می ماند سعی می کند هر آن چه را که قابل قبول به نظر می رسد حفظ کند، و همین شیوۀ تحقیق مبین وجه مشخصۀ این مکتب خدا شناسی است. با پیروی از همین مکتب و به کار بستن همین روش در تحقیقاتش بود که ارنست رنان (22) موارد بسیار زیادی را کشف کرد.

علاوه بر این او می خواهد  شماری از روایات  انجیل عهد جدید را که قویا قابل تردید هستند و شماری از روایات شهیدان را به عنوان اصل معرفی می کند.  در هر صورت هر یک از مواردی را که مکتب توبینگ به عنوان تحریف یا واقعه ای که با تاریخ نسبتی نداشته مردود دانسته ، از دیدگاه علمی نیز قاطعانه مردود اعلام شده است.

تمایل بعدی تنها منحصر است به برونو بائر(23). اهمیت بزرگ او به دلیل بررسی قاطعانۀ انجیل و نوشته های حواریون، و تفکیک عناصر یهودی و یونان- اسکندری  و به همچنین عناصر یونانی و یونانی-رمی است که راه را برای جهان شمول ساختن مسیحیت هموار ساخت. تاریخ مسیحیت کاملا از یهودیت منشأ می گیرد، و داستان حرکت آنها از فلسطین برای فتح جهان با تکیه به جزم اندیشی ها و اخلاقیاتشان که متوقف به خطوط کلی است، از دیدگاه برونو بائر ناممکن است. از این پس، بر اساس پژوهش های برونو بائر، چنین داستانی تنها در دانشکده های خدا شناسی می تواند به عبث ادامه پیدا کند و با روحیۀ افرادی  هم گام باشد که به هر قیمتی شده و حتی به بهای ندیده انگاشتن ضروریات علمی، می خواهند برای حفظ اعتقادات مذهبی میان توده ها اولویت قائل شوند.

در تشکل مسیحیت، به عنوان مذهب رسمی به شکلی که توسط کنستانتین(24) تحقق یافت، و مکتب فیلون اسکندریه ای (25) و البته فلسفۀ عامی یونانی-رمی، افلاطونی و به طور مشخص« استوئیک» (26) نیز هر کدام تأثیر قابل ملاحظۀ خود را در این رابطه بر جا گذاشتند. این موضوع  دور از طرح جزئیات است، ولی تحقیقات برونو بائر به شکل بارزی نشان داده و اساس پنداره ای را پایه ریزی کرده است که مبنی بر آن : مسیحیت از بیرون، یعنی از یهودیه (جنوب سرزمین اسرائیل) بر نیامده و به جهان یونان و رمی نفوذ نکرده است، بلکه دست کم در شکلی که به عنوان مذهب جهان شمول تحول یافت، محصول خاص همین منطقه بوده است. طبیعتا در این بررسی، همان طور که غالبا برای تمام آنهایی که علیه پیش داوری های ریشه دار مبارزه می کنند پیش می آید، برونو بائر نیز از هدفی که دنبال می کند فراتر رفت.

به نیّت این که تأثیرات فیلون(25) و به ویژه سنک (27)(به کسر س و ن) را روی مسیحیتی که تازه تولد یافته بود نشان دهد، و از دیدگاه ادبی نشان دهد که نویسندگان انجیل عهد جدید دزدان ادبی چنین فلاسفه ای بودند، به ناچار می بایستی به منصۀ ظهور رسیدن  مذهب جدید را نیم قرن به تأخیر می انداخت و نوشته های متناقض تاریخ نویسان رمی را مردود اعلام می کرد و علاوه بر این در خصوص تاریخ رایج آزادی های زیادی به خود می داد. از دیدگاه برونو بائر، مسیحیت به شکلی که می شناسیم، در عصر امپراتورهای فلاوین(28) به منصۀ ظهور رسید، ادبیات و کتاب انجیل عهد جدید نیز به عهد هادریانوس (29)، آنتونن (30) و مارک-اورل(31) باز می گردد.

به این ترتیب نزد برونو بائر تمام بخش تاریخی که در روایات انجیل عهد جدید به خود  مسیح و حواریون مرتبط می شود، قابل اعتبار نیست. او چنین روایاتی را افسانه پردازی تعبیر کرده و آنها را  در مراحل گسترش درونی و منازعات روحی مجامع اولیه به اشخاص کمابیش تخیلی نسبت می دهد. از دیدگاه برونو بائر، نه گالیله (منطقۀ شمال اسرائیل) و نه اورشلیم، بلکه اسکندریه و رم محل زایش مذهب جدید است.

در نتیجه، اگر مکتب توبینگ بر بخشی از تاریخ و ادبیات انجیل عهد جدید مهر تأیید زده است، حداکثری را به ما عرضه داشته که در عصر حاضر، علم  می تواند آن را به عنوان موضوعی قابل بحث بازشناسی کند، در صورتی که برونو بائر حداکثری را مطرح کرده است که علم می تواند نسبت به آن موضع انتقادی اتخاذ کند.

حقیقت بین این دو بینش واقع شده است. با این وجود باز شناسی حقیقت با امکانات امروزی مشکل برانگیز به نظر می رسد، و بی شک کشفیات جدید در رم و شرق و به خصوص در مصر خیلی گویا تر از هر بررسی نقادانه خواهد بود.

در انجیل عهد جدید تنها یک کتاب  وجود دارد که با اختلاف چند ماه می توان تاریخ نگارش آن را مشخص نمود، که بین ژوئن 67 و ژانویه یا آوریل 68 نوشته شده است، در نتیجه، کتابی است که به نخستین دوران مسیحیت تعلق دارد و مفاهیم را با خلوص نیّت و در ساده ترین اشکال و در زبانی بیان می کند که خاص همان جامعۀ اولیۀ مسیحیت است. بی شک این کتاب بهتر از هر کتاب دیگری که خیلی بعد نوشته شده، می تواند چگونگی واقعیت  مسیحیت اولیه را بازنمایی کند. این کتاب مکاشفات یوحنا (رویدادهای آخر زمانی یوحنا) است، علاوه بر این همین کتابی که ظاهرا مبهم ترین کتاب انجیل قلمداد می شود، امروز به علت بررسی های آلمانی، به روشن ترین و قابل درک ترین بخش انجیل تبدیل شده است، و در این  جا می خواهم پیرامون همین موضوع به طرح مطالبی چند بپردازم.

تنها کافی است  نگاهی به این کتاب بیاندازیم تا حالت هیجان آمیز نویسنده و محیط اطراف او را احساس کنیم. مکاشفات یوحنا ای که ما در اختیار داریم تنها نمونۀ نوعی عصر خود نیست، بلکه از سال 164 پیش از میلاد یعنی تاریخ نخستین کتاب از این نوع که به نام دانیل (دانیال) (در کتاب عهد قدیم) می شناسیم، تا حدود 250 پس از میلاد، تاریخ تقریبی کارمن(32) اثر کمودین(33)، ارنست رنان بیش از 15 روایت کلاسیک از رویدادهای آخر زمانی (آپوکالیپس) نام می برد که از تاریخ گذشته بر جا مانده است، البته بی آن که از اقتباس های بعدی یاد کنیم. ( من از ارنست رنان نقل قول آوردم زیرا کتاب او خارج از دایرۀ پژوهشگران حرفه ای بیش از همه شناخته شده است.)

زمانی بود که در رم و یونان و بیشتر از همه در آسیای صغیر، در سوریه و مصر، مخلوط متنوعی از خرافات بسیار ساده لوحانه از تمام مناطق بی هیچ مانعی رواج داشت و با زاهدان ریایی و شارلاتانیسم محلی تکمیل می شد، معجزه گری، شهودات، پیشگویی، کیمیاگری، کابالا و دیگر جادوگری های علوم غیبی از اهمیت درجه اوّلی برخوردار بودند. این فضایی بود که مسیحیت اولیه در بطن آن تولد یافت، و چنین محیطی متعلق به طبقه ای از مردم بود که بیش از همه برای دریافت چنین باورها و تخیلات فرا طبیعی آمادگی داشتند. عالمان غیبی مسیحیت در مصر به همان شکلی که پاپیروس های نگهداری شده در لیدن (شهر دانشگاهی جنوب هلند) نشان می دهند، در دومین قرن میلادی قویا به کیمیاگری پرداخته و مفاهیم آن را وارد دکترین خود ساختند. بر اساس نوشته های  تاسیت (34)  ریاضی دانان کلده ای و یهودی دو بار در عهد کلود (35) و ویتلیوس (36) به دلیل جادوگری از رم رانده شدند، که هیچ هنری به جز هنر هندسه  نداشتند یعنی همانی که در بطن شهودات یوحنا نیز مشاهده می کنیم. علاوه بر این تمام شاهدان آخر زمانی حق گول زدن خواننده ها را برای خود مجاز می دانستند. به طور کلی، این نوع شهودات آخر زمانی، عموما  توسط فرد دیگری نوشته شده، یعنی نوشتۀ خود نویسندۀ اصلی نیست، حتی بین مدرن ترین ها، به عنوان مثال کتاب دانیال، کتاب هنوش(37)، شهودات آخر زمانی اسدراس(38)، باروش (39)، یهودا(40) و غیره، کتاب های سیبیلین(41)، بلکه در این کتاب ها واقعا پیشگویی در کار نبوده و در حد وقایعی نوشته شده  که مدتها پیش به وقوع پیوسته و برای  نویسنده کاملا شناخته شده بوده است.

به این ترتیب به سال 164 پیش از میلاد، کمی پیش از مرگ آنتیوخوس چهارم (42)، نویسندۀ کتاب دانیل (در بخش عهد قدیم کتاب مقدس) از زبان دانیل، که گویی در زمان حیاتش، در عهد بخت النصر( نابوکودونوزور پادشاه بابل 1137 پیش از میلاد)، چنین نوشته باشد، ظهور و سقوط ایران و مقدونیه و آغاز امپراتوری رم را پیشگویی می کند (یعنی گویی که دانیل پیشگویی می کند)، این پیشگویی ساختگی را به هدف آماده کردن ذهن خوانندگان برای پذیرش نبوغ پیغمبرانه و  پیشگویی نهایی مطرح کرده اند، برای این که بگویند که قوم اسرائیل سرانجام بر سختی ها چیره خواهند شد و پیروزی نهایی از آن آنان است.

بر این اساس  اگر شهودات یوحنا واقعا نوشتۀ خود او بود، در ادبیات نوع آخر زمانی تنها استثناء به حساب می آمد. یو حنایی که خودش را به عنوان نویسنده معرفی می کند، در هر صورت بین مسیحیان آسیای صغیر فرد خیلی معتبر و قابل احترامی بوده و لحن نامه های او به هفت انجمن، این موضوع را تأیید می کند. در نتیجه ممکن است که نویسنده خود یوحنا باشد که البته از دیدگاه تاریخی وجود او کاملا روشن نیست ولی با این حال مقرون به حقیقت است. ولی اگر او واقعا نویسندۀ شهودات آخر زمانی باشد، در این صورت خیلی بهتر نظریۀ ما را تأیید می کند. به این معنا که چنین کتابی معرف مسیحیت واقعی و اولیه است. با این وجود ثابت شده است که «شهودات یوحنا» به شیوۀ سه  نامۀ دیگری که به یوحنا نسبت می دهند نوشته نشده است.

شهودات آخر زمان عبارت است از تعدادی صحنۀ الهام آمیز. در نخستین شهودات، مسیح در لباس کشیش بزرگی ظاهر می شود و بین هفت شمع دانی طلا که نماد هفت انجمن مسیحی آسیایی است قدم می زند و نامه هایی را به یوحنا  و به نیّت هفت فرشتۀ این گروه های مسیحی دیکته می گوید. از همان آغاز شکافی بین این مسیحیت و مسیحیتی که به عنوان مذهب جهان شمول توسط کنستانتین از طریق شورای کلیسا (شورای نیقیه) تعیین شده بود ایجاد گردید. تثلیث(پسر، پدر، روح القدس) نه تنها بازشناسی نشده است، بلکه ناممکن به نظر می رسد. در اشعیا(کتاب اشعیا در کتاب عهد قدیم) سورۀ 11 آیۀ 2، به جای روح القدس یگانه و مابعدی، ما با هفت روح آسمانی به شکلی که کشیش های یهودی تفسیر کرده اند مواجه می شویم. مسیح پسر خدا، اولین و آخرین، آلفا و امگا، بوده ولی به هیچ عنوان خدا یا معادل با خدا نیست، او « اصل و اساس آفرینش پروردگار است» در نتیجه او از خدا برآمده و در تمام اعصار وجود دارد، ولی همانند هفت روحی که در بالا اشاره کردیم تحت ارادۀ خدا  قرار دارد. در فصل 15 شمارۀ 3 (در کتاب شهودات یوحنا)، «شهدا در آسمان سرود موسی خدمتگذار خدا و سرود گوسپند را می خوانند. برای بزرگداشت خدا. مسیح در اورشلیم به صلیب کشیده شد (فصل 11 شمارۀ 8)، ولی به زندگی بازگشت (فصل 1، شمارۀ 5 و 8) او گوسفندی است که با خون خود گناهان جهان و مؤمنین تمام مردمان و تمام زبان های جهان را نزد خداوند بازخرید کرد.»

و این همان مفهوم بنیادی ای است که به مسیحیت اجازه داد تا به عنوان مذهبی جهان شمول گسترش یابد. مفهومی که حاکی از خشم خدایان علیه عمل گناه آمیز انسان بوده و با اعطای قربانی آمرزیده می شود، در تمام مذاهب سامی و اروپایی به یکسان وجود داشته و همین عنصر مشترک در نخستین مفهوم بنیادی و انقلابی مسیحیت (که از مکتب فیلون (25) به عاریت گرفته شده) مشاهده می شود، یعنی شهادت طلبی یک میانجیگر برای آمرزیدن تمام گناهان تمام بشریت در تمام قرون و اعصار برای مؤمنین وفادار. به این تربیت ضرورت هر گونه قربانی در آینده ملغا گردید و در عین حال به حذف شماری از رسوم مذهبی انجامید. در نتیجه از بین بردن رسومی که تجارت با مردمان دیگر با اعتقادات متفاوت را مخدوش و یا ممنوع می ساخت یکی از شرایط ضروری برای مذهب جهان شمول بود. با این وجود، رسوم مرتبط به قربانی به اندازه ای در فرهنگ مردم ریشه دوانده بود که کاتولیسیسم  علاوه بر حفظ رسوم بت پرستی آن را در مراسم کلیسایی به شکل نمادینه منطبق ساخت. ولی بر عکس، در کتاب مقدس هیچ نشانی از گناه اولیه مشاهده نمی شود.

آن چه که وجه مشخصۀ این نامه های پیغمبرانه و به همین ترتیب تمام کتاب می باشد، در این نکته است که هرگز و در هیچ کجا به فکر نویسنده خطور نمی کند که خود و هم مسلکانش  را به شکل دیگری مگر به عنوان یهودی معرفی کند.

او متعصبین ازمیر(43) و فیلادلفی (44) را به باد انتقاد می گیرد : «آنها خود را یهودی می نامند ولی یهودی نیستند و به کنیسۀ ابلیس تعلق دارند» و به آنهایی که در پرگامون(45) بودند می گوید : «آنها از دکترین بالام(46) پی روی می کنند که فرزندان اسرائیل را سرزنش کرده و خوردن چیزهایی را که برای بت ها قربانی می کردند و زنا کردن را تشویق می کرد.»

در نتیجه در این جا ما با مسیحیان آگاه سر و کار نداریم، بلکه موضوع به افرادی مربوط می باشد که خود را یهودی معرفی می کنند، بی شک مرحلۀ تازه ای از گسترش یهودیان قدیمی  بوده و به همین علت نیز تنها مسیحیت حقیقی است. به همین علت، هنگام ظهور قدیسین در بارگاه پروردگار، نخست 144000 یهودی، 12000 از هر قبیله، و تنها بعدا خیل بی شمار بت پرستانی که به یهودیت نوین گرویده اند حضور پیدا می کنند. نویسنده در سال 69 میلادی تردیدی نداشته است که مرحلۀ کاملا نوینی از تحول مذهبی را نمایندگی می کند که متعاقبا به یکی از انقلابی ترین عناصر تاریخ روح و ذهنیت بشری تبدیل می شود.

به این ترتیب می بینیم  مسیحیتی که هنوز از موقعیت خود بی خبر و ناخودآگاه به نظر می رسد در این دوران هزاران کیلومتر از مذهب جهان شمول به دور بوده و به دلیل جزم اندیشی شورای نیقیه متوقف گردیده است. نه جزم اندیشی و نه اخلاقی که در آینده رشد می کند مشاهده نمی شود، ولی این احساس وجود دارد که علیه تمام جهان در حال مبارزه هستند و پیروز خواهند شد، یعنی مبارزه جویی سر سختانه و اطمینان به پیروزی که نزد مسیحیان امروز دیگر به هیچ عنوان مشاهده نمی شود و چنین تمایلاتی را تنها در قطب دیگر جامعه یعنی نزد سوسیالیست ها می توانیم  مشاهده کنیم.

مبارزۀ نوآوران مسیحیت اولیه و سوسیالیست در رویارویی علیه قدرت حاکم است که وجه اشتراک پیدا می کنند. این دو جنبش عظیم از رهبران و پیغمبران تشکیل نشده، اگر چه هیچ یک از وجود پیغمبران و رهبران کم نمی آورند، ولی پایه و اساس آنها را جنبش توده ای تشکیل می دهد. و هر جنبش توده ای در آغاز ضرورتا مغشوش و به هم ریخته است، و اغتشاش اولیه به این علت است که هر جریان فکری توده ای در آغاز در تضاد غوطه می خورد و فاقد صراحت و یک پارچگی است. و علاوه بر این علت به هم ریختگی ها مشخصا به نقشی باز می گردد که پیغمبران در آغاز بازی می کنند.

چنین اغتشاشی غالبا خود را در شکل ایجاد کثرت در گروه های مذهبی (سکت) نشان می دهد، و این گروه ها با همان سرسختی به مصاف یک دیگر می روند که با دشمنان مشترکشان در خارج از دوایر مسیحیت.

آغاز پیدایش مسیحیت با آغاز جنبش سوسیالیستی قابل تشبیه است زیرا هر چند برای آنهایی که با خلوص نیّت شعار اتحاد می دادند  ناگوار به نظر می رسید، ولی عملا اتحاد آنها ممکن نبود.

آیا به عنوان مثال انترناسیول براساس تفکری جزمی و یگانه تشکل یافت؟ به هیچ وجه. جریان های کمونیستی بر اساس سنت فرانسۀ پیش از 1848 با نظریات متفاوت شکل گرفته بودند، کمونیست های مکتب ویتلینگ، و گروه های دیگری که به جریان پرودن(47) که در فرانسه و بلژیک  اکثریت را تشکیل می دادند، بلانکیست ها (48)، حزب کارگر آلمان، و سرانجام آنارشیست های طرفدار باکونین که در مرحلۀ خاصی سردمدار شده بودند. البته این  جریان هایی که نام بردیم تنها معرف شاخه های اصلی هستند.

از تاریخ بنیانگذاری انترناسیونال، برای جدایی قطعی و عمومی  از آنارشیست ها و دستیابی به حداقل توافقات در مورد دیدگاه های اقتصادی در کلی ترین وجوه آن یک قرن به طول انجامید. چنین وضعیتی را باید در چشم انداز امکانات اطلاعاتی، راه آهن، تلگراف، شهرهای صنعتی بزرگ، روزنامه و گردهم آیی های توده ای سازمان یافته در نظر بگیریم. همین انشعابات و گروه های متعدد و همین گفتگوها و تلاش ها برای تشکیل اتحاد در جمع نخستین مسیحیان نیز وجود داشته است. پیش از این در بررسی این کتاب (شهودات یوحنا) که به قطع یقین قدیمی ترین کتاب مسیحیت است مشاهده کردیم، نویسنده  با همان سر سختی که علیه دنیای گناه کاران و کافران پرخاشگری می کند، به چنین انشعباتی نیز حمله می برد.

پیش از همه فرقۀ نیکلائیت های مستقر در افسس و در پرگامون هستند که خود را یهودی می دانند ولی به کنیسۀ شیطان  تعلق دارند که در ازمیر و فیلادلفی از دکترین پیغمبران دروغین همانند بالام در پرگامون و دکترین آنهایی که در افسس داعیۀ پیغمبری دارند پیروی می کنند. در شهودات یوحنا، به عنوان مثال، از پیروان پیغمبران دروغین به نام جزابل(50) یاد شده است. دربارۀ این فرقه ها مطلب مشخصی در اختیار نداریم، تنها می دانیم که جانشینان و پیروان بالام و جزابل گوشت قربانی حرام می خوردند و زنا می کردند.

این پنج فرقه را به عنوان مسیحیان طرفدار پل مقدس(51) معرفی کرده اند، و این طور به نظر می رسد که تمام این  فصول کتاب علیه پل، مبلغ مذهبی دروغین، بالام و نیکلا نوشته شده است. در این باره دلیل و برهان هایی که چندان  هم دارای اعتبار نیست در کتاب «پل مقدس» نوشتۀ ارنست رنان  که به تاریخ 1869 در پاریس منتشر شده، در صفحات 303، 305، 367 تا 370 مطرح گردیده است. تمام این تحلیل ها بر آن است که نامه های رسولان را از طریق « اعمال رسولان » (که یکی از فصول  انجیل عهد جدید است) و نامه هایی که نامه های پل نامیده می شود توضیح دهد، این نوشته ها در انتشار فعلی آن 60 سال بعد از انقلاب نوشته شده که مطالب مرتبط به انقلاب خیلی قابل تردید بوده و انباشته از تناقض گویی است.

ولی  به ذهن نویسنده خطور نمی کند که فرقه های مختلف را از یک دیگر تفکیک کند، دو فرقه برای شهر افسس نام می برد (رسول دروغین . نیکلائیت ها) و دو فرقۀ دیگر برای پرگامون (بالامیت ها و نیکلائیت ها)  عناصر مشترکی را نشان می دهند و به شاخۀ فرقه ای که امروز به نام طرفداران پل می شناسیم تعلق داشته اند.

در دو مورد از اشاراتی که به خصوصیات این فرقه ها مربوط می شود، اتهامات محدود است به مصرف گوشت قربانی (حرام) و زنا، یعنی دو موضوعی که بهانۀ دائمی منازعات یهودیان و یهودیان مسیحی با بت پرستانی بود که تازه به دین گرویده بودند.

گوشتی که از قربانگاه بت پرستان عرضه می شد نه تنها در جشن ها به مصرف می رسید یعنی در مراسمی که امتناع از خوردن آن می توانست بی نزاکتی تلقی شود و حتی خطرناک باشد، بلکه در بازار عمومی نیز به فروش می رسید و تشخیص آن از گوشت ذبح شده و حلال ممکن نبود.

زنا از دیدگاه یهودیان نه تنها به  تجارت جنسی اتلاق می شد بلکه ازدوج های خارج از دایرۀ قبیله و با غیر یهودیان و بت پرستان را نیز در بر می گرفت، این موضوع  در کتاب « اعمال رسولان» در انجیل عهد جدید مطرح گردیده است (فصل 15، شمارۀ 20 و 29).

ولی یوحنا نسبت به طرز تلقی تجارت جنسی نزد یهودیان ارتدکس  نگرش خاص به خودش را دارد. در فصل 15 شمارۀ 4 (شهودات) در مورد 144000 یهودی آسمانی می گوید : «آنها به زنان ملوث نشده اند، و مثل باکره پاک هستند.» (52). به این ترتیب در آسمانی که یوحنا ترسیم می کند زن وجود ندارد. با این وصف چنین نگرشی در خصوص گناه آمیز انگاردن تجارت جنسی را به طور کلی  در دیگر نوشته های مسیحیت اولیه نیز مشاهده می کنیم.

علاوه براین، او رم را فاحشه خانۀ بزرگی می نامد که پادشاهان زمین با آن زنا کرده و با شراب فاحشگی اش ساکنین زمین را سر مست ساخته اند، و زنا فروشان نیز ثروتمند گشته و در تجمل زندگی می کنند. برخی قطعات در انجیل عهد جدید به روشنی حاکی از پدیدۀ همسانی است که  در تمام دوران های گذار وجود داشته و پیوسته همراه با اغتشاشات عمیق بوده، به این معنا که در عین حال که قوانین تازه موانعی ایجاد می کند، در کنار آن به بهانه های گوناگون  سنت تجارت زنا نیز ادامه می یابد. در نخستین قرون مسیحیت، در مجاورت ریاضت کشی هایی که جسم را نفی می کند، غالبا تمایلاتی برای آزادی روابط بین زنان و مردان مسیحی دیده می شود. همین موضوع کمابیش  برای جنبش سوسیالیستی مدرن روی داد.


20) Tubingue

21) D. F. Strauss

22)  Joseph Ernest Renan

28 فوریه 1823 – 2 اکتبر 1892 نویسنده، فیلسوف، تاریخ شناس فرانسوی. او بخش مهمی از زندگی اش را صرف تحقیق در زمینۀ مذهب کرد، «تاریخ منشأ مسیحیت» 1863-1881 در هفت جلد، و «زندگی مسیح» در سال 1863 از جمله آثار او می باشد

23) Bruno Bauer

6 سپتامبر 1809 – 1882 خدا شناس، فیلسوف و تاریخ شناس آلمانی. او شاگرد هگل نیز بوده است.

24) Constantin

27 فوریه 272 در منطقه ای از سیبری به دنیا می آید و در 306 به عنوان سی و چهارمین امپراتور رم  نامیده  می شود. او یکی از شخصیت های برجستۀ قرن چهارم میلادی است

25) Philon d'Alexandrie

20 پیش از میلاد مسیح  در اسکنریه به دنیا آمد و 40 بعد از میلاد مسیح چشم از جهان فرو بست، او فیلسوف یهودی بود

26) stoïque (stoïcisme)

استوئیسیسم، مکتب فلسفی در یونان باستان که توسط زنون (اهل سیتیوم) در 301 پیش از میلاد مسیح بنیانگذاری شد. این فلسفه تأملات درونی را در هماهنگی با طبیعت و خرد تشویق می کند و هدف آن پارسایی و خوشبختی است، و در طول تاریخ تحولات متنوعی به خود دیده است.

27) Sénèque

28) Flaviens

فلاوین ها سلسله ای از امپراتورهای رمی بودند که بین سال 69 تا 96 میلادی بر امپراتوری رم فرمانروایی می کردند. فلاوین ها طی نخستین جنگ داخلی از آغاز فرمانروایی آگوستوس که به سال چهار امپراتور شهرت دارد، به سال 69 به قدرت رسیدند (وسپاسین 69-79، تیتوس 79-81، دومیسین81-96)

29) Hadrian (Hadrianus)

هادریانوس به  سال 117 به مقام امپراتوری رسید. او فردی بشر دوست و فیلسوف و شاعر و ادیب و صلح دوست بود

30) Antonin

31) Marc-Aurèle

32) Carmen

33) Commodien

34) Tacite   (Publius Cornelius Tacitus)

تاریخ نویس رمی 55-120 میلادی

35) Claude

امپراتور رم به سال 41-54 میلادی

36) Vitellius

امپراتور رم 2 ژانویه 69 تا 22 دسامبر 69 مجموعا 8 ماه فرمانروایی کرد

37) Hénoch

هنوش پدر پدر بزرگ نوح، و کتاب هنوش بخشی از تورات است که توسط کلیسای اتیوپی ارتدکس باز شناسی شده. ولی یهودیان و برخی از کلیساها  آن را به رسمیت نمی شناسند و رسما به سال 364 از کتاب عهد قدیم حذف کرده اند

38) Esdras

کشیش یهودی که به سال 459 پیش از میلاد 5000 آوارۀ یهودیه را از بابل به اورشلیم هدایت کرد، و جامعۀ یهودی را بر اساس تورات و تکیه بر قوانین متشکل ساخت.

39) Baruch

40) Jude

41) کتاب هایی که پیشگویی های سیبیل در آن نوشته شده است. سیبیل پیر زن پیشگویی بوده که در عهد قدیم زندگی می کرده است

42) d'Antiochus Épiphane

آنتیوخوس پادشاه سلوکی 215-164 پیش از میلاد. سلوکیان سلسه ای بودند که بر فتوحات الکساندر در آسیا حکومت می کردند

43) Smyrneازمیر

ازمیر، بندر و شهر قدیمی در ترکیه و در سواحل دریای اژه واقع گردیده و در سه هزار سال پیش از میلاد مسیح بنیانگذاری شده است

44) Philadelphie

یکی از شهرهای قدیمی لیدیه در غرب آسیای صغیر

45) Pergame

در شمال باختری آناتولی و یکی از شهرهای یونان باستان بود

46) Balaam یکی از پیغمبران دروغین

به عربی : بلعم بن باعوراء

47) Proudhon

48) Blanquiste (Auguste Blanqui)

اگوست بلانکی سوسیالیست فرانسوی قرن 19

49) Nicolaïte

این اصطلاح دو بار در شهودات یوحنا (کتاب آخر زمان – آپوکالیپس) تکرار شده است. نخستین بار در آیۀ های فصل 2 آیۀ 6 خطاب به کلیسای افسس (شهر یونانی در آسیای صغیر) : « همانطور که من از نیکلائیت ها تنفر دارم، تو نیز از  این گروه  رویگردان شو». دومین بار در نامه به کلیسای پرگامون مطرح می شود، در فصل 2 آیه های 14-15: «ولی من با تو مخالف هستم زیرا تو با افرادی هستی که از دکترین بالام پیروی می کنند که در بالک موعظه می کند و سنگ پیش پای فرزندان اسرائیل می اندازد و آنها را به خوردن گوشت قربانی شده برای بت ها و ارتکاب به زنا تشویق می کند. به همین ترتیب خود تو نیز با افرادی هستی که از دکترین نیکلائیت ها پیروی می کنند. به خودت بیا، در غیر این صورت من با شمشیر زبانم با تو مبارزه خواهم کرد.»

چنین که مشاهده می کنیم، خط مشی نیکلائیت ها قوانین شورای کلیسایی را نقض می کرده و خوردن گوشت قربانی، خون و زنا را ممنوع نمی دانسته است. احتمالا به اعماق شیطان اعتقاد داشتند و او را می پرستیدند و از همین رو لحن پرخاشگری های یوحنا قابل درک می گردد.

50) Jézabel

جزابل (و شاید ریشۀ نام ایزابل باشد) در انجیل عهد قدیم در کتاب پادشاهان، نام ملکۀ اسرائیلی بوده. در انجیل عهد جدید نام یک پیغمبر مؤنث دروغین  در آسیای صغیر است

51) Saint Paul

52) در انجیل به زبان فارسی می گوید : «124000 نفر ...زیرا خود را به گناهان این دنیا آلوده نکرده اند، بلکه مثل باکره هستند...» به عبارت دیگر کلمۀ زن به طوری که در ترجمۀ فرانسه وجود دارد در نسخۀ فارسی دیده نمی شود.
+ نوشته شده در Wed 11 Aug 2010ساعت 4:49 توسط حمید محوی |

تأملاتی در باره ی تاریخ مسیحیت نخستین

فردریش انگلس(1894)

ترجمه توسط  حمید محوی

در این نوشته، انگلس به مقایسۀ موقعیت نخستین جوامع مسیحی و نخستین کمونیست های انترناسیونال اوّل در قرن نوزدهم می پردازد. این متن برای نخستین بار در روزنامه تئوریک دومین انترناسیول (1) به زبان فرانسه انتشار یافت.


 

فهرست

- بخش 1                   صفحۀ 2

- بخش 2                   صفحۀ 7

- بخش 3                 صفحۀ 14

-پاورقی ها               صفحۀ 22

- پایان نویس مترجم   صفحۀ 26

 

I

 

تاریخ مسیحیت نخستین نقاط مشترک بارزی را در مقایسه با جنبش کارگری مدرن نشان می دهد. مسیحیت مثل جنبش کارگری در آغاز پیدایش خود جنبش ستمدیدگان بود و پیش از همه به مثابه مذهب بردگان، آزاد شدگان، فقرا و افراد محروم از حقوق و توده های پراکنده به نظر می رسیدند که تحت سیطرۀ امپراتوری رم بودند.

مسیحیت و به همین گونه سوسیالیسم کارگری، هر دو رهایی از بردگی و فقر را در آینده نوید می دهند، ولی با این تفاوت که مسیحیت این رهایی را به زندگی بعد از مرگ وامی گذارد. در حالی که سوسیالیسم آن را در چشم انداز جهان واقعی و در تحولات اجتماعی ترسیم می کند.

هر دو تحت تعقیب، و اعضای آنها محکوم به تبعید و تحت پیگرد قانونی هستند، برخی از آنها دشمنان نوع بشر، برخی دیگر دشمنان دولت، مذهب، خانواده و نظم اجتماعی تلقی می شوند. و علی رغم تمام اذیت و آزارها، هر دو پیروزمندانه به راه خود ادامه می دهند.

مسیحیت سه قرن پس از پیدایش خود به عنوان مذهب رسمی امپراتوری جهانی رم به رسمیت شناخته شد، و سوسیالیسم طی کمتر از 60 سال، به موقعیتی رسید که پیروزی قطعی اش را کاملا تضمین کرد.

در نتیجه، اگر پروفسور منجر(2) در کتاب «حقوق کالای کامل کار»(3) از امپراتورهای  رمی شگفت زده می شود،  و می پرسد چگونه است که با توجه به مرکزیت داشتن بسیار گستردۀ املاک از یک سو،  و درد و رنج بی پایان طبقۀ کارگر که غالبا بردگان آن را تشکیل می دادند از سوی دیگر، پس چرا «سوسیالیسم بعد از سقوط امپراتوری رم در غرب بر پا نگردیده است؟...»

علت این است که پروفسور نمی بیند که به طور مشخص «سوسیالیسم» در حد و حدودی که در آن دوران ممکن بود، واقعا با مسیحیت به قدرت رسید.

ولی تنها مسئله این بود که، این مسیحیت، همان طور که شرایط تاریخی الزاما ایجاب می کرد، خواهان تحول اجتماعی در جهان واقع نبود، و به زندگی ابدی پس از مرگ اعتقاد داشت.

در همان دوران قرون وسطی تشابه این دو جریان به شکل بارزی در شورش دهقانان تحت ستم و اهالی عادی شهرها مشاهده می شود. این شورش ها، و به همین گونه تمام جریان های توده های قرون وسطایی ضرورتا نقاب مذهبی به چهره داشتند و در رویارویی با انحرافات فزاینده  به مثابه ترمیم مسیحیت اولیه به میدان می آمدند.

 [یادداشت : در مقایسه با شورش های قرون وسطایی جهان مسیحیت، شورش های جهان اسلام بخصوص در آفریقا شکل برجستۀ خاصی را نشان می دهد. اسلام مذهبی است که غالبا مناسب شرقی ها بوده، و اگر بخواهیم با دقت بیشتری بگوییم، خاص عرب هایی است که یا به جمع شهرنشین هایی تعلق دارند که به کار صنعت و تجارت می پردازند و یا جزء صحرا نشین هایی هستند که دائما در حال کوچ به سر می برند. در این جا است که بذر منازعه ای پاشیده می شود که در تاریخ دائما تکرار می گردد. شهرنشینانی که به ثروت و تجمل دست می یابند در رعایت «قانون» مسامحه می کنند.

صحرا نشینان فقیر به دلیل فقر و رسوم خدشه ناپذیرشان با حسرت به ثروت و لذت های شهر نشینان می نگرند. به این ترتیب به نام پیغمبر و مهدی برای مجازات از دین برگشتگان و ترمیم و تحکیم قوانین سنتی و اعتقادات حقیقی متحد می شوند، و در قیامشان گنجینه های آنها را به عنوان پاداش از آن خود می سازند. طبیعتا پس از گذشت صد سال آنها نیز به همان نقطه ای می رسند که از دین برگشتگان و دوباره پاک سازی ضرورت پیدا می کند، و دوباره مهدی تازه ای به ظهور می رسد و بر این اساس بازی از نو آغاز می گردد.

به این ترتیب که جنگ های پیروزمندانۀ الموراویدها و الموحدهای آفریقا در اسپانیا تا آخرین مهدی خارتوم ادامه یافت و قیام هایشان به شکلی بود که انگلیسی ها را از پا درآوردند.

شورش های مشابه دیگری در سرزمین های اسلامی نظیر ایران روی داد. این جنبش ها جملگی اگر چه لباس مذهب به تن داشت ولی جملگی به دلایل اقتصادی به وقوع پیوست، و با وجود این که پیروز شده بودند در شرایط اقتصادی تحولی ایجاد نکردند. در نتیجه هیج چیزی دگرگون نشد و منازعات به دور باطل انجامیدند. بر عکس، در قیام های مردمی در غرب مسیحی نقاب مذهبی برای اعتراض به نظم اقتصاد کهن به کار رفت و سرانجام نظام قدیمی واژگون گشت و ساختاری تازه بنیان گذاری شد که موجب پیشرفت گردید.]

ولی باید دانست که در بنیان صحنۀ تحریکات مذهبی پیوسته منافع اقتصادی و مادی هستند که در خفا تعیین نقش می کنند.

این موضوع در گروه تابوریت ها ی (4) بوهم (5) به رهبری ژان زیزکا (6) به شکل برجسته ای مشاهده می شود، و همین وجه مشخصه است که در سرتا سر قرون وسطی ادامه پیدا می کند تا این که پس از جنگ دهقانان در آلمان، اندک اندک برای مدتی ناپدید می گردد تا زمانی که در جنبش کارگران کمونیست  پس از 1830 دوباره سر بر می آورد.

کمونیست های انقلابی فرانسه و به همین ترتیب ویتلینگ(7) و طرفدارانش در پی احیای مسیحیت اولیه بودند،  خیلی پیش از این جریان رنان (8) گفته بود : «اگر می خواهید تصویر مشخصی از نخستین مجامع مسیحی داشته باشید، به یکی از واحدهای انجمن بین المللی کارگران سر بزنید.»

این مرد ادبیات فرانسوی که با تأمل در نقد بی بدیل انجیل توسط آلمانی ها و منابع کلیسایی منشأ مسیحیت را بررسی کرده بود هنوز از حقیقتی که در گفتمان او وجود داشت کاملا آگاه نبود.

می خواهم یک انترناسیونالیست قدیمی را پیدا کنم که به عنوان مثال بتواند دومین نامه به کورنتی ها (در انجیل عهد جدید) را  که به پل (یکی از حواریون مسیح) نسبت می دهند، بخواند، بی آن که حداقل روی یکی از موضوعات آن زخم قدیمی اش عود نکند.

درتمام نامه، از فصل هشتم، مرثیه سرایی بی پایانی شنیده می شود که متأسفانه خیلی آشنا به نظر می رسد : « سهم اعضا وارد نشده است.» تا چه اندازه مبارزین سرسخت سال های 1865 می توانند نوشتۀ این نویسنده را درک کنند و دست او را بفشارند و در گوش او زمزمه کنند : «برادر، پس برا ی تو نیز چنین اتفاقی روی داده است!» ما نیز هر یک می توانیم در این باره حرف هایی بزنیم، و در انجمن ما نیز کورانتی ها وول می خورند و سهم اعضا به حساب انجمن واریز نشده است.

یکی از بهترین منابع ما دربارۀ نخستین مسیحیان، لوسین از اهالی ساموسات است (شهری قدیمی در ترکیۀ امروز در اطراف رود فرات که هنوز ویرانه هایی ازآن باقی مانده است)  که او را ولتر عهد عتیق دانسته اند که همواره نسبت به هر گونه خرافۀ مذهبی با چشم تردید می نگریسته  و در نتیجه مسیحیان را نیز همانند هر انجمن و گروه مذهبی دیگر معرفی می کند و ستایشگران مسیح و ژوپیتر را بی آن که تفاوتی بین آنها قائل شود به خاطر خرافاتشان به تمسخر می گیرد. از دیدگاه   خردگرایی افراطی هم چون او، هیچ خرافه ای نزد یکی  بر هیچ خرافه ای نزد دیگری مزیتی ندارد.

این شاهد تاریخی بی طرف در نوشته هایش از جمله دربارۀ زندگی نامۀ ماجراجویی به نام پرگرینوس(9) که به پورته اهل پاریوم (10) در هلسپون(11) معروف است، مطالبی نقل می کند.

پرگرینوس در آغاز جوانی اش در ارمنستان مرتکب زنا شده و در حال ارتکاب جرم به دام می افتد، و بر اساس قوانین محلی او را به مرگ محکوم می کنند. خوشبختانه موفق به فرار می شود، پدر پیرش را خفه می کند و می گریزد. در نوشته های لوسین چنین می خوانیم که : «در اطراف همین دوران بود که او در فلسطین و در مجاورت با چند کشیش و نوشته های آنها  با مذهب شکوفان مسیحیان آشنا می شود. چه بگویم؟ این مرد پس از مدت کوتاهی با تعبیر کتاب هایشان و نگارش متونی که متعلق به خود او بود به آنهایی که رئیس مجلس و مکتب و پیامبر بودند فهماند که تا چه اندازه کودکانه می اندیشند. از این رو بسیاری او را به عنوان خدا، قانون گذار و مقامی والا در حد و حدود همان فردی  می پنداشتند که در فلسطین ستایشگران بسیاری داشت و به صلیب کشیده شده  و مرام نوینی را در جهان آدمیان رایج ساخته بود.

به همین دلیل پروته را به زندان انداختند. وقتی که او در غل و زنجیر بود، مسیحیان برای آزادی او خیلی کوشیدند ولی تلاش هایشان بی نتیجه ماند، با این وجود بی وقفه به او رسیدگی می کردند. از صبح انبوهی پیر زن و بیوه و بچه یتیم در اطراف زندان جمع می شدند. رؤسای اصلی گروه مذهبی با خریدن زندانبان شب ها گرد او جمع می شدند و برایش غذا می بردند، و از پرگرینوس پارسا که در آن وقت هنوز به همین شکل نامیده می شد می خواستند که کتاب های مقدس آنها را بخواند. البته در خصوص نام  پرگرینوس باید دانست که او را در عین حال به نام سقراط جدید نیز نامیده اند.

داستان به این جا خاتمه نمی یابد، و مسیحیان از چندین شهر آسیایی نمایندگانی  برای پشتیبانی حقوقی و معنوی او می فرستند، و تحت چنین شرایطی از پرداخت هیچ هزینه ای کوتاهی نمی کنند. پرگرینوس هم به بهانۀ زندانی بودنش پول های فراوانی دریافت می کرد. بی نوایان مسیحی بر این باور بودند که عمر جاوید خواهند داشت و تا ابد زندگی خواهند کرد. در نتیجه برای آنها شکنجه دیدن بی اهمیت بود و به راحتی مرگ را پذیرا می شدند.

نخستین قانون گذارشان به آنها قبولانده بود که به محض این که از سنّت ها و پرستش خدایان یونانی دست بردارند و به  پارسای مصلوب ایمان بیاورند و از قوانین او پیروی کنند همه با هم برادر خواهند شد. و بر اساس ایمانی که به گفته های او داشتند، به مال و ثروت دلبستگی نشان نداده و هر چه داشتند با هم تقسیم می کردند. وضعیت آنها به شکلی بود که اگر فرد دغل کار و ماهری به محفل آنها راه پیدا می کرد به دلیل سادگی شان به راحتی می توانست  ثروت اندوزی کند و پشت سر به آنها بخندد. سر انجام پرگرینوس توسط حاکم سوریه از بند آزاد می شود.»

پس از ماجراهای دیگر، چنین می گوید که : «پرگرینوس به همراهی گروهی از مسیحیان که به خوبی نیازهای او را برآورده می کردند زندگی سرگردان خود را از سر می گیرد و  احتیاجاتش را برای مدتی به همین شکل بر طرف می سازد. ولی با نقض برخی قوانین و خوردن گوشت ممنوعه همراهانش او را به حال خود رها می کنند و از این پس پرگرینوس گرفتار فقر می شود.» (ترجمۀ تالبوت)(12)

خاطرات زیادی از قرائت نوشته های لوسین در دوران جوانی به ذهنم خطور می کند. به عنوان مثال «پیامبری آلبرشت»(13) که تقریبا از سال 1840 و طی چند سال سعی می کرد اعتماد انجمن های کمونیستی ویتلینگ را در سوئیس نسبت به خودش جلب کند. 

آلبرشت مردی بود درشت هیکل و قوی، ریش بلندی داشت و با پای پیاده سوئیس را درهم می نورید تا برای انجیل جدیدش و نوید رهایی جهان شنونده پیدا کند. در مجموع، سیاه مشق های او بی آزار به نظر می رسید و به مرگ زود رسی نیز درگذشت. البته او جانشینی پیدا کرد که دکتر ژرژ کوهلمن (14) اهل هولشتاین(15) بود که جدی تر به نظر می رسید، و از زندانی شدن ویتلینگ استفاده کرد تا کمونیست های سوئیس فرانسه را به انجیل خود دعوت کند و در این کار نیز موفقیت هایی نصیب او شد و حتی اوگوست بکر (16)  شاعر پیشه ترین آنها را با خود همراه ساخت. کوهلمن کنفرانس های متعددی برگزار می کرد که در سال 1845 تحت عنوان «دنیای جدید و سرزمین روح در زمین» منتشر شد.

در مقدمۀ این کتاب، که به احتمال خیلی قوی توسط اوگوست بکر نوشته شده، چنین می گوید که :

« تمام ملالت ها و امید و آرزوها و خلاصه هر آن چه که در اعماق عصر ما جریان داشت به فردی نیازمند بود که آنها را به بیان آورد. سر انجام شخصیتی را که تاریخ انتظارش را می کشید به ظهور رسید، و چنین شخصیتی هیچکس دیگری به جز دکتر ژرژ کوهلمن نمی توانست باشد. او با دکترین دنیای جدید یا سرزمین معنویات در واقعیات به منصۀ ظهور رسید.»

آیا ضروری است تا بگوییم که این دکترین جهان نوین، چیزی فراتر از بیان احساساتی در جمله پردازی های نیمه انجیلی و نوشته هایی شبیه به نوشته های فلیسیته روبرت لامونه (17) نبوده است که با تکبری پیامبرانه آغاز می شود. ولی چنین موضوعی مانع از این نبود که طرفداران ویتلینگ از او حمایت نکنند، همان طور که مسیحیان آسیایی از  حمایت پرگرینوس دریغ نکردند. یعنی آنهایی که معمولا به هر گونه رهبریت مکتبی و هر گونه روز نامه نگاری که به طبقۀ کارگر یعنی طبقه ای که تنها به نیروی بازوی خود تکیه دارد، تعلق نداشتند به شکل خدشه ناپذیری مظنون بودند، شیفتۀ این فرد ملودراماتیک، یعنی کوهلمن شده بودند که در جهان نوین، از حکیمانه ترین نظریۀ او که مبنی بر تقسیم لذت بود سخاوتمندانه حمایت می کردند، در حالی که نظریات خودشان را واپس می زدند. پرگرینوس ها و کوهلمن ها تا زمانی که چنین اوضاعی وجود داشته باشد با موفقیت به زندگی ادامه خواهند داد.

در حقیقت چنین مواردی به هیچ عنوان آینده ای نخواهد داشت، نارضایتی شکاکان و ناباوران، تهدیدات طرفداران کلیسای وودوآ(18) به بلوایی که دکترین سرزمین معنویت در لوزان(19) به پا کرده بود پایان بخشید : کوهلمن درگذشت.

در خاطر آنهایی که آغاز جریان کارگری در اروپا را تجربه کرده اند، حتما ده ها نمونۀ مشابه دیگر تداعی می شود. در حال حاضر چنین مواردی در مراکز بزرگ ناممکن به نظر می رسد، با این وجود در مناطق دور افتاده و دست نخورده پرگرینوس های کوچکی هنوز شانس خود نمایی دارند که مطمئنا موفقیت هایشان نسبی و موقتی خواهد بود.

به این ترتیب در اطراف حزب کارگری که شعار اتحاد تمام کارگران جهان خط مشی آن را تشکیل می داد عناصری تجمع کردند که از جهان رسمی قطع امید کرده بودند، مخالفین واکسن، گیاه خواران، مخالفین تجربیات پزشکی  و جراحی روی حیوانات زنده، طرفداران طبّ گیاهی، رهبران شورشگر اتحادیه های مذهبی به همراهی طرفدارانشان، نظریه پردازان نظریات نوین دربارۀ منشأ جهان، مخترعین شکست خورده و بینوا، قربانیان واقعی یا خیالی قانون، ساده دلان درستکار و ریاکاران متقلب ... نزد مسیحیان نیز به همین شکل بود.

تمام عناصری که روند انحلال جهان قدیم را آماده کرده بود، یکی پس از دیگری جذب  مسیحیت یعنی تنها عنصری می شد که در مقابل انحلال مقاومت می کرد. به طور مشخص علت این بود که مسیحیت یکی از عناصر خاص جهان قدیم بود و در نتیجه تداوم و گسترش می یافت در حالی که عناصر دیگر فانی و ناپایدار بودند. مسیحیان نخستین همانند اولین طرفداران کمونیسم بسیار ساده دل بودند و هر آن چه را که موافق طبع مذهبی شان بود به راحتی می پذیرفتند، به طوری که واقعا نمی دانیم تا چه اندازه مطالبی که پرگرینوس برای مسیحیان می نوشت وارد انجیل عهد جدید شده است.

 


پاورقی ها

1) LE DEVENIR SOCIAL

2) Anton Menger

 3Droit au produit intégral du travail

4) Taboritگروهی از طرفداران پروتستان در قرن پانزدهم میلادی

5) Bohême

بوهم منطقه ای در اروپای مرکزی که با موراوی مجهوری چک کنونی را تشکیل می دهد

6) Jean Zizka

7) Wilhelm Weitling (1808-1871)

8) Josef Ernest Renan

28 فوریه 1823 – 2 اکتبر 1892 نویسنده، تاریخدان در عرصۀ زبان شناسی و تاریخ شناس فرانسوی

9) Pérégrinus

10) Parium

نام شهر قدیمی یونانی در هلسپون (تنگۀ داردانل امروزی)

11) Hellespont

نام قدیمی تنگۀ داردانل

12) Talbot

13) Albrecht

14) Dr George Kuhlmann

15) Holstein

16) Auguste Becker

17) Félicité Robert de Lamonnais

نویسنده و کشیش فرانسوی اوایل قرن نوزدهم

18) Vaudois

19) Lausanne

شهر سوئیسی

+ نوشته شده در Wed 11 Aug 2010ساعت 4:41 توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه

«فلسفۀ عصر روشنایی و تفکر مدرن»

اثر کمونیست فرانسوی ژرژ پولیتزر


ترجمه توسط حمید محوی


 


1939

Publié par "Etudes Marxistes", Nº2 – 1er trimestre 1989

L'article «La philosophie des Lumières et la pensée moderne» a été écrit par Politzer en juillet 1939 pour le 150ème anniversaire de la Révolution Française.

منتشر شده توسط «بررسی های مارکسیست»، شمارۀ 2 – سه ماهۀ اوّل 1989

«فلسفۀ عصر روشنایی و تفکر مدرن» به قلم ژرژ پولیتزر در 39 ژوئیه 1939 به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد انقلاب فرانسه.

این متن به هدف تکمیل آرشیو مارکسیست های فارسی زبان در انترنت از زبان فرانسه به زبان فارسی ترجمه شده است. این قطعه در انتشار انترنتی در نسخۀ دو زبانه نیز در اختیار خوانشگران قرار می گیرد.

گاهنامۀ هنر و مبارزه، پدافند پرولتاریای ایران در متن مبارزات طبقاتی برای برچیدن تمام و کمال نظام سرمایه داری جهانی و بر قراری دیکتاتوری پرولتاریا تا تحقق بخشیدن به آرمان نهایی یعنی تشکل جامعۀ بی طبقه و رسیدن به نخستین روز تمدن واقعی  یعنی زمانی که انسان کاملا از جهان بهیمیت و «ماقبل تاریخ»  فاصله می گیرد،  چنین تلاش هایی را به جویندگان حقیقت و راه آزادی برای تمام بشریت تقدیم می دارد.

حمید محوی

‏‏دوشنبه‏، 2010‏/03‏/29


 

La philosophie des lumières et la pensée moderne

G. Politzer

فلسفۀ عصر روشنایی و تفکر مدرن

ژرژ پولیتزر


 

«فلسفۀ عصر روشنایی درخشان ترین مکتب مادی گرای فرانسه بود که علی رغم تمام پیروزی هایی که آلمانی ها و انگلیسی ها در جنگ زمینی و دریایی  علیه  فرانسه بدست آورده بودند، قرن هجدهم حتی پیش از آن که در انقلاب فرانسه به اوج خود دست یابد قرنی کاملا فرانسوی بود، و ما که در آلمان و به همین ترتیب در انگلیس سهمی از آن نبرده بودیم، باید  سعی کنیم با نتایج آن آشنا شویم.»

این حرف های فردریش انگلس  در سال 1892  دربارۀ ماتریالیسم فرانسوی در قرن هجدهم است، که با  مارکس نظریۀ  بسیار هوشمندانۀ  ماتریالیسم تاریخی را بنیانگذاری کرد، ولی چنین برداشتی ، نظریاتی را که بر «عصر روشنایی» تسلط داشتند از نظر دور می سازد. این اساتید از دیدگاه نظری به گسترش و بررسی قابل توجهی می پردازند که در حالت کلی  روی اهمیت  نظریات در تاریخ  تکیه دارد، ولی جریان فکری قرن هجدهم فرانسه را ندیده می گیرند. ولی حزب ما صد و پنجاهمین سالگرد انقلاب را با بزرگداشت متفکرینی برگزار می کند که  مکتب ماتریالیسم فرانسوی را برای انقلاب آماده کرده بودند.

به گفتۀ انگلس : «ماتریالیسم فلسفی فرانسه در قرن هجدهم، به مثابه اعتقاد به انقلاب فرانسه بوده است». ماتریالیسم فلسفی فرانسه در قرن هجدهم مرحله ای کاملا مشخص و تعیین کننده بوده که  نتایج بعدی آن به ماتریالیسم دیالکتیک، و با گذشت از سوسیالیسم اوتوپیک، به سوسیالیسم علمی می انجامد. در نتیجه ما باید به نقش تاریخی «فلسفۀ عصر روشنایی» آگاه باشیم، و باید دانست که پیدایش و سیر تحولی آن، از دیدگاه علمی و به معنای تاریخی کلمه،  به شکل اجتناب ناپذیری نشان می دهد که  سرانجام وارثین حقیقی و تنها ادامه دهندگان آن ما کمونیست ها هستیم.

 

بنیانگذاری ماتریالیسم فرانسه در قرن هجدهم

ماتریالیسم فرانسه در قرن هجدهم از آمیختگی دو جریان فکری تحقق یافت. این دو جریان فکری عبارتند از فرانسیس بیکن (1561.1626) (1) در انگلستان و دیگری دکارت (1590-1626 ) (2) در فرانسه. مارکس و انگلس پیوسته روی این خصوصیت دوگانۀ منابع فلسفی قرن هجدهم تأکید داشته اند. دانستن چنین موضوعی برای ما دارای اهمیت بسیار زیادی است. از یک سو عکس العمل ها حاکی از این امر بود که با ماتریالیسم آنسی کلوپدیست ها ماتریالیسم دکارت را از نظر دور سازند، و از سوی دیگر سخن گویان کلیسا با هم آوازی هایشان سعی می کردند از دکارت  چهره ای نازل در حد اسکولاستیک (3) ارائه دهند. بایه (4) می نویسد : «او تمامی آن چیزی ست که مرد نظم می نامند. محافظه کار از دیدگاه مذهبی و سیاسی، و از برخی جهات نسبت به متفکرین قرون وسطایی و بسیاری از مسیحیان (ژزوئیت ها ) محتاط تر است.» این نظریه مستقیما از روی نوشته های دوستان مسیحی کپی شده است.

بیکن علیه علم مکتوب قرون وسطا می گوید : «باید علم را در کتاب عظیم طبیعت مورد بررسی قرار داد». مارکس دکترین بیکن را به شکل خلاصه چنین تعریف می کند : هر علمی بر اساس تجربه بنیانگذاری شده  و عبارت است از واگذاری داده های حسی به روش تحقیق منطقی و خردگرایانه. نتیجه گیری از جزء به کل (استقراء)، تحلیل، مقایسه، مشاهده، و تجربه از اشکال اصلی روش تحقیق خردگرایانه هستند.

در نظریات فرانسیس بیکن، «میان کیفیات بنیادی ماده، حرکت (یا جنبش) اوّلین و مهمترین آنها است...» و مارکس نشان می دهد که بینش بیکن نسبت به حرکت ماده فراتر از حرکت جا به جایی و مکانیکی آن است. از این پس، «ماتریالیسم حاوی نطفه هایی ست که در اشکال متنوع گسترش می یابد». به این ترتیب ماتریالیسم از بیکن به هابز و سپس به جان لاک منتقل می گردد. «هابز تفکر بیکن را به شکل منسجمی مطرح کرد ولی بی آن که برای اصل بنیادی بیکن در مورد  درک حسی به عنوان منشأ شناخت و نظریات دلیل موجهی ارائه کند.

ولی این جان لاک بود که در کتاب «نقدی بر درک انسانی»(5) آن دلیل موجه را عرضه کرد». لاک نشان داد که تمام افکار انسان از تجربۀ او منشأ می گیرند. با او ما در قرن هجدهم هستیم. آثار او به طور کاملا مشخص یکی از منابع فلسفۀ عصر روشنایی است.

نظریه ای که به طور کلی شناخت را حاصل جهان محسوس  و از طریق احساسات تعریف می کند از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. پیش از همه در رابطه با منشأ شناخت با بینش راز و رمز مدارانه متارکه صورت می پذیرد. ولی در عین حال دلیل و برهان هایی که به وجود خدا تکیه داشتند اعتقاد به خدا را مادرزاد می پنداشتند. دکارت می گوید اعتقاد به وجود لایتناهی هم چون مهر آفریدگار بر باطن آگاه مخلوق است. نظریۀ افکار مادرزاد در عین کار برای تداوم نهادهای فئودالی کارکرد داشت. احساس مادرزاد نابرابری در انسان ها نشان می دهد که این نابرابری امری الهی ست.

اثبات این موضوع که تمام نظریات ما از تجربه منشأ می گیرند، به این معنا بود که نظریۀ افکار مادرزاد مردود بوده  و در نتیجه ضربۀ قاطعی به خدا شناسی و متافیزیک  وارد  ساخت. این است یکی از دلایل اصلی و پر اهمیت کتابی که جان لاک تحت عنوان «نقدی بر درک انسان» منتشر ساخت. این کتاب را کوندیاک(6) به فرانسه آورد و هم او بود که نظریات جان لاک را به شکل قابل توجهی گسترش داده و تأثیرات بسیار قابل اهمیتی در آن به جا گذاشت. لازم به یادآوری ست که بورژوازی  برای پشتیبانی از مالکیت خصوصی در نظام سرمایه داری نظریۀ افکار مادرزاد را دوباره مطرح کرد و سخن گویانشان می گفتند که اندیشۀ مالکیت و غریزۀ مالکیت در وجود هر انسانی به شکل مادر زاد  وجود دارد. در نتیجه مالکیت سرمایه داری کاملا طبیعی ست و به این علت که طبیعی ست نمی توانیم و نباید به آن دست بزنیم.

 این تحولات که از فرانسیس بیکن تا جان لاک ادامه یافته بود، در فرانسه به دکارت و سپس به گشایش مکتب فلاسفۀ ماتریالیست می انجامد. دکارت تمام ساختار نظری علوم، مفاهیم و روش های  قرون وسطایی، و مفاهیم  و روش های آن  را مردود اعلام کرد، و در کتاب «گفتمان روش» ساختار مکاتب قرون وسطی را قاطعانه مورد انتقاد قرار داد. او در واقع مدعی آزادی پژوهش علمی و علیه روش اقتدارگریانه است و این موضع انتقادی را نیز در آغاز کتاب «گفتمان روش» با گزاره  ای توجیه می کند که بعدها شهرت خاصی پیدا کرد : «حسن نیّت چیزی ست که بهتر از همه بین آدمها تقسیم شده است».

در حوزۀ علم، گفته می شود که قاعدتا حقیقت برای همگان قابل حصول است و به عبارت دیگر به دستیاری آسمان بستگی نداشته بلکه به روشی نیاز خواهد بود که هر فردی می تواند آن را بیاموزد. دکارت بر آن است تا اصول این روش را عرضه کند، و کشف آن را نیز به عوامل ماورالطبیعه نسبت نمی دهد. او چنین اصولی را با تحلیل راههایی که به اکتشافات انجامیده جستجو کرده، و به این ترتیب  اصول روش عملی در پژوهش علمی را روشن می سازد. در «گفتمان روش»، پژوهش علمی قاطعانه از «هالۀ مراحم الهی»  فارغ می گردد. از این پس دکارت جهان و فیزیک را به شیوۀ خاص خودش تعریف کرده و به نقطۀ آغازی برای پیدایش فیزیک مدرن می انجامد. به عبارت دیگر فیزیک مدرن از درون این بینش دکارتی بیرون می آید. ولی او هم چنان آفرینش جهان را به خدا نسبت می دهد و وجودش را نیز ثابت می کند. این بخش از فلسفۀ او را متافیزیک می نامند. با این وجود در متافیزیک دکارتی خدا در فیزیک او که ماتریالیست است هیچ نقشی ندارد. « یعنی ماده تنها جوهر و تنها علت وجود و شناخت است.» (مارکس)

از دیدگاه دکارت از این پس علم به مرز متارکۀ کامل با خدا شناسی رسیده و به شکل باز و آشکار علیه آن موضع می گیرد.

فئودالیته در دادگاه عقل

با نتایجی که از این دو تحول بدست آمد، یعنی فیزیک دکارت و سپس نیوتن و ماتریالیسم انگلیسی، برای فلسفۀ متفکرین عصر روشنایی انگیزه و فرصت مناسبی فراهم آمد تا علیه آن چه از ایدئولوژی قرون وسطایی باقی مانده بود مصمم و قاطعانه دست به مبارزه بزنند. این نبرد از مبارزه علیه مجموعه  اصول نظری که جامعۀ فئودالی مدافع آن بود آغاز شد و تا مبارزه علیه تمام نهادهای آن گسترش یافت. چنین نبردی، مبارزه ای بود علیه خدا شناسی و نظریات مابعدالطبیعه و علیه تمام اعتقادات مذهبی و نظریات اجتماعی و سیاسی که این اصول در توجیه آنها به خدمت گرفته شده بودند. با  نفی خدا شناسی و متافیزیک، فلاسفۀ عصر روشنایی «هالۀ مراحم آسمانی» را که کلیسا به دور نهادهای فئودالی کشیده بود از بین برد. آنسیکلوپدیست ها بی وقفه خصوصیت غیر انسانی آنها را افشا کرده و اردوگاه های پر هیاهویی علیه تعصبات، جزم اندیشی، بی عدالتی، بربریت به راه انداختند، و مدعی برابری انسان ها و انتقال علم به عرصه سیاسی و حتی در برخی موارد به عرصۀ اجتماعی شدند، ولی خودشان را به نقد و نفی محدود نکرده و در مقابل جهان بینی قدیمی، جهان بینی علمی یعنی ماتریالیست را مطرح کردند. نزد لامتری(7)، هلوسیوس(8) و هولبک(9)، بخصوص ادغام هر دو جریان را به خوبی مشاهده می کنیم که به ماتریالیسم فرانسوی انجامید. مارکس در این باره می گوید فرانسوی ها ماتریالیسم انگلیسی را با هوشیاری بررسی کردند و به آن سرو سامان بخشیده و به صورت متمدنانه ای عرضه کردند. فلاسفۀ ما خودشان را تنها به نفی خدا شناسی و متافیزیک  در اشکال هجونامه، رمان و نقد های بی شمار به گزینش توضیحات علمی به جای اعنقادات مذهبی محدود نکردند، بلکه تمام امکانات فن ادبی، جذابیت های بلاغت و سلاح فوق العادۀ هجونامه با طنز های بیرحمانه ولی با ظرافت طبع را در مبارزۀ ایدئولوژیک به کار بستند. چنین فلاسفه ای در واقع مبارزین سر سختی هستند که هیچ حمله ای را بی پاسخ نمی گذارند، و مباحثه کنندگان بر جسته ای هستند که دشمنان را با نشان دادن ناآگاهی هایشان نابود ساخته و در عین حال چهرۀ  زشت و مضحک آنان را آشکار می سازند.

 گسترۀ چنین وجه مشخصه ای در رابطه با «فلسفه نزد متفکرین عصر روشنایی»  در چشم انداز دوران رنسانس نزد مونتاین (10) و رابوله (11) تا دکارت و پاسکال(12) قابل بررسی خواهد بود. در سال 1637 «گفتمان روش» اثر دکارت شاهکاری است که بینش علمی را با دقت و درایت بی سابقه ای مطرح می سازد، و شجاعت آن در بیان  مطالب به حدی ست که حتی ولتر را دچار سوء تعبیر می سازد، و یعنی اثری که علوم معاصر باید نشان دهد که به هیچ وجه نا بخردانه نبوده، بلکه با طنزی بی بدیل مکتب قرون وسطایی را در زمین خودش، و با بازگرداندن دلیل و برهان های خودش ولی با ارائۀ محتوایی تازه  بی اعتبار می سازد.

دربارۀ مکتب اسکولاستیک در قرون وسطی، دکارت می گوید :« با این وجود شیوۀ فلسفه پردازی آنها که روحیۀ فلسفی نازلی داشتند خیلی ساده انگارانه بود، زیرا ابهام در وجه تمایزات و اصولی که به آنها تکیه می کردند، همان علتی است که می توانند از هر چیزی با شور و حرارت حرف بزنند به شکلی که گویی همه چیز را می دانند و می توانند علیه دقیق ترین و ماهرانه ترین نظریات  از عهده برآیند، بی آن که ما بتوانیم پاسخ گوی آنها باشیم . به همین علت چنین موقعیتی به نظر من شبیه نبرد فرد کوری ست که برای از بین بردن برتری فرد بینا، او را به سردابه ای  تاریک می کشاند.»

امروز نیز ما با چنین مکتبی های قرون وسطایی که دلیل و برهان ماهرانه ای عرضه می کنند مواجه هستیم. طی سالهای 1656 و 1657 بلز پاسکال «نامه های ایالتی» را می نویسد. این اثر یکی از بزرگترین شاهکارهای منتقدانۀ ادبیات جهانی بوده و حاوی هجونامه ای است که پاسکال علیه تزویر و فرصت طلبی و روش « کاسیوستیک» (13) عیسویان (ژزوئیت ها) می نویسد  که نظریاتی ست که آنها برای توجیه بزهکاری ابداع می کردند.  

در هفتمین نامه، تحت عنوان « درباب روش برای هدایت نیّت»، پاسکال از زبان یک عیسوی می گوید : «...وقتی ما نمی توانیم از عملی جلوگیری کنیم، برای زوال آن و منزه ساختنش از نیّت استفاده می کنیم، و به این ترتیب گناه را  از طریق خلوص فرجام نهایی پاک می سازیم». در مورد چنین دلیل و برهانی  پاسکال در هشتمین نامه می گوید : «به این معناست که حقیقت را در خفا بگوییم و دروغ  را جار بزنیم.»

از سال 1697 «فرهنگ تاریخی و نقد» پی یر بایل (14) که جزم اندیشی و فناتیسم ساختارهای متافیزیک را بی اعتبار ساخته و بطور مشخص گذار فلسفۀ عصر روشنایی را رقم می زند. «ساده دل» (15) نمونۀ فیلسوفان قرن هجدهم است. ولتر در این داستان فلسفۀ این دوران را به تمسخر می گیرد که مدعی بودند که جهان ما یعنی جامعۀ قرن هفدهم و هجدهم بهترین جهانی که می توانست وجود داشته باشد، زیرا « در بهترین جهان همۀ امور به بهترین نحوی پیش می رود». شر هر اندازه زیانبار تر بوده باشد، در نتیجه همواره کمترین شر است. به همین ترتیب در «ژک جبرگرا(17) دیدرو با ادغام مهارت علمی و ادبی هجونامۀ معنوی جبرگرایی را ارائه می دهد. ژک می گوید هر چه پیش آید «در آن بالا نوشته شده بوده». به این ترتیب در می یابیم که به چه علتی برخی منتقدین یا منتقدین ادبی سابق نسبت به فلاسفۀ قرن هجدهم فرانسه توجه کمی نشان می دهند، زیرا نقد نظریات مذهبی پیش از همه به نام عقل صورت می پذیرد.

ولتر می نویسد اگر لوتر و کلوین به این دنیا باز می گشتند، بیشتر از اسکوتیستها (17) و تومیستها(18) نمی توانستند سر و صدا به پا کنند. چرا؟ به این علت که به دنیایی پا می گذاشتند که مردم آگاهتر شده اند. خرافات و جادوگری و پادشاه از دین خارج شده و یا مسائلی نظیر قسم وفاداری به دکتر خدا شناس  به عصر بربریت تعلق دارند.

کلیسا نیز در عین حال مورد انتقاد قرار می گیرد. هلوسیوس(19) می نویسد :« رویکرد روحانیت مثل هر پیکرۀ دیگری بر اساس زمان و مکان و شرایط تغییر می کند. هیچ یک از اصول اخلاقی به شکل ثابت در دستگاه کلیسایی مطرح نمی گردد...کشیش باید قابلیت داوری اخلاقی اختیاری داشته باشد و باید بتواند عملی را که امروز قابل قبول می داند، فردا به عنوان عملی زشت اعلام کند. بیچاره ملتی که تربیت شهروندانش را به چنین روحانیتی واگذار کند.»

ولی بورژوازی ثروتمند به دلیل ضرورت تربیت اخلاقی می بایستی امور آموزشی فرزندانش را به کلیسا واگذار کند. فلاسفۀ قرن هجدهم در مقابله با جزم اندیشی و استبداد کلیسایی از آزادی اندیشه دفاع می کردند.

دیدرو می نویسد : «اگر نظام تفتیش عقاید و استبداد کلیسایی مقایر ملایمت های انجیل و قوانین بشر دوستانه است، با خرد و سلامت سیاسی نیز در تضاد است. هولبک می گوید آزادی اندیشه از دیدگاه مذهب نمی تواند موجب خوشبختی بشریت شود مگر از طریق بی عدالتی پوچ و بیهوده، ولی در مورد دستگاه کلیسایی می گوید : می توانیم آن را به مثابه جبهه ای تعریف کنیم که مشتی کلاهبردار علیه آزادی و خوشبختی و آرامش انسان ایجاد کرده اند. »

یکی از وجوه بارز چنین انتقاداتی در این نکته نهفته است که فلاسفه در مبارزه علیه کلیسا در عین حال که  از منافع فردی دفاع می  کنند، از منافع ملی نیز حرف می زنند.

هلوسیوس می نویسد : « اگر منافع کشیش ها با منافع ملی هم خوانی پیدا می کرد، مذاهب می توانستند مؤیدی باشند برای تمام قوانین خردمندانه و بشر دوستانه. ولی چنین فرضیه ای قابل قبول نیست. منافع پیکرۀ مذهب در همه جا جدا از منافع عموم مردم بوده است. دولت کلیسایی از یهودیان تا پاپ همواره در هر کجا که سیطرۀ خودشان را پهن کرده اند مردم را به سیر قهقرایی سوق داده و به زوال آنان انجامیده اند.»

دیدرو به نام اخلاق و منافع فرانسه است که بارتلمی مقدس (20) را محکوم می کند، و می نویسد : «با چنین حادثۀ نفرت انگیزی فرانسه از موجی از شهروندان مفید محروم ماند و در کتاب «خواهر مقدس» (21) وضعیت کشیش را مورد تجزیه و  تحلیل قرار می دهد : «جنگ بی پایان، جنگی است بین مردمی که خواهان آزادی هستند و پادشاهی که محکوم می کند. ولی کشیش بر اساس منافعش گاهی علیه شاه از مردم دفاع می کند و گاهی به دفاع از شاه علیه مردم عمل می کند، و وقتی به درگاه  خدایان دعا و طلب بخشایش می کند  نگرانی چندانی برای اینگونه مسائل نشان نمی دهد.»

در چنین نقدی از ایدئولوژی، متافیزیک، کلیسا، سیاست مذهبی و رسوم رایج آن، فلاسفۀ قرن هجدهم بیان بارز حرکت بشریت به سوی آن عرصه ای ست که کارل مارکس «دوران عقل» می نامد. به منصۀ ظهور رسیدن چنین دورانی که به مدد آن آحاد بشریت به خوشبختی دست خواهند یافت، هدف آگاهانۀ فلاسفۀ قرن هجدهم است.

هلوسیوس می نویسد: «اگر عدالت و حقیقت در پیوند تنگاتنگ با یک دیگرند، در این صورت قوانین واقعا مفید همان قوانینی هستند که بر اساس آگاهی عمیق از طبیعت و منافع حقیقی بشریت بنیانگذاری شده باشند. هر قانونی که اساس آن به دروغ و یا شهود غیبی بستگی داشته باشد همواره مخرب خواهد بود، و انسان آگاه هرگز اصول عدالت و انصاف را بر چنین پایۀ پوسیده ای  بنا نخواهد کرد.»

ژان ژک روسو در کتاب «قرارداد اجتماعی» و در باب نابرابری نشان می دهد که پادشاه به هیچ عنوان واجد حقوق الهی نیست، بلکه انسانی عادی ست و می نویسد : « ...به هر شکلی که آن را تعریف کنیم خلاف قوانین طبیعت است که یک کودک به پیر مردی فرمان بدهد، و یا فرد بی شعوری بخواهد مرد حکیمی را هدایت کند و مشتی افراد در رفاه و لوکس زندگی کنند در حالی که بسیاری از داشتن مقدماتی ترین ضروریات زندگی محروم هستند.» فیلسوفان قرن هجدهم برای جامعۀ خردگرا و دولت خردگرا مبارزه می کردند، و در این رویکرد است که بزرگی و محدودیت آنها در انسجام یگانه ای قابل بررسی خواهد بود.

هولبک می نویسد : « آزادی واقعی عبارت است از گزینش قوانینی که نابرابری طبیعی آدمیان را از میان بردارد، به این معنا که به همان اندازه از ثروتمندان دفاع کند که از فقرا، و به همین ترتیب از بزرگترها و کوچکترها، و از فرمانروایان و فرمان بران. بر این اساس می توانیم ثمره ی آزادی را به نفع تمام اعضای جامعه مشاهده کنیم.»

انگلس می گوید : «خرد در این زمینه یعنی خرد بورژوا که به کمال مطلوب رسیده است. انقلاب فرانسه به این جامعۀ خردگرا و دولت خردگرا تحقق بخشید ولی نهادهایی که به تازگی ایجاد شده بودند تنها در مقایسه با نهادهای قدیمی خردگرا محسوب می شدند، ولی از خردگرایی هنوز بسیار دور بودند».

از آن جایی که بورژوازی واپس گرا از نظریات ماتریالیستی نزد فلاسفۀ عصر روشنایی اجتناب می ورزند، ضروری خواهد بود که به دقت بینش ماتریالیستی آنها را مشخص سازیم. آنها وقتی با تکیه به مادۀ در حال جنبش، جهان را تعریف می کنند ماتریالیست هستند، و به همین گونه در مورد نظریۀ شناخت نیز، تمام علوم را برآمده از جهان واقع، و از طریق شناخت حسی می دانند. آنها ماتریالیست هستند زیرا ارزش تمام و کمال علم را به رسمیت می شناسند.

علاوه بر این، این نوع ماتریالیست به شکل بنیادی انسان دوست است، به این معنا که برای ماتریالیست ها تلاش باید متوجه خوشبختی انسان در جامعه باشد.

نزد  نمایندگان این ماتریالیسم، در مجموع، بر اساس محدودیت ها و شرایط تاریخی و وضعیت شناخت علمی،  وجوه مختلف آن با دقت کما بیش متنوعی مطرح گردیده. در این طیف از فیلسوفان، دیدرو بیش از همه این ماتریالیسم را به اوج رساند.

انگلس دربارۀ نحوه ای که ماتریالیسم قرن هجدهم با جریانات اجتماعی و سیاسی پیوند حاصل می کند، توضیحات بسیار دقیق و ارزنده ای ارائه کرده است. انگلس می گوید طبقه ای که صراحتا در مبارزه علیه دعاوی کلیسای کاتولیک  رمی دخالت داشت، طبقۀ بورژوا بود، و می بایستی در چند زمینه علیه مذهب وارد صحنۀ مبارزه شود. تضاد بورژوازی با دستگاه مذهبی پیش از همه به دلیل تضاد این طبقه با فئودالیته بود. در نتیجه، «پیش از آن که فئودالیته غیر مذهبی در تمام کشورها بتواند مورد حمله قرار گیرد، می بایستی مرکزیت سازمان های مذهبی اش از بین برود». سپس، به موازات ارتقاء بورژوازی بود که باز زایی بزرگ تحقیقات علمی گسترش پیدا کرد. علم علیه کلیسا می شورید، و بورژوازی نیز که نمی توانست از علم قطع نظر کند به همین علت به اتحاد با شورشگران در آمد. ولی اگر نخستین فریادهای شورشگران از دانشگاه ها و محافل تجاری شهرها بر خاست، متعاقبا باید به  انعکاس در توده های روستایی می انجامید، زیرا این دهقانان بودند که در همه جا و حتی توسط اربابان مذهبی برای زندگی روزمره شان تحت فشار قرار می گرفتند.

سپس انگلس به سه نبرد تعیین کننده می پردازد که نقاط اوج مبارزات طولانی علیه فئودالیته را تشکیل می دهند : اصلاحات پروتستان در آلمان، انقلابات انگلستان و انقلاب فرانسه. ولی دو انقلاب اول در پوشش مذهبی باقی می ماند. انقلاب کبیر فرانسه سومین قیام بورژوازی و در عین حال نخستین جنبشی ست که کاملا مذهب را نفی کرده و بر اساس سیاستی پیش می رود که تا تخریب یکی از پایگاه های آن یعنی آریستوکراسی ادامه یافته و سرانجام به پیروزی قطعی بورژوازی می انجامد.

در انگلستان، ماتریالیسم پیش از همه دکترین آریستوکراسی بود که گسترش آن  «تمایلات مذهبی بورژوازی را تقویت کرد». این دکترین جدید « احساسات مذهبی طبقات میانی را جریحه دار می کرد، زیرا به مثابه فلسفه ای تلقی می شد که متعلق به خواص و افراد تحصیل کرده است، در حالی که مذهب برای توده هایی که از سطح نازل فرهنگی برخوردار بودند و حتی برای بورژوازی نیز خیلی مناسبتر به نظر می رسید».

نزد هابز(22) و پیروان او، ماتریالیسم «دکترین آریستوکراسی، راز و رمز مدارانه، و در نتیجه منفور طبقۀ میانی بود ، زیرا  از یک سو از مذهب خارج می شد و از سوی دیگر در روابط سیاسی موضع ضد بورژوا اتخاذ می کرد».

ماتریالیسم با عبور از انگلستان به فرانسه مقدما« دکترینی صرفا آریستوکراتیک باقی ماند. ولی دیری نگذشت که خصوصیت انقلابی آن آشکار گردید». در واقع ماتریالیست های فرانسوی از نقد مذهب فراتر رفته و به نقد سنت علمی و نهادهای سیاسی پرداختند، و کار عظیم آنسیکلوپدی را تحقق بخشیدند. به این ترتیب ماتریالیسم « به باورداشت عموم جوانان تحصیل کردۀ فرانسه تبدیل شد، به طوری که وقتی انقلاب کبیر آغاز شد، دکترینی که توسط سلطنت طلبان انگلیسی پرورده شده بود زمینه ای تئوریک برای جمهوری خواهان و تروریست های فرانسوی ایجاد کرد که به اعلامیۀ حقوق بشر انجامید». در نتیجه به مدد انقلاب، ماتریالیسم به پیکرۀ فرهنگی فرانسه پیوست.


ماتریالیسم قرن هجدهم و ماتریالیسم مدرن

ماتریالیسم در قرن هجدهم در رابطه با موقعیت علوم قابل تعریف بوده، با این وجود در این دوران پیشرفت های علمی هنوز از سطح نازلی برخوردار بودند، به عنوان مثال شیمی به تازگی تحولاتی به خود دیده بود و علوم طبیعی هنوز در وضعیت نو پایی به سر می برد، و از سیر تحول نوعی تنها زمزمه هایی به گوش می رسید. به این ترتیب ماتریالیست های قرن هجدهم طبیعت را در سیر تحولی اش در نظر نگرفته، بلکه به مثابه ماشین عظیمی تعبیر می کردند که تا ابد و بی هدف به دور تسلسل خود ادامه می دهد و فاقد تاریخ است.

به همین علت انگلس ماتریالیسم قرن هجدهم را ماتریالیسم متافیزیک نامیده است. یکی از وجوه چنین خصوصیتی مکانیسم ست،  که عبارت است از بازشناسی طبیعت به مثابه ماشینی که پیش از همه تحت تأثیر قوانین مکانیکی عمل می کند. فلیسوفان قرن هجدهم طبیعت را از طریق مکانیک توضیح می دادند، زیرا این علم پیشرفته ترین علوم در دوران آنان  بود. چنین بینشی حتی در تبین تاریخ اجتماعی نیز به کار برده می شد. ماتریالیست های قرن هجدهم به سیر تحولی جامعۀ بشری آگاه نبودند. از دیدگاه آنان قرون وسطی شبی بس طولانی تلقی می شد که موجب توقف  تمدن و «تمام گذشته سزاوار تحقیر» بوده است. علاوه براین بینش آنها از تاریخ ماتریالیست نیست، زیرا به طور کلی بر این باور هستند که انسان بر اساس نظریاتش عمل می کند و در پی مشخص ساختن منشأ  چنین نظریاتی نیز نیستند. در نتیجه چنین مواردی را می توانیم به عنوان کاستی های نظری ماتریالیسم قرن هجدهم تلقی کنیم.

از دیدگاه تاریخی، این موضوع در نحوه ای که خود آنها و طرفدارانشان و به همین ترتیب مردان انقلابی حوادث را در ذهنشان می پروراندند قابل مشاهده است. فیلسوفان قرن هجدهم انتقادات خود را نسبت به نهادهای فئودالیته منحصر به دیدگاه بورژوازی در حال رشد نمی دانستند. همان طور که پیش از این گفتیم، نقد آنان به نام خرد انجام می گرفت و در پی تبدیل شدن به طبقۀ برتر و قهرمان اجتماعی نبودند، بلکه هدفشان آزادی تمام بشریت بود، و خواهان جامعه ای بودند که اساس آن را دولتی خردگرا تشکیل دهد. با این وجود جامعه ای که از قلب انقلاب فرانسه بیرون آمد می بایستی جامعۀ بورژوازی باشد. چنین انقلابی بی شک پیشرفت بزرگی را در تاریخ بشری به ثبت رساند، ولی این طبقۀ بورژوا نبود که می بایستی با آزاد سازی خودش به رهایی تمام بشریت تحقق بخشد.

جامعۀ بورژوا به عنوان آخرین شکل جامعۀ طبقاتی  استثمار انسان از انسان را از بین نمی برد بلکه شرایط مادّی  و نیروی مولد انسانی ضروری برای تحقق چنین حرکت تاریخی را با از بین بردن نظام سرمایه داری ممکن می سازد. به همین دلیل بود که انگلس نتیجه می گیرد که سیطرۀ خردی را که فیلسوفان قرن هجدهم از آن حرف می زدند، همان طور که تاریخ نشان می دهد، باید به عنوان « سیطرۀ اوج آرزومندی های طبقۀ بورژوا» بدانیم.

تحلیلات انگلس نشان می دهد که «متفکرین بزرگ قرن هجدهم، و نه حتی پیروان آنها نمی توانستند از مرزی که شرایط تاریخی تعیین کرده بود فراتر روند».

طی قرن نوزدهم علوم محدودیت هایی را که شامل حال قرن هجدهم بود پشت سرگذاشت . شیمی، علوم طبیعی، زمین شناسی پیشرفت کردند و داروینیسم به پژوهشگران علمی نشان داد که چگونه طبیعت را در سیر تحولی آن مورد بررسی قرار دهند، و نه به مثابه ماشینی که پیوسته دور خودش در حال گردش است.

از این پس همه پدیده ها واجد تاریخ می شوند، منظومۀ خورشیدی، زمین، گیاهان، حیوانات، انسان در پیوند با یک دیگر تحول یافته و در روند تاریخی عظیمی به هم مرتبط هستند.

 از نخستین نیمۀ قرن نوزدهم، ماتریالیسمی که آنسی کلوپدیست ها به آن اعتقاد داشتند، دیگر در حد پیشرفت های جدید علمی نبود. طرفداران این نوع ماتریالیسم هستند که مارکس و انگلس آنها را ماتریالیسم ساده اندیش می نامند. مبلغین ماتریالیسم ساده اندیش از سال 1850 تا 1860 در آلمان برای گسترش نظریاتشان فعال بودند ولی به هیچ عنوان فراتر از اساتیدشان نرفتند، تمام پیشرفت های علمی در عرصۀ طبیعت شناسی تنها برای رد اعتقاد به وجود خدا مورد استفادۀ آنها قرار گرفت، و به هیچ عنوان در پی گسترش نظریاتشان نبودند....(انگلس: لودویگ فویر باخ. فصل دوّم).

گسترش علوم راه نوینی را گشوده بود، یعنی راهی که می بایست به گسترش نظریۀ ماتریالیسم بیانجامد. ماتریالیست های قرن هجدهم نیز تحقق چنین فرایندی را رها کرده بودند، یعنی به کار بستن نظریۀ ماتریالیست در تاریخ و بررسی  روندهای اجتماعی.

مارکس و انگلس به این مأموریت مضاعف تحقق بخشیدند،  در مرحلۀ اوّل ماتریالیسم دیالکتیک، و در مرحلۀ دوّم ماتریالیسم تاریخی را بنیانگذاری کردند. ولی چگونه مارکس و انگلس به ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی تحقق بخشیدند و چگونه هستۀ خردگرای دیالکتیک را از پیکرۀ نظریات هگل آزاد ساختند، و اینکه خصوصیات بنیادی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی کدام هستند، چنین پرسش هایی را می توان از  تاریخ حزب بلشویک آموخت.

مارکس و انگلس نظریات ماتریالیسم قرن هجدهم را تحول بخشیدند. به همین علت لنین روی ماتریالیسم دیالکتیک به عنوان شکل مدرن ماتریالیسم تأکید می کند. مارکس و انگلس به عنوان دیالکتیسین فلسفۀ عصر روشنایی را به طور کاملا مشخص پشت سر گذاشتند. آنها با تکیه به روش دیالکتیک مارکسیستی کاستی های فلسفۀ عصر روشنایی را که مشروط به محدودیت های علمی عصر خود بود پشت سر گذاشتند و در عین حال ماتریالیسم تاریخی را نیز بنیانگذاری کردند. بر این اساس، دیدگاه ماتریالیست برای نخستین بار به شکل کاملا مؤثر در عرصۀ اجتماعی و تاریخی به کار برده شد. از آن جایی که تنها مارکسیسم بود که به چنین پیشرفتی تحقق بخشید، باید آن را تنها وارث و  تنها ادامه دهندۀ اندیشمندان عصر روشنایی بدانیم.

ماتریالیسم تنها به شرط وجهۀ دیالکتیک آن است که می تواند هم تراز علوم مدرن قرار گیرد، و هیچ بینش علمی تاریخی به جز ماتریالیسم تاریخی وجود ندارد. ماتریالیسم تاریخی براساس ماتریالیسم دیالکتیک بررسی پدیده های زندگی اجتماعی و سیر تحول اجتماعی را ممکن می سازد.

با تکیه بر چنین گسترشی است که علم تاریخ اجتماعی «علی رغم تمام پیچیدگی های پدیده های زندگی اجتماعی به علمی تبدیل می شود که می تواند به دقت علوم طبیعی در رابطه با تحولات اجتماعی نقش قانونگذار و کاربرد عملی داشته باشد». کاربرد عملی [ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی] را سوسیالیسم علمی می نامیم : «...سوسیالیسم، رؤیای  آینده ای بهتر برای بشریت بوده که به جایگاه علمی ارتقاء می یابد». مارکس و انگلس بارها روی این سیر تحولی تأکید کرده اند که از ماتریالیست های قرن هجدهم آغاز شده و به سوسیالیسم و کمونیسم منتهی می شود.

انگلس در آنتی دورینگ نشان می دهد که «به موازات هر تحول بزرگ بورژوایی، در عین حال حرکت طبقاتی دیگری آغاز می شود که کمابیش طلایه های پرولتاریای مدرن هستند». در این جا باید به جلوه گاه های تئوریک در جنبش های طبقه ای که هنوز کاملا شکل نگرفته اشاره کنیم، در این مورد می توانیم به  : «نقاشان  قرن شانزدهم و هفدهم اشاره کنیم که تصاویر جامعۀ کمال مطلوب را عرضه کرده اند، در قرن هجدهم نظریات کاملا کمونیستی (مورلی ، مابلی)(23) را مشاهده می کنیم. از این پس برابری تنها نباید به حقوق سیاسی محدود گردد بلکه باید به شرایط زندگی اجتماعی فرد نیز گسترش یابد. از این پس نه تنها امتیازات طبقاتی باید حذف گردند بلکه تضادهای اجتماعی نیز باید از بین بروند.

اگر مارکس مدعی می شود که فرانسوی ها ماتریالیسمی متمدنانه عرضه کرده اند، به این علت است که ماتریالیست های قرن هجدهم انسان را در مرکز توجهات خود قرار داده اند.

مارکس می گوید : «در نوشته های هلوسیوس که از جان لاک آغاز می کند، ماتریالیسم خصوصیات بارز فرانسوی را جذب می کند. هلوسیوس ماتریالیسم را در چشم انداز زندگی اجتماعی و انسان درک می کند. قابلیت های جسمی و عشق به خویشتن، لذّت و منافع شخصی جزء چنین چشم اندازی بوده و در پیوند با  بنیادهای  اخلاقی مطرح می باشد. برابری طبیعی هوش و استعداد افراد آدمی، یگانگی بین پیشرفت خرد و پیشرفت در عرصۀ صنعتی، نیک سرشتی طبیعی انسان، نقش بنیادی امور تربیتی، نکات اساسی نظام فکری او هستند.» مارکس کمی دورتر می نویسد :

«نیازی به هوش و فراست خارق العاده ای نیست، تا پی ببریم که ماتریالیسم در نظریاتش در خصوص نیک سرشتی اولیه و هوش و استعداد نزد انسان، نقش تعیین کنندۀ تجربه، و آموزش و پرورش، تأثیرات شرایط پیرامون، نقش بسیار مهم صنعت، باز شناسی بهره مندی و لذت از زندگی، و غیره، ضرورتا به کمونیسم و سوسیالیسم باز می گردد.

این رابطه بین ماتریالیسم و کمونیسم در طیف دکترین ها قابل بررسی بوده و انقلابیونی نظیر بابوف (24) و فوریه (25) که مستقیما از ماتریالیسم فرانسه آغاز می کنند. جرمی بنتهام (26) شاگرد هلوسیوس بود و از او بود که رابرت اوون(27) برای بنیانگذاری کمونیسم انگلیسی الهام گرفت. این همان کمونیسمی است که اتین کابه (28) طی تبعیدش با آن آشنا شده و آن را به آلمان برده و گسترش می دهد. اگر بتوانیم ماتریالیسم را در رابطۀ مفصلی اش با زندگی اجتماعی به عنوان وجه مشخصۀ ماتریالیسم فرانسوی بدانیم، ولی این ماتریالیسم امّا، هنوز به قوانین تحولات اجتماعی آگاه نیست. چنین فقدانی در ماتریالیسم فرانسوی حتی بزرگترین نمایندگان سوسیالیسم اتوپیک را نیز در بر می گیرد یعنی فیلسوفانی نظیر سن سیمون، فوریه و اوون. انگلس شباهت عمیقی را که از این منظر بین اتوپیست ها و فلاسفه وجود دارد توضیح می دهد : هیچ یک خود را به عنوان نمایندۀ طبقاتی معرفی نمی کردند.

فلاسفه خود را به عنوان نمایندگان بورژوازی معرفی نمی کردند. اوتوپیست ها نیز خود را نمایندگان پرولتاریا معرفی نمی کردند، ولی هر یک خواهان آزادی تمام جامعۀ بشری بودند. اوتوپیست ها نیز مثل فلاسفه موضع انتقادی داشتند و به نام خرد ناب و عدالت ابدی هریک طرح اصلاحات خود را پیشنهاد می کردند. با این وجود، انگلس یادآوری می کند که بین خرد و عدالت ابدی نزد فلاسفۀ قرن هجدهم و اتوپیست های قرن نوزدهم یک دنیا فاصله وجود دارد. طی این مدت، جهان بورژوازی  تضادهایش را برجسته تر ساخته و به بی نظمی هایش دامن می زند.«در مقایسه با نوید های بزرگ فلاسفه، نهادهای سیاسی و اجتماعی که پس از پیروزی انقلاب شکل گرفتند، بیشتر به چشم انداز تلخ و ناامید کنندۀ کاریکاتور مضحکی شباهت دارد». به این ترتیب اتوپیست ها به افشاگری می پردازند. بیش از همه شارل فوریه انتقادات هوشمندانه ای عرضه می کند. ولی اتوپیست ها فکر می کنند که «جهان بورژوازی بر اساس اصول فلاسفه بنیانگذاری شده» و به همان اندازه از خرد فاصله دارد که بی عدالتی در عصر فئودالیته و یا در دیگر اشکال اجتماعی تاریخ گذشته، و اگر خرد و حقیقت تا کنون هدایت جهان را به عهده نگرفته، به این علت بوده که هنوز کشف نشده بوده است، و اگر انسان هوشمندی که می بایستی چنین حقیقتی را کشف کند وجود نداشته است، از این پس نه به عنوان محصول سیر تحولی تاریخ، بلکه بر حسب اتفاق حقیقت را کشف خواهد کرد. چنین فرد هوشمندی می توانست در 500 سال پیش به دنیا بیاید و از 500 سال اشتباه  و مبارزه و رنج جلوگیری کند».

 

نیروهای مولد تاریخی هنوز شناخته شده نیستند و قوانین سیر تحولی اجتماعی و کاربرد  راه حل های مسائل اجتماعی هنوز کشف نشده اند. ولی بزودی ماتریالیسم تاریخی کشف خواهد شد.

ولی این بار همه چیز و حتی راه حل برای مسائل اجتماعی در تاریخ با نور علم روشن می گردد. انگلس نشان می دهد که سوسیالیسم اتوپیک ضرورت تاریخی خاص خود را داشته که عبارت است از فقدان گسترش تولید و فقدان مبارزۀ طبقاتی، که تنها گسترش بعدی آنها بوده است که شرایط پیدایش سوسیالیسم علمی را ممکن می سازد.

با سوسیالیسم علمی، مارکسیسم نه تنها برای بشریت  در عرصۀ طبیعت که در رابطه با سرنوشت خود آنها نیز روشنگری های علمی عرضه کرد، و بر این اساس مسئلۀ حاکمیت خرد در جامعه نیز به سهم خود راه حل عقلانی پیدا کرد.

مارکس و انگلس به روشنی نشان می دهند که چه عاملی مانع حاکمیت خرد در جامعه بوده و  این عامل بازدارنده نیز چیزی به جز استثمار انسان از انسان نیست. آنها نشان می دهند که شرایط حاکمیت خرد بر اساس حذف نظام سرمایه داری ممکن می گردد و پرولتاریا همان نیروی اجتماعی است که به آن تحقق خواهد بخشید. و باید دانست که ابزاری که پرولتاریا باید برای چنین هدفی به کار گیرد تسخیر قدرت از طریق انقلاب است.

به این ترتیب خرد از سایۀ جامعه ای که نمی تواند خود را با آن تطبیق دهد بیرون خواهد آمد. از این پس انسان می تواند جامعه را بر اساس خرد و مطابق بر برنامه هدایت کند و بشریت از عصر ضروریات به عصر آزادی راه خواهد گشود.

تاریخ حزب بلشویک به ما نشان می دهد چگونه مارکسیسم به هدایت لنین و استالین سوسیالیسم را روی  یک ششم کرۀ زمین بنا نهاد.

کمال مطلوب جهان شمول بشری که به شکل گویایی مطرح شده بود، به این ترتیب تحت شرایط خردمندانه به منصۀ ظهور می رسد. فیلسوفان نه از دیدگاه طبقۀ اجتماعی خاصی بلکه  آزادی بشریت را در حالت عمومی مطرح می کردند. آنها حاکمیت انسان را می خواستند ولی  این حاکمیت بورژوازی بود که از راه رسید. مارکس و انگلس کشف می کنند که رهایی تمام بشریت مشروط به آزادی پرولتاریا خواهد بود و  با تکیه به انقلاب پرولتاریایی و ساختمان سوسیالیستی، جامعۀ واقعا بشری از حالت انتزاعی خارج گشته  و با ورود به جامعۀ بی طبقه، به واقعیتی عینی تبدیل خواهد شد.

 

ماتریالیسم و بورژوازی

از وقتی که پرولتاریای انقلابی به شکل جدی بورژوازی را در خطر قرار داد، بورژوازی نیز به یاد خدماتی افتاد که کلیسا و اعتقادات مذهبی برای حفظ قوانین اجتماعی انجام داده بودند و فلسفۀ اجداد انقلابی اش را به فراموشی سپرد. انگلس می نویسد : هیچ دست آویزی برای بورژوازی فرانسه و آلمان باقی نمانده بود که در سکوت از آزادی اندیشه شان قطع نظر نکنند، در این صورت به نوجوانی  شباهت دارند که سیگاری را هنگام سوار شدن بر عرشۀ کشتی با افتخار گوشۀ لبش پک می زند ولی به خاطر لرزش های کشتی دچار حال به هم خوردگی شده و با بی قیدی سیگارش را رها می کند. افکار برجسته یکی پس از دیگری به پرهیزکاران با تقوا تبدیل می شوند و به تدریج با احترام از کلیسا یاد کرده و خود را با افکار جزمی و سنت هایی تطبیق می دهند که از این پس به زعم آنها اجتناب ناپذیر است.

بورژوازی فرانسه با رعایت سنت قدیمی مذهب کاتولیک از خوردن گوشت درروزهای جمعه امتناع می ورزد و بورژوزای آلمان نیز روی صندلی های کلیسا به موعظۀ بی پایان پروتستان ها گوش می دهد و عرق می ریزد. بورژوازی فرانسه و آلمان دیگر با ماتریالیسم توافقی ندارند.

Die Religion muss dem Volk erhalten werden

مردم به مذهب نیاز دارند. از دیدگاه آنان مذهب تنها و آخرین وسیله برای نجات جامعه از هرج و مرج کامل است. در واقع، در آلمان و بخصوص بعد از جریان کمون، بورژوازی ارتجاعی به شکل نظام یافته ای ماتریالیسم را به فراموشی می سپارد. حتی تا همین چند سال پیش از این در فرهنگ واژگان فلسفی اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک را قید نمی کردند. ماتریالیسم بدوی و حتی پوزیتیویست (مکتب اثبات گرا یا تحصل گرا) به عنوان اشکال ماتریالیسم معرفی می شدند و توسط فیلسوفان ارتجاعی که بیش از پیش جمعیت دانشگاهی را تشکیل می دادند پیروزمندانه رد می شدند. در عین حال بین جوانان تحصیل کرده علیه علم و تحقیر آن تبلیغ کرده، و کمابیش  بینش راز و رمز مدارانه را گسترش می دادند تا آنها را از گزند نخبگان بی شمار در امان بدارند و تاریخ شناسان ارتجاع با اتکاء به آنها علت اصلی موفقیت انقلاب را به بورژواها می آموختند.

ولی روشن است که نمی توانستند تمام آنسی کلوپدیست ها را از برنامۀ درسی مدارس حذف کنند. با این وجود روش خاصی را به کار می بردند که دیدرو در کتاب «جواهرات دست و پا گیر» توضیح می دهد : کوتوله هایی مسلح به قیچی و تیغ ریش تراشی که سر مردان بزرگ را به سبک و سلیقۀ خودشان پیرایش می کنند. شنیدم که یکی از این کوتوله ها بینی اش را می خواست و نمی توانست بی آن که این قطعه را روی صورتش داشته باشد خودش را نشان دهد، «کوتوله به او گفت : آه! کله، دوست من، شما دیوانه هستید. این بینی که موجب تأسف شما شده، ترکیب صورت شما را به هم می زد، خیلی خیلی دراز بود...»

این بینی درازی که سعی می کردند از آنسی کلوپدیست ها حذف کنند، افکار ماتریالیستی آنها بود. بعد شروع کردند به انتشار منتخب آثار با متن های بی اهمیت و نوشتن کتاب دربارۀ فیلسوفان قرن هجدهم ولی فراموش کردند یادآور شوند که آنها ماتریالیست بودند. در کتابی که اخیرا پروفسور بایه نوشته است، در مورد قرن هجدهم فراموش می کند که از ماتریالیسم حرف بزند.

ولی به تدریج وقتی  در مرحلۀ امپریالیسم تضادهایش تعمیق می یابد، نظام سرمایه داری بیش از پیش به نظریۀ کلیدی  روی می آورد : یعنی ضرورت مذهب و عرفان برای توده ها. و به این ترتیب فاشیسم نازی می بایستی نشان دهد که بازهم بیشتر از این ها  به طرف راز و رمز مداری و نظریات عرفانی رفت و حتی خیلی بیشتر از مذهب باید از خرد فاصله گرفت. آن چه برای الیگارشی نظام سرمایه داری خطرناک به نظر می رسد، این است که کارگران به قوانین تاریخ دسترسی پیدا کنند. به همین علت فاشیسم بر آن می شود تا آنهایی را که دارای چنین شناختی هستند، یعنی مارکسیست ها را کاملا از بین ببرد و نژاد پرستی را در اذهان عمومی تلقین کند. به این ترتیب مبارزۀ طبقاتی نفی شد و به جای آن مبارزۀ نژادها مطرح گردید.

 راز و رمز مداری و عرفانی  که در این اندیشه مشاهده می شود واقعا مبتذل است. در این جا کاملا آشکار است که نژاد پرستی برای پوشاندن طبقات اجتماعی به کار می رود. در حالی که مقدماتی ترین شناخت علمی نشان می دهد که نژاد و جنگ نژادی چیزی به جز افسانه پردازی نیست. ولی نظریه پرداز رسمی نژاد پرستی، روزنبرگ (29)، اعلام می کند که گویی دلیل خاصی وجود دارد که  نباید در فراسوی نژاد به جستجو پرداخت، زیرا نژاد و جنگ نژادی فرجام شناخت نهایی است : «برای ما ممکن نیست که فراتر از این برویم.» در واقع، «دولت نژاد پرست» است که با آهن و آتش مانع تحقیق دربارۀ نژاد می شود و به شکلی نظام مند تاریک اندیشی را سازمان دهی می کند. با از میان بردن آزادی دموکراتیک و علم، راز و رمز مداری و عرفان را جایگزین می کنند. اینک، نظام سرمایه داری علیه علم می شورد. راز و رمز مداری و اندیشه های عرفانی باید انسان را در حماقتی بی حد و مرز غرق کند، و او را به فردی کاملا فرمانبردار و آماده برای جنگ تبدیل سازد.

به همین علت مکتب راز و رمز مدار و عرفان مسلک نیز می بایستی مسلک تنفر و تحریک باشد، و نه به عطر معنویت بلکه باید به بوی خون آغشته شود. و نظام تربیتی باید جای خود را به پرورش نژاد نوینی واگذار کند. انسان کمال مطلوب برای نظام نژاد پرست، آدم ماشینی است که نژاد آریایی به مثابه پوششی برای بازنمایی آن خواهد بود. روح نژادی که نازی ها می خواهند به انسان تلقین کنند، روح برده است، یعنی روحی که انسان را تا جایی که ممکن است به آدم ماشینی تبدیل می کند. پس از این همه جایگزینی، سرمایه های بزرگ آلمان بر آن می شوند که جایگزینی برای روح بشر بسازند. سرمایه داری آلمان می خواهد ظلمت  را در کشوری حاکم سازد  که  تحت تأثیر  فلاسفۀ عصر روشنایی فرانسه، عصر روشنایی آلمانی را گسترش داده بود، این عصر روشنایی  نام بزرگان  فلسفۀ کلاسیک و ادبیات آلمان  را به یاد می آورد، بزرگانی نظیر کانت، گوته و هگل.

گوته «همیشه نور بیشتری» می خواست و این از آخرین سخنان اوست. نازی ها، امّا همیشه خواهان نورکمتر و ظلمت بیشتری هستند، به همین علت متفکرین بزرگ عصر روشنایی را یا به سکوت برگزار کرده و یا این که نظریات آنها را در اشکال مبتذلی به تحریف بکشند . در حالی که بورژوازی انقلابی ماتریالیست بود و به خاطر علمی که بدان نیازمند بود علیه کلیسا شورید.

این بار، پرولتاریا است که به علم نیازمند است و با آن متحد می شود. از آغاز قرن بیستم، بورژوازی مدعی ضرورت مذهب برای توده ها می شود و سرمایه داری در حال زوال می کوشد تا با تکیه به  بربرترین اشکال راز و رمز مداری، و در رمز و راز خون و نژاد، و با تلاش در ایجاد ظلمت در روح توده ها  پناهگاهی برای تداوم حیات خود بجوید.

روزنبرگ نظریه پرداز نژاد پرست وقتی جستجو در نژاد پرستی را ممنوع اعلام می کند، می داند به چه کاری دست می زند، زیرا در پشت «آریایی برتر با موهای بور و چشمان آبی» طبقۀ پست جهان وطنی، الیگارشی نظام سرمایه داری موضع گرفته است. به همین علت است که در خود آلمان، آریایی برتر با موهای بور و چشمان آبی می تواند پای موعظۀ هیتلر بنشیند که او نه موهایش بور است و نه چشمانش آبی و نه حتی به نژاد آریا تعلق دارد، و به این علت ساده که چنین نژادی وجود ندارد. ولی موسیلینی برای نژاد آریایی شمالی موعظه می کند و سرمایه داری ژاپنی نیز نژاد پرست می شود.

ولی با تمام تلاش های نظام سرمایه داری  برای نجات خود و با توسل به چنین شیوه هایی که در پی حذف عصر روشنایی و دو هزار سال تمدن در اذهان عمومی است، به نتیجه نخواهد رسید. زیرا پیش از همه یک ششم کرۀ زمین از حیطۀ سیطرۀ او خارج شده است، و اتحاد جماهیر شوروی، دژ مستحکم صلح و در عین حال تمدن است. کشور سوسیالیستی سرزمین خرد و روشنایی نیز هست. فاشیسم نمی تواند چنین قانونی را که  هستی را مبدأ آگاهی می داند بی اعتبار سازد. هر چند که تلاش کردند تا در ذهن انسان قرن بیستم افسانه هایی را تزریق کنند که منشأ آن شرایط زیستی قرن دهم بوده است . ولی شرایطی زیستی امروز شرایط قرن بیستم است. هر چند که خواستند در ذهن پرولتاریای صنعتی ذهنیت ژرمن های باستانی را تزریق کنند، ولی شرایط زیستی آنها – استثمار سرمایه داری –  ذهنیت پرولتاریای انقلابی را در  آنها دوباره متشکل می سازد. به طور کاملا مشخص به همین دلیل است که فاشیسم با خشونتی بی بدیل در پی تحقق جهانی ناممکن است. ولی چنین خشونتی تنها نشان ضعف آنهاست و توده های کارگر را بیش از پیش علیه خود بسیج می کند، خصوصا به این علت که تضادهای نظام سرمایه داری گسترش یافته و فاشیسم نه تنها قادر به حل آنها نیست بلکه آن را وخیم تر نیز می سازد.

هیتلر و هم مسلکانش با خدمت به کلان سرمایه داری، جهنمی عظیم روی زمین بر پا کردند. ولی توده های شهید شده  این بار شکایاتشان را علیه جنگ و بینوایی به آسمان نخواهند سپرد.

در حالی که بورژوازی محافظه کا از ماتریالیسم اجتناب می کند، تأثیرات اندیشۀ پیشگام و ماتریالیسم در توده های وسیع مردم فرانسه دست نخورده باقی می ماند، و پیشگامان پرولتاریای انقلابی ماتریالیسم مدرن را انتخاب می کنند : یعنی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی، همان گونه که در تاریخ حزب بلشویک نوشته شده است، در «بنیاد تئوریک کمونیسم، اصول تئوریک حزب مارکسیست» صورت پذیرفت. احزاب کمونیست تنها احزاب مارکسیستی موجود هستند. احزاب دومین انترسیونال صراحتا ماتریالیسم دیالکتیک را نفی می کنند، و به همان شکلی که دیدیم، یعنی اصلی که بدون آن ماتریالیسم تاریخی نیز وجود نخواهد داشت. ولی به این علت که ماتریالیسم تاریخی می تواند پایه و اساس علمی حرکت سیاسی را تشکیل دهد، حزب ما  تنها حزبی ست که علم را اساس حرکت خود قرار می دهد. در حزب ما، بیانیه ها و راه کارها از طریق سازش و سنتز نظریات و منابع متنوع صادر نمی گردد. قطعنامه های حزب ما حاصل تمرکز روی تحلیل واقعیات در رابطه با منافع توده های مردم است.

این علم متعلق به ما می باشد و نتیجۀ سیر تحولی دراز مدتی است که فلسفۀ عصر روشنایی یکی از مراحل مهم آن به حساب می آید، و از همین رو ما وارث و ادامه دهندۀ آن هستیم، مضافا بر این حزب ما تنها حزبی ست که به شیوۀ قانونمند و دائمی  کاری را به عهده گرفته است که در قرن هجدهم آنسی کلوپدیست ها انجام می دادند.

حزب ما تنها حزبی است که نور علم را در رابطه با مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بین توده ها منتشر می کند. از طرف دیگر بی هیچ استثنائی، مسئله آموزش توده ها نیست، بلکه می خواهیم به آنها نشان دهیم، همانطور که دکارت می گوید، «اندکی مس و شیشه تا چه اندازه می تواند به اندازه طلا و الماس با ارزش باشد».

 حزب ما تنها حزبی است که به نحو کاملا مؤثری از علم علیه ظلمت و ناآگاهی دفاع می کند و به همین علت نیز توجه بهترین نمایندگان علم و ادب فرانسه را به خود جلب کرده است.

از طرف دیگر، انصراف از مقابله در برابر خشونت در سطح سیاسی، با انصراف از مقابله با راز و رمز داری جهان ظلمت به شکل مضاعف تبلور می یابد : معنویت مونیخ و مونیخ معنویت. راز و رمز مداری و عرفان پستی و بردگی به معنای سقوط طبقه ای ست که زمانی انقلابی بود. حزب کمونیست، حزب نیروهای پیشگام جامعه، حزب مبارز در عرصۀ خرد است. بر این اساس است که حزب ما در تداوم فرانسوی ترین تفکرات گام بر می دارد، یعنی تفکرات آنسی کلوپدیست ها. حزب کمونیست ادامۀ دهندۀ راستین چنین جهشی در تاریخ اندیشه است، و پیوسته در گسترش و زنده و پویا نگه داشتن آن می کوشد.

 

پا ورقی

1) Francis Bacon (1561-1626)

2) René Descartes (31 mars 1596- 11 février 1650)

3) scolastique

4) Bayet

5) Essay on the human understanding

6) Condillac

7)  Julien Jean Offray de La mettrie

12 دسامبر 1709 در سن-ملو (فرانسه) به دنیا آمد و در 11 نوامبر 1752 در پستدام چشم از جهان فروبست، پزشک و فیلسوف ماتریالیست فرانسوی بود. پزشک آزاده و طرفدار ماتریالیسم افراطی بود که پس از دکارت بنیاد «مکانیسم» را بازخوانی کرد. مکانیسم مفهوم خاصی از ماتریالیسم است که پدیده ها را بر اساس الگوی روابط علت و معلول تعریف می کند.

8) Helvétius

9) Paul-Henri Thiry, baron d’Holbach

نام آلمانی او هنگام تولید

Paul-Henri Thiry, baron d’Holbach

8 دسامبر 1732 در ادشایم (آلمان)– 21 ژانویه 1789 در پاریس، او آلمانی تبار بود ولی از سال 1749 فرانسوی می شود. او به طیف فیلسوفان ماتریالیست تعلق دارد.

10) Montaigne

11) Rabelais

12) Blaise Pascal

13) Casuistique

14) Pierre Bayel. Dictionnaire historique et critique

15) Candide. پرسوناژ داستان «ساده دل یا خوشبینی» اثر ولتر

16) Jacques le fatalisteنوشتۀ دیدرو. پیش از این به «ژک قضا و قدری و اربابش» نیز ترجمه شده است

 اسکوتیستها (17)

 تومیستها(18)

19) Claude-Adien Helvétius

20) Saint- Barthélémy

21) La Religieuse خواهر مقدس. رمان اثر دیدرو.

22) Hobbes

23) (Morelly, Mably).

24) François Noël Babeuf

متولد 23 نوامبر 1760 انقلابی فرانسوی که از پیشگامان کمونیسم بوده و در 27 می 1797 اعدام می شود.

25) François Marie Charles Fourier,

به تاریخ 7 آوریل 1772 در بزانسون (فرانسه) و در 10 اکتبر 1837 در پاریس در گذشت، اوفیلسوف بود و مارکس و انگلس او را به به عنوان «سوسیالست اوتوپی انتقادی» باز شناسی می کردند که روبرت اوون نیز یکی دیگر از نمایندگان این مکتب بوده است.

26) Jeremy Bentham

15 فوریه 1748 در لندن به دنیا آمد و در 6 ژوئن 1832 چشم از جهان فروبست. فیلسوف انگلیسی اصللاح طلب

27) Robert Owen

14 می 1771 – 17 نوامبر 1858 . سوسیالیست انگلیسی اصلاح طلب

28) Étienne Cabet,

1 ژانویه 1788 – 9 نوامبر 1856 او نظریه پرداز سیاسی فرانسوی، و در طیف سوسیالیستهای اتوپیک بود.

منبع

http://www.marxists.org/francais/politzer/works/1939/phi_lumieres.htm

+ نوشته شده در Mon 29 Mar 2010ساعت 18:14 توسط حمید محوی |

 

پاسخ به پرسش های مجلۀ «مرکور فرانسه»

دربارۀ آیندۀ مذهب

گئورگی پلخانف

1907

ترجمه توسط حمید محوی


می پرسید : آیا ما شاهد انحلال و یا تحول اندیشه و احساس مذهبی هستیم؟

اجازه دهید این پرسش را در چشم انداز تحولات اجتماعی قرار داده و پرسش  شما را به شکل دیگری مطرح کنم : انحلال اندیشۀ مذهبی آیا فرجام ضروری تحولات آن نیست؟

برای پاسخ گویی به این پرسش، ما باید سیر تحولی چنین اندیشه ای را دریابیم. ولی پیش از همه باید بپرسیم که مذهب چیست؟ اگر به آن مفهومی مراجعه کنیم که ادوارد تایلر «تعریف حداقل برای واژۀ مذهب» می نامد، به این ترتیب می توانیم بگوییم که مذهب عبارت است از اعتقاد به وجود ارواح و موجودات غیر مادّی که در کنار اشیاء و روندهای طبیعی حضور دارند (1).

چنین اعتقادی که عنصر ضروری برای تمام مذاهب است، در عین حال برای توضیح تمام پدیده های طبیعی به کار می رود. ولی در مراحل پیشرفته تحولات اجتماعی، مشاهده می کنیم که عنصر جدیدی به این عنصر اولیه افزوده می گردد، این عنصر جدید اخلاق است.

اتحاد بین این دو عنصر اندک اندک در رابطۀ بسیار تنگاتنگی با یک دیگر قرار می گیرد. به این ترتیب در این جا به نقطه ای می رسیم که من آن را «تعریف حداکثر برای واژۀ مذهب» می نامم، که عبارت است از اعتقاد به موجودات غیر مادی و روحی که در پیوند با اخلاقیات برای آن عمل کرد کیفری قائل هستند. همین نکته موجب گشته است که بسیاری ذات مذهب را در اخلاقیات بدانند.

ولی ما به هیچ عنوان هنوز به پایان چنین تحولی نرسیده ایم. اتحادی که بین مذهب و اخلاق فسخ ناپذیر به نظر می رسید به دلیل پیشرفت معنویات نزد نوع بشر محکوم به اضمحلال شد.

تعریف علمی پدیده ها به شکل اجتناب ناپذیری مادی گراست. مداخلات موجودات آسمانی که از دیدگاه فرد بدوی تمام پدیده ها را توضیح می دهد  برای فردی نظیر برتلوت(2) هیچ اعتباری ندارد. به این ترتیب برای فرد متمدنی که در پی درک نتایج کار علمی است، اعتبار چنین اعتقاداتی بیش از پیش رو به افول خواهد رفت.

اگر شمار زیادی از افراد به موجودات غیر مادی و ماورألطبیعه باور دارند، به دلایل متعددی، به این علت بوده است که قادر نبوده اند از برخی موانع عبور کرده و از موضع علمی به چنین مسائلی بپردازند.

وقتی موانع بر طرف شدند – و باید دانست که چنین واقعه ای محصول تحولات اجتماعی خواهدبود – هر گونه بینش ماورالطبیعه برچیده خواهد شد، و به این ترتیب اخلاق الزاما به شکل مستقل به حیات خود ادامه خواهد داد. مذهب در معنای حداکثر آن به گذشته خواهد پیوست و روشن است که احساس مذهبی نیز با انحلال اندیشۀ مذهبی از بین خواهد رفت.

ولی احساسات مذهبی نسبت به اندیشۀ مذهبی بیشتر دوام خواهد آورد، احتمالا می توانیم شاهد تدام بازمانده های آن باشیم که  پیدایش  نظریات نا هم گون نیمه ماورالطبیعه و نیمه مادی گرا را موجب خواهد شد.

با این وجود همین بازماندگانی که محصول سرشت محافظه کار احساسات مذهبی هستند، به سهم خود محکوم به نابودی می شوند، به ویژه وقتی برخی نهادهای اجتماعی که مذهب در اختیار دارد منحل گردند.

پیشرفت بشریت مرگ افکار و احساسات مذهبی را به هم راه دارد. برخی با احتیاط در مورد اخلاق ابراز نگرانی می کنند. ولی یک بار دیگر باید یادآوری کنم که اخلاق به حیات مستقل خود ادامه خواهد داد.

اعتقاد به موجودات غیر مادی و ماورالطبیعه، در حال حاضر، خیلی دور از پشتیبانی معتبر برای ملاحظات اخلاقی است. بر خلاف تمام انتظارات، مذاهب نزد ملت های متمدن امروزی، غالبا نسبت به گسترش اخلاقیات دچار تأخیر است.

کلیفورد (3) به درستی می گوید : « اگر انسان ها بهتر از مذاهب نبودند جهان به جهنم تبدیل می شد.»


یادداشت

 

1) در حقیقت هر موجود آسمانی و روحی الزاما خدا نیست. موجود آسمانی یا روحی برای این که بتواند به درجۀ الهی برسد و به خدا تبدیل گردد باید سیر تحولی خاصی را پشت سر بگذارد. خدا موجودی روحی ست که در رابطه با خدمات متقابل با قبیله یا قوم خاصی مطرح می باشد. ولی هر خدایی موجودی روحی ست. و این نکته برای بحث  ما در این جا کافی است.

 Pierre Eugène Marcellin Betthelot 2)

25 اکتبر 1827 در پاریس به دنیا آمد و در 18 مارس 1907 چشم از جهان فرو بست. او شیمی دان، منتقد، تاریخ شناس علوم و از رجال سیاسی فرانسه بود.

William Kingdon Clifford3)

ریاضی دان و فیلسوف انگلیسی 4 می 1845- 3 مارس 1879 او با هرمن گرسمن بنیانگذار «جبر هندسی» ست.

 

منبع

این متن از آرشیو مارکسیست ها در انترنت بخش فرانسوی برگرفته و ترجمه شده است.

http://www.marxists.org/francais/plekhanov/index.htm


+ نوشته شده در Fri 19 Feb 2010ساعت 22:34 توسط حمید محوی |

امپریالیسم 

نوآم چامسکی :

 اندر بایستنی های امپراتوری، قدرت و اعتبار

 

ترجمه : از فرانسه  حمید محوی

برای کارگاه روزنامۀ هنر و مبارزه

 

Noam Chomsky

Puissance et crédubilité, nécessités de l’Empire.

In Violences impériales et lutte de classes

Sous la direction de Jérôme Alexande Nielqberg

Ed : QUADRIGE/PUF.2004

 

پیش گفتار مترجم : انگیزۀ اصلی من در انتخاب این متن علاوه بر جزبه هایی که نویسنده ای در ابعاد نوآم چامسکی می تواند داشته باشد، تقابل فوق العاده و غیر قابل وصف چنین گفتمانی با گفتمان ارگانهای حقوق بشر ایرانی در نشریات و رادیوها و اساسا رسانه های ایرانی (اگر در این محدوده ایران و ایرانی باقی بمانیم) و تحلیل های سیاسی و اجتماعی حتی در طیف چپ سنتی و خردگرا با دعاوی مارکسیستی، (حداقل) در طول پنج سال یا دهسال و یا پانزده سال اخیر است که مرا به شگفتی واداشت. تصور من بر این است که ما در این جا با یک انفجار بسیار عظیم در سطوح مختلف در نقد سیاسی و اجتماعی و غیره روبرو خواهیم بود.  پس از خواندن این متن و زمانی که به چشم انداز پانزده سال گذشته و تمام اخباری که شنیده و یا خوانده ام (که البته همیشه در آنها تردید های زیادی داشتم)، براستی خودم را  روی تله ای از ویرانه احساس می کنم.

 

نوآم چامسکی

 

اندر بایستنی های امپراتوری

قدرت و اعتبار

 

اگر چه غالبا مداخلات نظامی ایالات متحدۀ آمریکا را به انگیزه های بشر دوستانه نسبت می دهند، ولی در پشت ابرهایی که رسانه های جهانی را استتار کرده، طرح های دیگری در شرف تکوین است که جملگی به سیاست های اقتصادی و نظامی آمریکا تکیه دارد.

 سقوط بلوک شرق سوسیالیستی به فرمانروایی بی رقیب ایالات متحده در عرصۀ بین المللی  فرجامید.

در محدودۀ نظم نوین جهانی بایستی صنایع آمریکا و خصوصا صنایع نظامی و تکنولوژی بازاندیشی می شد و علاوه براین دشمنان تازه ای اختراع می کردند تا به این بهانه آمریکا در هر کجایی که پیش از این غیبت داشت حضور به هم رسانده و نیروهایش را به آنجا گسیل کند. یکی از این بهانه های جاری و ساری نیز به نام حقوق بشر و مداخلات بشردوستانه همواره مهر تأیید خورده است. ولی در واقع به خاک و خون کشیدن جهان همان طرحی ست که  در چشم انداز این امپراتوری دیده می شود. تحقق بخشیدن به چنین طرحی ایالات متحدۀ آمریکا را ملزم می ساخت تا جهت گسترش واحدهای نظامی اش از کوچک ترین فرصتی برای نمایش اعتبار خود استفاده کند.

در طول بحران کوزووو رهبران ناتو با رأی واحد دائر بر تأکید روی اهمیت حفظ «اعتبار اتحادیه ناتو» اتخاذ تصمیم برای شروع بمباران در 24 مارس را ضروری دانستند. طی مقاله ای در واشینگتن پست در بررسی حوادثی که به منازعات کزووو انجامید، رهبران سیاسی و مفسرین پیوسته روی حفظ « اعتبار ناتو » تأکید کرده اند.

در این باره بارتون گلمن (1) نیز در نوشته هایش خاطر نشان می کند که : «تقریبا تمام پیشنهادات و راه حل هایی که دائر بر صرفنظر کردن از بمباران بود، منزوی گشته و مشکل برانگیز ارزیابی شده اند،  زیرا آن را تحقیری برای ناتو به حساب می آوردند.»(2)

 

ساموئل برگر(3) یکی از دیپلمات های اروپایی اضافه می کند: « اگر هیچ کاری انجام نگیرد، خسارت زیادی به اعتبار  ناتو در پنجاهمین سالگرد تأسیسش وارد خواهد آمد. تونی بلر(4) در پارلمان بریتانیا اعلام می کند که « اگر امروز عقب نشینی کنیم، ناتو اعتبارش را از دست خواهد داد.

و اما در مورد نظریات کلینتون(5) یکی از مقامات کاخ سفید به نقل از او اظهار داشت : «از همان روز اوّل، او گفت  که در این امر  خاص به هیچ عنوان نمی توانیم شکست را بپذیریم. و چنین امری به دلیل نتایج آن برای ایالات متحده و ناتو کاملا روشن بود. و چنین موضوعی برای خود رئیس جمهور نیز به عنوان فرماندۀ کل قوا قابل قبول نبود.»

 

بلر هاردن(6) خبرنگار نیویورک تایمز در تفسیری طولانی از طرح کاخ سفید (7) می نویسد : « ناتو هیچ انتخاب دیگری بجز بمباران گسترده و مؤثر ندارد.» مقالۀ دیگری در نیویورک تایمز به نقل از   دبیر دفاع ویلیام کوهن(8) طی گردهم آیی خصوصی وزرای دفاع کشورهای عضو اتحادیۀ ناتو در اکتبر  1998 دربارۀ چگونگی تصمیم کاخ سفید به تفصیل  گزارش می دهد.

 

در این دوران، اتحادیه (ناتو) جزء مسئولیت اعضای خود دانسته تا به  جنایات صرب ها رسیدگی کنند که در طول ماههای اخیر به بهانۀ تسلط ارتش آزادیبخش کوزووو (9) روی چهل درصد از اراضی کوزووو بوقوع پیوسته است .

کوهن طرح کلینتون برای بمباران هوایی را معرفی کرد و به همقطاران خود هشدار داد که طرح دیگری را برای اتحادیۀ نپذیرند : « اگر تحت چنین شرایطی ناتو نتواند در مقابل میلوسویچ  عکس العمل نشان دهد، پس این اتحادیه به چه کار خواهد آمد؟»

تهدید به بمباران خیلی زود با موضوع اعتبار اتحادیۀ ناتو در سطح بین المللی گره خورد، مضافا بر اینکه پنجاهمین سالگرد تأسیس آن نیز قریبا فرا می رسید که در اطراف پایان ماه آوریل بود. در این مدت اشتباهات و انشعاباتی که از افتضاحات کاخ سفید بر می آمد تلاش های دیپلماتیک را با شکست مواجه می ساخت.

جان کیگان(10)  کارشناس بریتانیایی در تاریخ نظامی، دربارۀ مراجعات عاطفی بلر و آنهایی که دلسوزی و همدردی بریتانیایی ها را فرا می خوانند، بر این عقیده است که نباید چنین تمایلاتی را نباید جدی گرفت. زیرا بحران جدی ست و موضوع به « اعتبار اتحادیه ای مربوط می شود که در طول پنجاه سال گذشته ضامن حیات ما بوده است.»(11)

اغلب مفسرین آمریکایی نیز از همین نظریه دفاع  می کردند. بر این اساس از همان آغاز ویلیام پفاف(12) می نویسد : «مسئله اینجا نیست که آیا مداخلۀ نظامی بهترین راه حل می باشد یا نمی باشد. آنچه که در وحلۀ نخست حائز اهمیت  به نظر می رسد سرنوشت ناتو و نقش آمریکا به عنوان ابرقدرت جهانی ست.»                 

و ادامه می دهد : «اگر ناتو علیه صرب ها پیروز نشود، باید پایان ناتو را اعلام کرد. تنها راه حل برای نیروهای اتحادیۀ ناتو عبارت است از بیرون راندن نیروهای استقرار یافتۀ صرب در کوزووو و سرنگون کردن دولت فعلی در صربستان.» (13)

 

پس از قرداد صلح 3 ژوئن، رهبران و مفسرین از نتایج کار چندان رضایتی نداشتند، ولی همگی بر این عقیده بودند که عملیات در یک مورد اساسی کاملا کامیاب بوده است : « اعتبار ناتو تضمین شده بود.»(14)

جهت درک مفهوم چنین گفتمانی اندر باب کسب افتخار پیروزی در مأموریتی که با کامیابی تحقق یافته بود، طبق معمول ضروری ست تا به تعبیر آن بپردازیم.بادی دانست که وقتی کلینتون، بلر و همپیمانانشان از «اعتبار ناتو» حرف می زنند، به هیچ عنوان منظورشان اعتبار ایتالیا یا نروژ نیست، بلکه بطور مشخص به برتری ابزار نظامی شان اشاره دارند.

هر رئیس مافیایی می تواند مفهوم کلمۀ «اعتبار» را برای شما توضیح دهد. وقتی تاجری از پرداخت حق حساب به رئیس مافیا امتناع می ورزد، گانگسترها به سروقتش می روند و ئر چنین صورتی تنها به گرفتن پول او اکتفاده نکرده و پشت سر خود مزرعه ای از مین به جا می گذارند تا برای دیگران نیز درس عبرت باشد. بنابر این جای تعجبی نیست که رؤسای مافیای جهانی از همین ساز و کار در مذاکراتشان استفاده کنند.

بر خلاف تصور عمومی ، نه به این علت که رئیس مافیا حتما به پول فرد تاجر نیازمند بوده، و یا آن طور که به اذهان عمومی تلقین کرده اند چنین مداخلاتی آنهم از نوع نظامی حتما اهداف بشردوستانه داشته است، زیرا کوزووو درآمد ناچیزی داشته و طعمۀ جذابی برای غرب به حساب نمی آید . چنین قضاوتی مطمئنا حاکی از عدم آگاهی به داده های مقدماتی خط مشی سیاسی عصر حاضر خواهد بود.

 

آیا ایالات متحده در رابطه با کشورهایی که در این سال های اخیر طعمۀ خشونت بوده اند، مثل گوآتمالا، هندوچین، کوبا ، نیکاراگوئه و تعداد دیگری از کشورها، در پی منافع اقتصادی بوده است؟

البته، بعضی اوقات منقدین از این جهت که فورا نتیجه بگیرند، به منابع قلع و کائوچو در هندوچین و غیرو اشاره کرده اند، ولی در چنین مواردی با اطمینان کامل آنها را مطرح نکرده اند. در برخی موارد محتمل است که منافع خصوصی در خط مشی سیاسی تأثیر گذار باشد ( بعنوان مثال، اتحادیۀ میوه (15) در گوآتمالا) ولی چنین مواردی بسیار نادر بوده و در واقع تعیین کنندۀ اصلی نیستند. در تمام موارد دلایلی دیگری در کار بوده است.

مسئلۀ «اعتبار» همواره یکی از مسائل پر اهمیت بوده و هر آنگاه که « بز جربی» در گله پیدا می شود این مسئله نیز بشکل حادتری مطرح می گردد زیرا بیم آن خواهد رفت که ویروس استقلال به تمام گله یعنی کشورهای دیگر سرایت کند و «بز جربی» خصوصا اصطلاحی ست که در زبان فنی استراتژهای غربی کاربرد دارد.

در این مورد می توانیم روشنفکرانی را یادآور شویم که در اطراف جان کندی در مورد نظریۀ کاسترو می گفتند « می توان به سرنوشت خود حاکم شد».

موضوع « اعتبار» را می توانیم بشکل دائمی در مرکز تمام مداخلات و منازعات، حتی در متن جنگ سرد از آغاز آن یعنی سال 1917 مشاهده کنیم : روسیه همان «بز جربی» به حساب می آمد  که ترس ناشی از این امر حداقل تا سال های شصت سیاست غرب را تحت تأثیر قرار داده بود، یعنی تا پیش از این که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی وارد مرحلۀ رکود شود که البته هیچگاه نیز از این رکود سر بر نیاورد.

کنترل منابع طبیعی و به همین منوال دیگر منافع اقتصادی همواره نقش پر اهمیتی دارند، ولی چنین خصوصیاتی در انتخاب آنها بعنوان هدف تیر به ندرت تعیین کننده هستند (به عنوان مثال کشورهای تولید کنندۀ نفت و حتی هندوچین در سال 1958).

از طرف دیگر تصمیمگیری در زمینۀ مداخلات غالبا رابطه ای کاملا حاشیه ای با مسائل جنگ سرد داشته اند، و این موضوعی ست که تا حدود زیادی عرف عملی را توضیح می دهد که تا چه اندازه در قبل و بعد و در طول جنگ سرد بشکل ثابت رایج بوده است. گاهی اوقات پرونده های سرّی این گونه موارد را به صراحت تأیید می کنند : به عنوان مثال، در سال 1958 در شورای امنیت ملی، آیزنهاور (16) و دالس(17) سه بحران عظیم جهانی را چنین بر شمرده اند : سه نطقۀ بحرانی عبارتند از اندونزی، آفریقای شمالی و خاور میانه که وجه مشترک آنها این است که به جهان اسلام تعلق دارند، ولی در عین حال و بخصوص تولید کنندۀ نفت نیز می باشند. بر اساس اسناد محرنامه، آیزنهاور روی فقدان مداخلات شوروی حتی در اشکال غیر مستقیم تأکید می کند.  

روشن است که اعمال خشونت همیشه به آن شکلی که انتظار می رود مؤثر واقع نمی گردد ولی استراتژها و بازیگران صحنۀ نبرد به خوبی می دانند که قادر به تشدید اعمال زور هستند. در هر صورت چنانکه ضرورت ایجاب کند همواره می توان کشور یاغی را به سرنوشت کارتاژ (18) دچار کرد. یک مانور کوچک در هندوچین برای متقاعدکردن هر صدای معترض و آنهایی که هنوز در قدرت آنها تردید می کنند کافی خواهد بود. چنین پیامی برای مناطق تعیین شده و آنهایی که قصد خارج شدن از گله را دارند، می بایستی کاملا روشن باشد. چنین گفتمانی شواهدی را بر می شمارد که همواره حاکی  از ضرورت تضمین اعتبار است.

اعمال خشونت در بالکان علاوه بر این دارای مزیت دیگری نیز بود. زیرا صربی ها از این جهت که واشینگتن کاملا بر قارۀ اروپا سیطره پیدا کند مانع و مزاحم به شمار می آمدند. اگر چه درآمد منطقه  بالکان ارزش خاصی برای آمریکا نداشت ولی از نقطه نظر استراتژیک نه تنها در رابطه با اروپای غربی و شرقی، بلکه در رابطه با خاور میانه حائز اهمیت بود.

در زمان اردوی ضد شورش پس از پایان جنگ جهانی در یونان، هدف اصلی تحت نظارت داشتن نفت خاورمیانه بود، و در همین سال نیز بود که ایالات متحده جریات دموکراسی در ایتالیا را دچار اختلال کرد. از نقطه نظر تقسیم بندی دولتی، یونان تا سرنگونی دیکتاتور فاشیستی که از پشتیبانی آمریکا برخوردار بود جزء خاورمیانه به حساب می آمد. همین سیاست تا حدودی در خط مشی فعلی  در مورد آسیای مرکزی برقرار است و می توانیم پایگاه واشینگتن در ترکیه به علاوۀ اسرائیل در منطقه را جزء لاینفک این طرح بدانیم. این مقاله به تحلیل های مشاور دولت مادلن آلبرایت و مشاورین دیگر می پردازد.

تا زمانی که صربستان به منطقۀ تحت نفوذ آمریکا نپیوسته است، کاملا منطقی ست که نافرمانی صربها سزاوار تنبیه و مجازات باشد. علاوه براین چنین مجازاتی می بایستی به شکلی تماشایی به اجرا گذاشته شود تا هشداری باشد برای دیگران که ببینند و درس عبرت بگیرند، تا در صورتی که خیال پیروی از خط مشی صرب ها را به ذهنشان راه دهند چه به روزگارشان خواهد آمد. در سال 1998، بحران کوزووو به روندی دامن زد که بدون هیچ تردیدی می توانستیم نتایج بعدی آن را پیش بینی کنیم، همان طور که در مورد کوبا و دیگر کشورهای یاغی به اجرا گذاشته شده بود، یعنی روندی که می بایستی به تسلیم و یا سرکوب صربستان بیانجامد.

و از این جهت که افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهند، بنابر مقتضیات روز اصطلاحاتی نظیر « غلبه کردن بر تأثیرات شوروی» یا «ارتقای دموکراسی» را مطرح می کردند. ولی تنها آنهایی که به شکل داوطلبانه نمی خواستند چیزی بدانند به این گفتمان باور داشتند.

مزیت دیگری که در اعمال چنین سیاست خشونت آمیزی مشاهده می شود، افزایش تولیدات و فروش اسلحه است.

براساس وال استریت ژورنال (19) « به طور کلی احتمالا جنگ موجب افزایش  مخارج نظامی خواهد شد» ، این موضوع بیشتر مربوط است به سیستم های تکنولوژیک پیشرفته .

کارخانۀ ریتئون (20) به تنهایی معادل یک میلیارد دلار سفارش دریافت می کند تا موشکهای توما هاک(21) و دیگر سلاحهایی را که برای تخریب اهداف در بالکان ضروری هستند آماده سازد.

 

بدون شک این رقم شامل تمام سفارشات دیگر کشورهای عضو پیمان ناتو نمی باشد . فینانسیال تایمز(22) در سرمقالۀ خود می نویسد « برندۀ اصلی جنگ» صنایع نظامی هستند. مقالۀ مذکور در مورد چشم انداز بالاروندۀ صنایع هوا فضا و بویژه محصولاتی که از تکنولوژی پیشرفته و پر هزینه استفاده می کند به تفصیل می نویسد : تجهیزات بکار رفته در زمینۀ برنامه ریزی رایانه ای معادل نصف بهای یک هواپیمای جنگی نوین است، بهمین علت بخش تکنولوژی پیشرفته از موقعیت ممتازی برخوردار می شود. بر این اساس خوانشگران جراید اقتصادی به توضیح بیشتری نیاز نداشتند. هزینه های نظامی زمینۀ اصلی  مداخلات بخش دولتی در بخش تکنولوژی پیشرفته را در بر می گیرد، یعنی زمینه هایی که اساس برتری آمریکا به شمار می آید : رایانه و الکترونیک، تولید، ارتباطات، انترنت و بخشهای اقتصادی که در حال گسترش هستند. این موضوع را می توانیم در منشاء و پیدایش آغازین نظام تولید انبوه در آمریکا مشاهده کنیم، اگر چه تولیدات عظیم به پس از جنگ دوّم جهانی مربوط می شود. بخش دولتی نقش قابل توجهی در گسترش کشاورزی داشته است و از هم اکنون رویکردهای بیولوژیک را مشاهده می کنیم : که همانند هر صنعت پیشگام دیگری که به گسترش اجتماعی نیاز خواهد داشت و جهت هزینه ها و مخاطراتی که در بر دار می بایستی که روی حمایت اقتصادی دولت تکیه کند ( در این زمینه ها می توانیم به حمایت از مالکیت خصوصی فکری و تحمیل اشکال دیگری از مداخله در بازار به حمایت از مجتمع های بزرگ صنعتی اشاره کنیم).

در زمینۀ حمایت نظامی، دبیر هواپیمایی، استوآرت سمینگتون(23) در سال 1948 قانون بازی را به این شکل تعریف کرد که : «نباید گفت [کمک مالی] بلکه به طریق اولی باید گفت [ امنیت ].

 

صنایع تکنولوژیک پیشرفته تنها برندگان جنگ نبودند، بلکه شرکت های بزرگ آمریکایی در صنایع ساختمانی

(Brown and Root, Halliburton, Bechtel)

آمادگی خود را برای بازسازی جاده ها و پل هایی اعلام می کنند که توسط همکارانشان در صنایع تکنولوژی پیشرفته به مخروبه تبدیل شده بودند. در بخش انرژی، شرکت های غربی خواهان بازسازی شبکه های برق شدند. بریتانیایی ها می ترسند که مبادا دوباره مثل دوران بعد از جنگ خلیج رقبای آمریکایی و اروپائی شان گوی را از دستشان بربایند و سرشان بی کلاه بماند.  وزیر امور صنعتی و تجاری عهده دار هماهنگ ساختن تلاش های شرکت های بریتانیایی می شود که برای بازسازی کزووو اعلام آمادگی کرده اند : برای سه سال آینده ، حجم بازار پر رونق را مبلغی  بین دو تا سه و نیم میلیارد دلار تخمین زده اند (24).

بنابراین جنگ برای سلامت دولت امری حیاتی به نظر می رسد، همان طور که راندولف بورن(25) می گوید، ولی به این شرط که دولت را تنها به عملکردهای دولتی محدود نسازیم. مزیت دیگر اعمال خشونت در منازعات تبدیل کردن ناتو به اتحادیه ای خشن، یعنی امری که برای کنترل اروپا ضروری ست ولی به هیچ عنوان قابل اطمینان نیست. استراتژهای آمریکایی با چشم تردید به سیاست دفاعی مستقل اروپایی ها برای انجام مأموریت های حفظ و حراست از صلح نگاه می کنند . و این موضوعی ست که باید معنای آنرا کشف کنیم.

بر اساس این نکتۀ آخری، به مطالبی بازمی گردیم که تاریخ شناس و تحلیل گر مسائل نظامی جان کیگان مطرح کرده بود یعنی موضوع جنگی که با پیروزی خاتمه یافته بود : « پیروزی برای نظم نوین جهانی» که ژرژ بوش پس از جنگ خلیج اعلام کرده بود و پس از بمباران هوایی بالکان  اضافه می کند که با توفیقی که در ضربت هوایی بالکان حاصل آمده «نظم جهانی بهتر از گذشته تأمین  شده است». رئیس جمهور کلینتون در سخنرانی اش به مناسب بزرگداشت پیروزی، جهت اطلاع مردم آمریکا،  روی این نکته تأکید داشت که این پیروزی به ما اجازه خواهد که از این پس در جهان مطمئن تری زندگی کنیم»(26).

چنین قضاوتی تنها در صورتی قابل قبول خواهد بود که بخش عظیمی از جهان را ندیده بگیریم. در واقع آن بخشی در امنیت زندگی می کند که در اصطلاح فنی آن را « جامعۀ جهانی » می نامند : مناطق ثروتمند و صاحب امتیاز شرکت های صنعتی غربی و به همین منوال شرکاء و همکاران کشورهای دیگر.

علاوه بر این مطالبی که کیگان دربارۀ جنگ خلیج مطرح کرده است باید مورد بررسی ما قرار گیرد، چرا که او نیز پیروزی « جامعۀ جهانی » را تبریک گفته و جهت مشخص ساختن وجه بارز این پیروزی شکوهمند در طی سخنرانی پر شوری اعلام کرد که از این پس دوران تازه ای در روابط بین المللی به منصۀ ظهور رسیده است که بر اساس اخلاق بنیان گذاری شده است. ولی همان طور که این جا و آنجا برخی از منتقدین غربی اشاره کرده اند، سیاست خشونت آمیز ایالات متحده و بریتانیا تنها مورد حمایت اقلیت کوچکی در جهان بوده است .

پااولو اواریستو آروس(27) کاردینال اسقف اعظم در سائوپولو در برزیل به سال 1991 در یکی از نوشته هایش دربارۀ کشورهای عربی بشکل موجز و روشنی، در بیرون از کشورهای ثروتمند و صنعتی، احساس عمومی را  بیان می کند : « دولت ثروتمندان غالبا دولت آمریکاست در حالی که میلیون ها از مردم بینوا طعمۀ خشونت نظامی هستند.» در تمام کشورهای جهان سوّم «ترس و نفرت حاکم است و همه از خود می پرسند چه زمانی به سراغ ما خواهند آمد و به چه بهانه ای؟» حتی کشورهایی که در خدمت آمریکا هستند نمی توانند احساس آرامش داشته باشند. مجلۀ نیمه رسمی مصر که در ماه آوریل در کوران جنگ کوزووو و به مناسبت پنجاهمین سالگرد تأسیس ناتو مقاله ای تحت عنوان « مفهومی تازه برای استراتژی» به چاپ رساند. از نظر کریم القاهری، چنین واقعیتی به این مفهوم است که از این پس« تمام درها برای هر مداخله ای و به هر دلیلی باز است.»

گفتمان ناتو دربارۀ «تهدیدات نوین علیه صلح و ثبات اروپا- آتلانتیک» می تواند حتی کشورهایی که از الطاف اروپا برخوردار بوده اند را نیز نگران سازد. افزایش خشونت به نام اخلاق از سوی ایالات متحدۀ آمریکا تنها تداعی کنندۀ خاطرات امپراتوری برای بریتانیایی ها نیست. از نقطه نظر کشورهای حاشیۀ پیمان آتلانتیک، به عنوان مثال جهان عرب، این مقاله حاکی از کابوس فردای آنها ست. زیرا بینش و مفهوم دفاع برای ناتو در مورد امنیت و ثبات مدیترانه و در فراسوی آن متداعی کنندۀ خاطرات و دروس قدیمی و تجربیات طولانی نزد آنهایی ست که خارج از دولت های روشن بین «جامعۀ جهانی» رسمی قرار دارند.

مجله ال اهرام در ادامه این بحث می نویسد نگرانی در زمینۀ «عبور و مرور منابع حیاتی» و «ثبات» به مفهومی که امروز به ذهن مسترد می سازد یکی از ابیات تکراری بوده و آشنایی دیرینه ای با آن داریم. و یاد آوری می کند که در سال های اوّل پایان جنگ جهانی دوّم همین نگرانی ها سر منشأ مداخلات آمریکا در یونان و حتی در ایتالیا بود. ولی پرونده ای که به آن شاره می شود شامل تازه های افراطی ست، هر چند که از واشینگتن بر آمده باشد و امضای 18 کشور دیگر از اعضای اتحادیه ناتو را بر خود داشته باشد، حاکی از این امر است که امروز می توانند در هر کشور نافرمانی که در اطراف منطقۀ اروپا و آتلانتیک واقع شده باشد به نام ناتو مداخله کنند. واین موضوعی ست که به شیوۀ سلطه جویی آمریکا در جهان بعدی تازه می بخشد، در هر صورت به این شرط که اروپا همچنان فرمانبردار باقی بماند.

 

برگردیم به مضمونی که برای همگان قابل توجه می باشد یعنی « کشورهایی که به حساب نمی آیند»، ال قاهری بخصوص روی این نکته تأکید می کند که «نقش شورای امنیت در سازمان ملل متحد برای حفظ صلح در جهان، در پروندۀ ناتو صرفا جنبۀ صوری دارد». چنین امری حاکی از این واقعیت است که از این پس ناتو بشکل یک جانبه عمل خواهد کرد و بر اساس بینش استراتژیک جدید به قدرت ها اجازه خواهد تا بر اساس منافع خاص خود، حقوق بین الملل را تعبیر و تعریف کنند. در این جا نیز ما با یکی از ابیات تکراری مواجه هستیم که به خوبی آن را می شناسیم که به عملکردهای سنتی اختصاص داشته و زیر بیرق بشردوستانۀ جدید و فاتح گسترش می یابد.

در اسرائیل، آموس ژیلبوآ(28) افسر قدیمی سرویس سری ارتش و ناظر میانه رو و معتبر در زمینۀ مسائل امنیتی و دفاع، تلاش های غیر منطقی ناتو و ایالات متحده در تحمیل قوانین بازی جدید را قویا محکوم کرد، ولی به دلایل دیگری.

او در کمال حسن نیّت نکتۀ مهمی را زیر علامت سؤال برد : این قوانین « احتمالا مسابقۀ تسلیحات اتمی را تسریع خواهد کرد». دلیل چنین احتمالی خیلی ساده است. کشورهای دیگر از خود خواهند پرسید : « اگر بلگراد بمب اتمی در اختیار می داشت، آیا بازهم ناتو حتی برای یک لحظه فکر بمباران یوگوسلاوی را به خود راه می داد؟»

نتیجه کاملا روشن است، کشورهای دیگر سعی خواهند کرد برای مقابله با باج گیری ابرقدرتی که به هیچ قانونی احترام نمی گذارد، خود را به توان بازدارندگی  مؤثری مجهز سازند.

«قواعد بازی جدید» نزد ایالات متحده و «هم پیمانان ثروتمند غربی» آنها به شکلی که در یوگوسلاوی دیدیم، بر اساس « حق دخالت نظامی و تحمیل آنچه که تنها به نظر آنها عادلانه می باشد» بنیانگذاری شده است.

«مثل دوران کلونیالیسم، عصر حاضر  نیز حق دخالت نظامی را تحت پوشش اخلاق و عدالت مجاز می داند.»

زمانی که سخنگوی ناتو درکمال آرامش بمباران و ویرانی ناشی از آنرا علیه مردم غیر نظامی تشریح می کرد،« به سختی می توانستیم باور کنیم که چنین اظهاراتی متعلق به نمایندۀ دولت هایی ست که به روشن بینی و قانون مداری معروف هستند». اگر چه طبیعتا چنین دولت هایی که مدعی روشن بینی و قانون مداری هستند نگرشی دیگری نسبت به خود دارند، یاد آور دوران استعمارات در طول تاریخ هستند.

قرن بیستم با سیاست های توپچی هایی از نسل جدید خاتمه یافت، همان طور که پایان قرن گذشته مصادف بود با «جنگ بین قدرتهای استعمارگر غربی، و دورانی که همین قدرت ها به مدد پیشرفت های عظیم تکنولوژیکشان ملت هایی را که توان دفاع از خود را نداشتند به زانو درآورده بودند»(29).

آموس ژیلبوآ نتیجه می گیرد که کشورهای دیگر چاره ای ندارند بجز این که به سلاحهای کشتار دسته جمعی دسترسی پیدا کنند. جنگ کوزووو نشان خواهد داد که تا چه اندازه مشوق گسترش سلاح های کشتار جمعی به هدف دفاع از خود نزد کشورهای دیگر بوده است.

بهترین متخصص اسرائیلی در تاریخ نظامی، زیو شیف(30) همین تحلیل ها را تأیید کرده است. همان طور که القاهری نوشته است : « دکترین نوین ناتو» که تنی بلر آنرا در سالگرد اتحادیه مطرح کرد « تنها می تواند موجب نگرانی در سطح جهانی باشد»، زیرا به اصول و قوانین سازمان ملل متحد اشارۀ چندانی ندارد. دروسی که ناتو از پیروزی نظامی خود گرفته است« می تواند اصول و قواعد دیپلماسی بین المللی را دچار تحول ساخته و جهان را به موقعیت خطرناکی سوق دهد» : چنین دروسی می تواند اهداف پتانسیل بعدی را متقاعد سازد که خود را برای مقابله با اعمال بربر به سلاح اتمی مجهز سازند، و یا برای مقابله با طرحهای ناتو برای جلوگیری از تهدیداتی که متوجه منابع انرژی جهان است و یا هر طرح دیگری که اربابان جهان می توانند در سر بپرورانند.

با اندکی فاصله از «جامعۀ بین المللی» ، مشاهده می کنیم که دولت هند نیز از دکترین نوین ناتو قویا اظهار نگرانی کرده است زیرا از این پس عملیات نظامی در فراسوی منطقۀ اروپا و آتلانتیک و در خارج از منطقۀ اتحادیه مجاز و ممکن خواهد بود. به گفتۀ یکی از سخنگویان رسمی [...] ، « هر حرکتی از این نوع نقض حقوق بین المللی و اصول همزیستی مسالمت آمیز بین المللی و معاهدات سازمان ملل متحد خواهد بود»

دولت هند با اظهار تأسف اعلام داشته است که « ناتو بیش از پیش تمایل دارد که قدرت و نقش شورای امنیت سازمان ملل متحد را غصب کند». «تمایلات ناتو جهت گسترش عملیات خود موجب نگرانی تمام کشورها شده است.»

و تفسیر رسمی دولت هند فاصلۀ چندانی با دیگر احزاب و تفسیرهای غیر رسمی نداشت تا بگوید که ناتو در حال تبدیل شدن به یک نیروی بزهکار در صحنۀ بین المللی ست. سخنگوی دولت هند دوباره تأکید کرد که دولت هند صراحتا با تصمیم ناتو مبنی بر استفاده از نیروی نظامی در کوزووو مخالف است و یادآور شد که موضع دولت هند از پایان سال 1998 بر اساس « حل مسائل از طریق میز مذاکره می باشد». در این زمینه هند با موضع روسیه و چین هماهنگی داشت  و این طور به نظر می رسد که از نقطه نظر بخش عظیمی از جهان، یعنی در غیبت نظریات « کشورهایی که به حساب نمی آیند» ، نمی توان چیز به یقین گفت (31).

«تایم آف اندیا» (32)نیز به سهم خود راه حل نظامی را « پیش از بررسی تمام امکانات برای رسیده به راه حل صلح آمیز از طریق مذاکره» به باد انتقاد گرفت و نتایج چنین سیاستی را در خصوص پروندۀ منع گسترش سلاح اتمی، نگران کننده دانست.

یک روزنامۀ ملی دیگر (33) عملیات ناتو را محکوم کرد و آن را « غیر قانونی، خود خواهانه، متکبرانه و مستبدانه» نامید : « اتحادیه ناتو بیش از پیش خود را بجای سازمان ملل متحد بعنوان حافظ صلح بین المللی در جهان قلمداد می کند». « باید مکانیسمی ایجاد گردد تا به این جنایات علیه بشریت پایان داده شود. اما چنین مکانیسمی هرگز نباید بر این اساس باشد که تنها از منافع خودخواهانۀ آمریکا از طریق ناتو دفاع کند.»

از زمانی که در خصوص نیکاراگوئه دادگاه بین المللی آمریکا را اکیدا از مداخلۀ نظامی یک جانبه منع کرد، چنین تصمیماتی براستی افتضاح آمیز به نظر می رسند. ایالات متحده به دولتی بزهکار تبدیل شده است زیرا وقتی موضوع مربوط به منافعش می شود، بی وقفه تصمیمات دادگاه بین المللی و سازمان ملل متحد را نقض می کند. حرکات ایالات متحده در بحران کنونی نه تنها قابل توجیه نیست بلکه با هیچ یک از موازین قانونی و اخلاقی و سیاسی هم خوانی ندارد(34).

این روزنامۀ هندی در عین حال  سازمان ملل متحد را فراخوانده  است تا با تحمیل قدرت خود، مستقیما توافق نامۀ صلح در کوزووو را مطابق بر قوانین شورای امنیت به اجرا گذارد. چنین راه حلی به نفع تعابیری که ایالات متحده و ناتو بر سبیل عادت تحمیل می کنند فورا به انزوا کشیده شد. هر چند که از زاویۀ دیگری حتی مفسرین سیاسی پر و پا قرص جبهۀ « عقاب ها» تا حدودی نگرانی کشورهایی که در گذشته جزء استعمارات بودند را بازشناسی و تأیید کرده اند. در مجلۀ اصلی این گروه از مفسرین(35) ساموئل هانتیگتون (36) در مورد راه خطرناکی که واشینگتن در پیش گرفته است، هشدار داد : « از دیدگاه بخش قابل توجهی از جهان، ایالات متحده در  حال تبدیل شدن به یک ابر قدرت غیر قانونی ست» و  خطرناکترین تهدید خارجی برای حیات اجتماعی آنها به حساب می آید. به عقیدۀ هانتینگتون بر اساس نظریۀ واقعگرای روابط بین المللی، می توان پیدایش اتحادیه هایی را حدس زد که در آینده برای مقابله با چنین ابرقدرتی شکل خواهند گرفت. حتی اگر شده به خاطر رعایت احتیاط و پراگماتیک، به نفع ایالات متحده خواهد بود که در موقعیت خود تجدید نظر کند.

آمریکایی هایی که می خواستند تصویر دیگری از کشورشان نشان دهند حق داشتند نگران باشند ولی برای استراتژها یی که در دایرۀ تنگ ایده ئولوژیک خود گرفتار بودند، به چنین موضوعی ابدا توجه نداشتند.

مسئلۀ سلاح های هسته ای بخصوص با شکست مذاکرات دربارۀ پیمان نامۀ منع گسترش سلاح های هسته ای در آسیای جنوبی، اهمیت ویژه ای پیدا کرد – به طریق اولی باید گفت دربارۀ آن چه که از این پیمان نامه باقی مانده – زیرا نه تنها قدرت های بزرگ هسته ای از اهداف اعلام شده در پیمان نامه منع گسترش سلاح های هسته ای سرباز زدند بلکه بندها و شرایط ناچیز خلع سلاح اتمی را نیز که ضمیمۀ این پیمان نامه بود رد کردند.

در بررسی طرح های استراتژیک کنونی علاوه بر سیر تحولی چنین مسائل حادی، تمایلات توسعه طلب نزد ابر قدرت بی قانون و همپیمانانش نیز موجب نگرانی ست. انتشار بخشی از تحقیقاتی که از مدارک سرّی مرکز فرماندهی  استراتژیک آمریکا (37) به شمار می آید و به تاریخ 1995 به ثبت رسیده است می تواند تصویر کمابیش روشنی از این گونه مسائل در اختیار ما بگذارد : عنوان این پرونده چنین است : « اصول بنیادی در بازدارندگی، پس از دوران جنگ سرد»، و شامل نتایج چندین سال تحقیق دربارۀ نقش سلاح های اتمی در دوران پس از جنگ سرد است.

آنچه از نتیجۀ نهایی این تحقیقات بر می آید، روی این نکته تکیه دارد که هیچ تغییری در نقش سلاح های هسته ای بوجود نیامده است و همچنان جایگاه بنیادی خود را در صحنۀ بین المللی حفظ خواهند کرد و همین نکته رد پیمان نامۀ منع گسترش سلاح های هسته ای را توضیح می دهد. برعکس، ابعاد اهداف پتانسیل از حد و حدود دشمنان دوران جنگ سرد که ظاهرا تا اندازه ای خنثی شده اند گستررش یافته است.  دولت هایی که نه به علت خطرناک بودنشان و یا جنایتکار بودنشان  بلکه به علت عدم فرمانبرداریشان در فهرست تازه ای قرار گرفته اند ( به عنوان مثال کوبا یا عراق از زمانی که صدام حسین دوران نافرمانی خود را آغاز کرد، و نه در دورانی که به فجیعترین جنایات مبادرت می ورزید و به مدد ایالات متحده و بریتانیا سلاح های کشتارهای جمعی را ذخیره می کرد). به این ترتیب است که اسرائیل در چنین فهرستی قرار ندارد، زیرا از اقمار ابر قدرت آمریکا به شمار می آید – به گفتۀ فرماندۀ قدیمی مرگز فرماندهی استراتژیک آمریکا 1992_ 1994) ژنرال لی باتر (38) در این چالۀ انباشته از نفرت و خشونت که خاورمیانه نام دارد، بسیار خطرناک است که تنها یک کشور دارای انبار سلاح اتمی باشد. زیرا چنین امری کشورهای دیگر را به رقابت وامی دارد تا آنها نیز خود را به سلاح اتمی مجهز سازند. بررسی های مرکز فرماندهی استراتژیک آمریکا روی نیاز مبرم به اعتبار تأکید می کند : « پیام بازدارندۀ واشینگتن باید قانع کنند و عاری از ابهام باشد». ایالات متحده به « یک سری پاسخ» نیازمند است ولی سلاح های هسته ای مهم ترین آنها هستند زیرا« بر خلاف سلاح های شیمیایی یا بیولوژیک تأثیرات مخرب آن آنی خواهد بود و هیچ عاملی نمی تواند موجب تخفیف آن شود» . بنابراین سلاح هسته ای همچنان اهمیت خود را حفظ خواهد کرد، «حتی اگر احتمال به کار بردن سلاح هسته ای بسیار ناچیز به نظر رسد، و خصوصا وقتی که هنوز منافع ملّی ما واقعا به خطر نیافتاده باشد و یا موقعیت حساسی پیش نیاید. در هرصورت سایۀ سلاح اتمی در تمام منازعات و بحران ها دیده می شود و بنابراین ضروری ست که همواره برای به کار بستن آن آمادگی کامل داشته باشیم».

یکی از فصل های همین پروندۀ تحقیقاتی با عنوان « تداوم بخشیدن به ابهام » آغاز می شود و به استراتژها اکیدا توصیه می کند که « از تعبیر و تعریف خردگرایانۀ منافع دشمنی که به عنوان هدف تعیین شده است باید اجتناب کنند، زیرا وقتی که ایالات متحده منافع حیاتی آنها را هدف قرار می دهد و به آنها حمله می برد باید غیر منطقی و خشن به نظر رسد، و تصویری ست که ملت ما باید در اذهان منعکس سازد.».

از دیدگاه موضع استراتژیک ما، مزیت بر این است که امور به شکل بلقوه غیر قابل کنترل به نظر رسند».

از چنین بینشی « تئوری دیوانه » تبلور می یابد که به ریچارد نیکسون نسبت می دهند که امروز با شواهد و آزمون های معتبر به مرحلۀ عملی و کاربردی رسیده است. دشمنان ما باید بدانند که ابرقدرتی که به هیچ قانونی پایبند نیست، خطر ناک و غیر قابل پیش بینی ست و هر آن ممکن است به شکل خشونتباری به حیاتی ترین مراکز آنها حمله کند. خصوصیت « غیر عقلانی و انتقام جو» و نیروهای مخربی که ما در اختیار داریم آنها را به عقب نشینی واخواهد داشت و از « اعتبار » بیم خواهند داشت» . این طور به نظر می رسد که چنین راه کاری مقدما در اسرائیل در سال های 1950 توسط حزب کار پایه گذاری شد که در آن دوران به قدرت رسیده بود.

نخست وزیر میانه رو موشه شارت (39) در روزنامۀ شخصی خود می نویسد که رهبران حزب « اعمال جنون آمیز » را توصیه و تشویق می کردند که اگر مجبورشان کنند تا این اندازه دست به« اعمال دیوانه آسا » خواهند زد و این امر خود به تنهایی سلاحی سرّی بشمار می آمد که حتی علیه ایالات متحده به کار برده می شد که در آن دوران هنوز به مقام پدر خوانده ای  قابل اطمینان نائل نیامده بود. وقتی چنین خط مشی جنون آسایی توسط تنها ابر قدرت جهان که خود را فراتر از قانون دانسته و به هیچ محدودیتی  پایبند نیست، به کار برده می شود، طبیعی ست که موجب نگرانی آنهایی گردد که قادر به تحمل ماسک تزئینی « صحت اخلاقی» نیستند و هیچ تحلیلگر جدی نیز آن را باور نخواهد کرد. دربارۀ موضوع بازدارندگی در دوران پس از جنگ سرد پروندۀ تحقیقاتی مرکز فرماندهی استراتژی ایالات متحده نتیجه می گیرد که « به احتمال بسیار قوی، سلاحهای هسته ای به عنوان عنصر مرکزی در استراتژی آمریکا در آینده باقی خواهد ماند»، و خط مشی خود را چنین ترسیم می کند : ما نباید خودمان را از حق استفاده از اولین ضربه محروم کنیم و دشمنان ما باید بدانند که پاسخ ما ممکن است «در اشکال مقابله به مثل و یا پیش گیری کننده» به اجرا گذاشته شود.

نکتۀ دیگری که این پرونده روی آن تأکید دارد این است که می گوید : ما اهداف پیمان نامۀ منع گسترش سلاح های هسته ای را در امر تضمین عدم استفاده از سلاح هسته ای علیه کشورهای امضاء کننده که دارای سلاح اتمی نیستند را نباید بپذیریم و در این مورد  هیچ تضمینی نباید بدهیم. البته رئیس جمهور کلینتون در سال 1995 تضمینی در این رابطه ارائه کرد ولی بعدا این پرونده از جانب محافل داخلی مردود اعلام شد و دکترین هسته ای آمریکا از سوی دفتر تحقیقاتی

BASIC

اعلام گردید. در سال 1997 کلینتون استراتژی هسته ای آمریکا را به دوران جنگ سرد بازگرداند، ولی با تغییر و گسترش اهداف احتمالی تازه.

در یکی دیگر از پاراگراف های این پروندۀ تحقیقاتی در مرکز فرماندهی استراتژی ایالات متحده به موضوع

 « بازدارندگی خلاق » پرداخته می شود و در این مورد به مثالی اشاره دارد که قابل توجه خواهد بود و حکایت می کند که : زمانی که شهروندان شوروی در لبنان به گروگان گرفته شده بودند که بعدا بقتل می رسند، « شوروی ها پاکتی برای رهبر گروه انقلابی فرستاده بودند که تنها محتوی آن بیضۀ پسر ارشد رهبر گروه بود. این که چگونه با مهارت چیزی را هدف قرار دهیم که از دیدگاه فرهنگی نزد حریف می تواند حائز اهمیت باشد، و از آن به عنوان عامل بازدارنده استفاده کنیم.»

چنین نمونه ای که به عنوان اندیشۀ خلاق مطرح شده است و  انتخاب نوع تهدید در زمان مناسب و در بازدارندگی و مقابله با دشمنان بی دفاع از جمله دروسی ست که در این پرونده قید گردیده.

پس از پایان جنگ سرد نوامبر 1989 چهار چوب عمومی استراتژی بازدارندگی دچار تحولاتی شد و جهان سوّم جایگزین روسیه و چین گردید. این تغییرات مربوط است به پیام سالانۀ کنگرۀ امنیت ملّی در مارس 1990 که شامل هزینه های نظامی قابل توجهی بود. بودجۀ نظامی در این حد و حدود مطلب تازه ای نبود، تنها بهانه های آن تغییر کرده بود. و از این پس فقدان خطر روسیه را  تکنولوژی پیشرفته در کشورهای جهان سوّم جبران می کرد. تهدیدات جدید ما را مجبور می سازند که زیر بناهای صنایع دفاعی خودمان را پابرجا نگهداریم  (یعنی صنایع پیشگام) و به همین منوال نیروهای کافی برای مداخلات در اختیار داشته باشیم. چنین نکاتی به طور مشخص خاور میانه را مد نظر داشت یعنی منطقه ای که « مورد تهدید قرار گرفتن منافع ما» که مستقیما مداخلۀ نظامی را برتافته بود. ولی بهانه ای از سوی کرملن نداشتند و صدام حسین نیز هنوز از متحدین به شمار می آمد.

این شیوۀ بیان منعکس کنندۀ پایان جنگ سرد می باشد. در اکتبر سال 1989 سیاست امنیت ملّی که هنوز از صدام حسین پشتیبانی می کرد، رویکرد خود را بر اساس « استفاده از نیروی نظامی» در هر کجایی که برای دفاع از منافع ایالات متحده « ضروری و مناسب» بنظر  رسد تعریف می کند [...] « علیه اتحاد جماهیر شوروی یا هر قدرت منطقه ای دیگر». بنابراین یک ماه پیش از فروپاشی دیوار برلن هنوز می توانستند از خطر کرملن حرف بزنند که «منافع ما را تهدید...» می کرد.

با تحولاتی که در زمینۀ استراتژی بازدارندگی به وقوع پیوست بر اساس گزارشات آژانس سلاح های ویژه در دپارتمان دفاع : محیط بین المللی از محیطی انباشته از اسلحه به محیطی انباشته از آماج تبدیل شد. روسیه انبار اسلحه بود ولی کشورهای جنوبی عموما انباشته از آماج های متعدد هستند و مرکز فرماندهی قوای سه گانه در گزارشی رسمی به کنگره بتاریخ 1990 مشخصا به تهدیدات بیش از پیش جدی اشاره دارد که از کشورهای جهان سوّم برمی آید. از این پس کشورهایی که قادر به دستیابی به سلاح های مخرب و کشتار جمعی هستند نشانه گرفته می شوند که طیف وسیعی از کشورها را در بر می گیرد. آماج های جدید عبارتند از کشورهایی که واجد آزمایشگاه و صنایع و زیربناهای صنعتی هستند.

بنابراین توان مداخلات در سطح جهانی باید قادر به مداخله در زیر خط استوا باشد (بدون شک این اصطلاح را باید بمفهوم تمثیلی آن تعبیر کرد). از ابداعات جدید «برنامه های انعطاف پذیر» است که مداخلات سریع  علیه کشورهای کشورهای کوچکی را امکان پذیر می سازد که تا کنون از منظر استراتژی هسته ای مطرح نبوده اند. « مینی – بمب های هسته ای» یکی از ابداعات تکنولوژیک است که خاص این نوع منازعات علیه کشورهای نافرمان (محور شرارت) به کار برده خواهد شد.

بر اساس بررسی های مرکز فرماندهی استراتژی ایالات متحده « نقش بنیادی سلاح های هسته ای در سیاست امنیتی ایالات متحده از پایان جنگ سرد به این سو تغییر نکرده است». با این وجود بر اساس تحقیقات

BASIC

« طرح استراتژیک که احتمال استفاده از سلاح هسته ای علیه کشورهای جهان سوّم را مطرح می کند، عنصر کاملا تازه ای ست.» : « بر این اساس ایالات متحده تأکید می کنند که سلاح های هسته ای برای حفظ وجهۀ بین المللی جهت دست یابی به اهداف سیاسی و نظامی از اهمیت ویژه ای برخوردار است.»

به این ترتیب از منظر ایالات متحده (احتمالا علاوه بر کشورهایی که توان هسته ای کم اهمیتی در اختیار دارند) پیمان نامۀ منع گسترش سلاح های هسته ای کاغذ بی اهمیتی بیشتر نیست.

بررسی های

BASIC

نشان می دهد که نتایج پایان جنگ سرد حاکی از حذف تهدیدات مهمی بود که مشخصا به شوروی منحصر می شد. استراتژها پیش از سقوط دیوار برلن پیشبینی کرده بودند، همان طور که عملا چند هفته بعد نتایج آنرا در حمله به پاناما مشاهده کردیم، و افسران عالیرتبه اعلام کردند که موقعیت کنونی مزیت بیشتری را برای آنها فراهم آورده است.

از نتایج پایان جنگ سرد ، می توانیم به فروپاشی اقتصاد شوروی اشاره کنیم. از جمله نتایج این واقعه کاهش شدید میزان امید به زندگی و فروپاشی جامعه بود، البته به استثنای اقشار صاحب امتیاز که به نیروها و عناصر خارجی وابستگی داشتند.

تمام این مشکلات از نتایج قابل پیشبینی و طبیعی در سیر قهقرایی روسیه بود که به موقعیت پیشین او در قبل جنگ سرد « بعنوان کشور جهان سوّمی غربی» باز می گشت و او را تابع همان قوانین بازاری ساخت که غرب به کشورهای دیگر و با عواقب مرگبار دیکته می کرد.

نتایج فوری پایان جنگ سرد برای دولتهای «دموکراتیک » آزادی بیشتر برای مداخلات ماجراجویانۀ نظامی بود . یکی دیگر از نتایجی که به موضوع قبلی نیز در پیوند تنگاتنگ است : فروپاشی جنبش کشورهای غیر متعهد است، یعنی گزینشی که در دوران تقابل دو رئیس مافیای جهانی ممکن بود که با وجود تنها ابر قدرت بزهکار از این پس ناممکن به نظر می رسد. عوامل دیگری این روند را تسریع بخشیده اند و بخصوص مصیبت های اقتصادی که بخش عظیمی از کشورهای جهان سوّم را در بر می گیرد و نتایج آن نیز در کشورهای ثروتمند نیز منعکس شده است. این فاجعۀ اقتصادی از زمانی آغاز گشت که قدرتهای بزرگ به موج لیبرالیزاسیون اقتصادی و بازار جهانی دامن زدند که منافع خاصی را تضمین می کرد.

با پایان تهدیدات شوروی و استقلال کشورهای عضو جنبش غیر متعهدها در بین کشورهای جهام سوّم (40)، جای تعجبی نیست که منافع کشورهای جنوبی عموما ندیده گرفته شود، همانطور که در مجموعه ای از رویکردهای سیاسی مشاهده می کنیم  یعنی رویکردهایی که از استراتژی هسته ای تا کمک های خارجی را در بر می گیرد و از هم اکنون می توانیم گسترۀ چنین تغییر و تحولاتی را پیش بینی کنیم.

یکی از شواهد چنین تسامح و تحقیری را در دو گردهم آیی مهم بتاریخ فوریه 1999 مشاهده کردیم. یکی مربوط بود به گردهم آیی هفت کشور صنعتی و ثروتمند (41) و دیگر نیز گردهم آیی کشورهای 15 (42) که شامل اتحادیۀ 18 کشور است که به جنبش غیر متعهدها تعلق دارند و عبارتند از هند، مکزیک، شیلی، برزیل، آرژانتین، اندونزی، ایران، جامائیک( کشور میزبان این گرد هم آیی)، مالزی، نیجریه، کنیا، ونزوئلا، سریلانکا، سنگال، پرو، الجزایر، مصر و زیمبابوئه.

رسانه ها صفحات اوّل خود را به گردهم آیی گروه هفت اختصاص دادند و مذاکراتی را منعکس ساختند که صرفا به مسائل ساختار جدید اقتصادی می پرداخت و موضوع آنها نیز رویارویی با بحران ها و سیر تحولی آنها به مفهوم فنی کلمه بود و صرفا به منافع ثروتمندان و کشورهای قدرتمند مرتبط می شد و نه حتی یک کلمه دربارۀ بقیۀ کشورها.

گردهم آیی کشورهای پانزده نیز به موضوع ساختار اقتصادی پرداخت ولی از دیدگاه دیگری. شرکت کنندگان در این گردهم آیی  نظارت بر جریانهای مالی  را ضروری دانسته و از این جهت که سرمایه های مشارکتی نتوانند به دلخواه خود موجب تخریب اقتصاد شوند، با صندوق بین المللی پول که در پشت صحنه نقش ژاندارم را برای بانکداران ایفا می کند : صندوق بین المللی پول به شرکتهای بانکی کمک می کند تا بهره های کلانی روی ریسک اعتباری انباشت کنند، ولی ریسک ها مقدما از جانب مردم کشورهای جنوبی تضمین می شود و سپس از سوی مشارکت غرب که بشکل رایگان از آنها حمایت می کند. بر اساس گزارشان آشوتیتد پرس شرکت کنندگان در مجمع کشورهای 15 در مورد کاپیتالیسم افسارگسیخته هشدار دادند« که حتی استقلال برخی از کشورهای در حال توسعه را با خطر مواجه می سازد و آنان را به گروگان های شرکت های و نهادهای بزرگ مالی و بین المللی تبدیل کرده است».

دبیر اوّل کنفرانس سازمان ملل متحد در امور تجاری و توسعه (43) معتبرترین آژانس تحقیقات اقتصادی در سازمان ملل متحد اعلام داشته است که چنانکه بشکل جدی به چنین مسائلی پرداخته نشود،  آیندۀ سیاهی را برای اکثریت مردم جهان پیشبینی می کنیم. نخست وزیر کشور میزبان در گردهم آیی کشورهای 15 به سهم خود اظهار داشت که اصول بازار سنتی تیغ دو دم است – لیبرالیسم برای فقرا و مداخله در صورت لزوم برای ثروتمندان - « تهدیدی ست که بقای اقتصادی چندین کشور در حال توسعه را به خطر انداخته است».

آیا می توان به کشورهای ثروتمند امید داشت که روزی بشکل جدی به چنین مسائلی بپردازند؟ پشتیبانی سهم رسانه های جهانی از این گرد هم آیی شاید بتواند شاهد مناسبی برای چنین پرسشی باشد : اخبار کوتاه و مختصر نیویورک دیلی نیوز، شیکاگو تریبون و مینیاپولیس استار تریبون.

شرکنندگان در مجمع کشورهای 15 بخوبی به دلایل چنین تسامحی آگاه هستند. همان طور که رئیس جمهور مالزی مهاتیر محمد می گوید : « به شکل متناقضی بزرگ ترین حادثۀ اسفناک برای ما که پیش از همه ضد کمونیست بودیم، فروپاشی کمونیسم است. پایان جنگ سرد ما را از تنها وسیلۀ دفاعی که در اختیار داشتیم محروم ساخت : در گذشته این امکان وجود داشت که به جبهۀ دیگری بپیوندیم. حالا، هیچ کس را نداریم که به طرف او برویم.» 

 

 

پا نوشت

 

Barton Gellman1)

Barton Gellman and William Drozdiak, The Washington Post Weekly, 29 mars 19992)

 Samuel Berger3)

Tony Blair4)

Clinton5)

Blaire Harden6)

The New York Times (NYT), 8 juin 19997)

William Cohen8)

UCK9)

ارتش آزادیبخش کوزووو گروه شبهه نظامی آلبانی که در سال 1990 برای استقلال کوزووو از یوگوسلاوی مبارزه می کرد.

مقامات یوگوسلاوی و کشورهای غربی این گروه را تا پیش از سال 1999 تروریست می دانستند. بسیاری از آلبانی ها ارتش آزادیبخش کوزووو را به عنوان ارتش آزادی بخش پذیرفته اند هر چند که این گروه به کشتار غیر نظامیان صرب و همکاری با میلوسویچ متهم می باشد.

John Keegan10)

11)

Eliane Sciolino et Ethan Bronner, <>, NYT, 18 avril

1999

William Pfaff12)

 

John Keegan, The Daily Telegraph, 21 mai; William Pfaff, The Boston Globe, 12 avril 1999.13)

 

Jane Perlez, << For Albright’s mission, more problems and risk>>, NYT, juin 1999.14)

United Fruit15)

Eisenhower16)

Dulles17)

18) دچار کردن حریف به سرنوشت کارتاژ اصطلاحی ست که از دوران منازعات امپریالیسم رم و کارتاژ بین سال های 284 پیش از میلاد تا 202 پیش از میلاد رواج داشت. در این دوران هانیبال هدایت ارتش کارتاژ را به عهده داشت. در این منازعات کارتاژها مجبور به امضای قرارداد های تحقیر آمیزی می شوند و کار به جایی می رسد که هانیبال در سال 183 پیش از میلاد خود کشی می کند.

 

Wall Street Journal 19)

Raytheon20)

Tomahawk21)

Financial Times22)

Stuart Symington23)

Daniel Pearl, WSJ, 4 juin ; Charles Pretzlik, FT,6 juin 1999.24)

Randolph Bourne25)

Mary Leonard, « Victory for a safer word », BG, 11 juin 199926)

Paulo Evaristo Aros27)

Amos Gilboa28)

Amos Gilboa, « NATO is a danger to the word », Maariv, 9 mai 199929)

Zeev Schiff30)

The Indu, 12 mai 199931)

Times of India32)

The Hindu33)

Editoriaux, The Times of Indu, 8 mai ; The Hindu, 9 avril et 22 avril 199934)

Foreign Affairs35)

Samuel Huntington36)

STRATCOM 37)

United States Strategic Command      

Lee Butter38)

Moshé Sharett39)

40) اساسا اصطلاح کشورهای جهان سوّم همزمان با جنبش کشورهای غیر متعهد در سالهای 1950 رایج شد.

 

G7 41)

G1542)

+ نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 6:29 توسط حمید محوی |